درباره دختری کم سن و سال که تو یک امارت اربابی کار پیدا میکنه اما …
دانلود رمان رعیت کوچولوی من
- بدون دیدگاه
- 9,259 بازدید
دانلود رمان رعیت کوچولوی من
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان رعیت کوچولوی من
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره ازدواج اجباری با پسری مغرور و دل سنگ درحالی که دختر پر از بغض ...
درباره دختری که برای نجات پدرش به ازدواج با پسری که دوسش نداره تن میده ...
درباره یه پسر جذاب به نام تارخ از یه خاندان بزرگ و یه دختر سرتق ...
درباره دختری به نام فرنوش که پسری به نام بهزاد عاشقش میشه غافل از اینکه ...
درباره دختری به نام تارا و پسری به نام اشکان است که در حال تدارک ...
با مرگ هوشنگ وارسته شوک بزرگی به دو پسرش وارد میشود . او وصیت کرده ...
درباره رابطه عاشقانه باران و پیمان که وقتی میفهمن واقعا عاشق همدیگه هستن با هم ...
درباره زندگی یه دختر و پسر است که زندگی معمولی دارن . از قضا روزگار ...
درباره دختر و پسری تنها است که مسیر زندگی این دو را سر راه هم ...
درباره دختری به نام دیدار است که برادرش پس از قتل پرستو ، دختری که ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختری به نام وانیا است که بعد از طلاق از خانواده اش هم رانده ...
درباره دختری جذاب به نام کاتیا ملقب به کای که ۱۹ سالشه و ساکن آلمان ...
درباره دختر کوچک آقای کرمانی است که بسیار شیرین و مربان است . او آرزوی ...
درباره نوشین دختری که اسیر و بازیچه اردلان میشه تا اینکه …
...درباره قهرمان اصلی داستان که برای گرفتن انتقام از خواهرش وارد رابطهای میشود که به ...
رمان های جدید
«مسیح، با قلبی که سالها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...
«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...
درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان رعیت کوچولوی من
پدرم سال ها پیش فوت کرد و مادرم زن است .
جنت دیگر چیزی نیست و همه چیزش این است که با همه آدم ها خوش بگذراند .
من بی کار بودم و امروز دنبال کار می گشتم , اگرچه 6 ماه بود که شغلی پیدا نکردم .
قرار ملاقاتی در یک عمارت داشتم تا خدمتکار آن ها باشم .
ارباب آن عمارت , جون یونگکوک , پسر یکی از بزرگ ترین شرکت ها بود .
سلام سئول , من چه می توانم بگویم , کل کره جنوبی , من به آنجا رفتم و فهمیدم
جاسوسی کرده اند و این جاسوسی کار یکی از خدمتکاران بوده است .
آن ها فکر می کردند که من تازه وارد هستم .
یونگوک : اگر بفهمم او کیست , اجازه زندگی به او نمی دهم , من یک خدمتکار هستم
من در عمارت خودم جاسوس نمی خواهم , می فهمی ? ( باد )
به اتاقم رفتم که یکی از کلفت ها آمد و به عنوان خدمتکار به من کمک کرد .
تازه برای مدتی طولانی با جیمین ( دوست قدیمی اش ) یا به عبارت بهتر
رقیب او
یونگوک : این دختر را به سرعت برایم بیاورید
– سلام آقای جانگک: خداحافظ خانم کوچولو.
می دانی امشب من تو را مثل سگی تعقیب می کنم که در دست توست و از کجا آمده است ?
از کاری که کردی پشیمان خواهی شد
یونگوک : بدون اینکه اجازه حرف زدن به او بدهم به دهان او مشت زدم
او را روی تخت انداختم و با یک حرکت تمام لباس هایش را پاره کردم .
عجیب بود که با این حرف های طولانی قبلی اصلا تحریک نشدم .
اما وقتی این دختر را دیدم , خیلی هیجان زده شدم .
داشتم فکر می کردم که او از غفلت من سو استفاده کرد و خود را به طرف در انداخت .
من قبول نکردم چون در قفل بود و کسی را نمی خواستم .
نمی توانست او را نجات دهد ,
AT : خدایا , نمی دانم , تو در مورد جی صحبت می کنی .
من چیزی نمی دانم , همین دیروز آمدم اینجا .
یونگوک : بسیار خوب از پشت
انکار حرف های من بهانه ای شد تا گریه اش شدت بگیرد .
ا. ت : خدایا , خیلی متاسفم , مرا بدنام و بی آبرو نکن .
یونگوک : کمی دلم سوخت , اما نمی دانم چرا
می خواستم طعم مجازات این دختر را بچشم . یونگوک : من یک سگ هستم , نمی خواهم شما را تحقیر کنم .
مثل یک مرد بیا , در غیر این صورت از جلو کارت می گیرم و تو نمی توانی کاری بکنی .
بخورید و بدانید که هیچ کس شما را نجات نخواهد داد مگر اینکه من بپرسم
با درماندگی به من نگاه کرد و گفت که پشیمان نیست و آنجا را ترک کرد.
امشب خواب این دختر را دیدم
یونگوک: دستم را روی تختش گذاشتم و او را خواباندم
بدانید که این یک رابطه نیست و مجازات بدون توقف صورت می گیرد.
او را هل دادم و به سرعت زدم.
نمی دانم امشب به خاطر تنبیه بود یا خشم، اما آن قدرها هم راضی نبودم.
وقتی متوجه شد که این کار بی فایده است جیغ کشید و حتی نومیدانه تر در بالش جیغ کشید.
او داشت خفه می شد، بنابراین او را بیرون کشیدم و بلندش کردم تا روی پاهایم نیفتد.
صورتش را جلوی صورت من گذاشت و با چشم های گریان به من نگاه کرد.
داشت انجام می داد.
در: اوه خدای من… یونگوک: هسه
چیزی نگو، همین جا بنشین.
یونگوک: خیلی عصبی بودم، دوباره آن را خواندم و وارد آن شدم.
آنقدر محکم به آن ضربه زدم که آن را خالی کردم، و اندازه دردم کوچک تر می شد، اما درد کم نمی شد.
هق هق از درد به فریاد تبدیل شد.
یونگوک: می دانید که این مجازات هدر دادن تمام تلاش های حجازی است
کمبود؟ … او هنوز روی پاهای من نشسته بود و از شدت فشار گریه می کرد و سرش را تکان می داد.
او به سینه ام چسبیده بود و گریه می کرد، چرا من احساس خاصی در این مورد دارم؟
به خاطر اینکه نفر اول با من بود، کمی متقلب شده بودم؟
به نظر تو درد وحشتناکی داشتم و نمی دانستم چرا بدنت مرا این قدر بد مجازات کرد.
من اصلا آن را حس نمی کردم و آن حرامزاده حتی یک ذره هم احساس نمی کرد.
نمی توانستم از جایش بلند شوم.
وقتی به آنجا رسیدم دیدم که او روی زمین افتاده و من با صدایی آرام در آغوش گرفته ام.
گفتم: من فردا اینجا را ترک می کنم و شما هم می توانید مطمئن باشید. ک مندرد اون کمتر نمیشد بلندش کردم و دوباره رو پاهام نشودمش ک صدای
هق هقش از درد به جسغ تبدیل شد و
جونگکوک: میدونی ک این تنبیه برا هدر دادن تمام تلاش های هزاز سالم
کم بود؟..
……
982
01:23
#برده_کوچولوی_من
پارت2
هنوزم روی پاهام نشسته بود و هق هق مکرد و با مظلومیت سرشو
چسبوند به سینم و گریه میکرد چرا من حس خاصی نسبت به این
خیانتکار کوچولو داشتم چون اولینش با من بود؟
ویو ات
درد داشتم افتضاح و نمیدونستم چرا به این شدت تنبیه شدم پاdن تنمو
اصلا حس نمیکردم و اون نامرد حتی یه ذره احساس هم نداشت و
نمیتونستم از روی پاهاش پاشم
وقتی به. خودم اومدم دیدم دراز کشیده و منم تو بغلشم با صدای ارومی
گفتم
ات: من فردا از اینجا میرم و مطمئن باشین شما هم. ک منو به هیچ
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه
