درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که یک روز اتفاق بدی برای نهال میوفنه و …
دانلود رمان کوچولوی شیطون
- بدون دیدگاه
- 2,088 بازدید
دانلود رمان کوچولوی شیطون
150.000 تومان
69.900 تومان
150 هزار تومان
29.900 تومان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان کوچولوی شیطون
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره مریم دکتر روانپزشکی است که آشناییش با یه نفر در بیمارستان مسیر زندگیش رو ...
درباره یه دختر شیطون از خانواده اشرافی است که این دختر باید تو خونه رفتار ...
درباره دختری که برای نجات پدرش به ازدواج با پسری که دوسش نداره تن میده ...
درباره دختر کوچک آقای کرمانی است که بسیار شیرین و مربان است . او آرزوی ...
درباره داستان خیالی که در هیچ کجا نیست , کاراکترا میتونن وجود داشته باشن یا ...
دختری نوزده ساله و تنها… کسی که سایهی بیرحمی روی زندگیاش سنگینی میکند؛ پدرش به ...
درباره کیانمهر و ترانه که زندگی مشترکی رو زیر یک سقف شروع میکنن اما این ...
درباره پسری به نام کیارش که تو راه مسافرت دختری رو میبینه که به زمین ...
یک داستان واقعی درباره دختری به نام راز است که شب خواستگاری می فهمید کهخواستگارش ...
امیر برای نجات کامیار از چنگالِ تغییراتِ هولناک و مرموزِ شخصیتش، دست به کار میشود، ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره زندگی معین و ماهدخت که از ازدواج سنتی خود رضایت ندارن و مشکلات زیادی ...
درباره اتفاقات رابطه عاشقانه حورا و قباد است که …
...درباره دختری جوان به نام ناحله که یک روز مردی جوان اون رو از دست ...
درباره مردی به نام محتشم است که صاحب بزرگترین پوشاک بانوان دردنیا است . روزی ...
درباره پسری شیطون به نام امیره که با دختری آشنا میشه و بر عکس اون ...
رمان های جدید
«مسیح، با قلبی که سالها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...
«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...
درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...
دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ میدهند؛ راهی شدن ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان کوچولوی شیطون
باید به چشمهای دایان برسم… هی، چشمهایت را ببند.
من هم چشمهایم را میبندم.
تا رودین بتواند بشکند… با آن زشتی…
دیشب دیدم که چطور به دایان نگاه میکرد.
حتماً داری به این فکر میکنی که حالا من و دایان چطور میتوانیم این کار را انجام دهیم.
تا امشب حسابی دوش گرفتم…
چندین بار موهایم را شستم تا بوی شامپو توی موهایم رودین را دیوانه کند.
برای امشب نقشه داشتم…
لباسهایم را مرتب کردم و توی رختخواب پریدم… چند بار پریدم.
چند شلوار چرم مشکی با یک بلوز سفید برداشتم.
لباس زیر هم نپوشیده بودم.
بدنم مثل یک خارجی سفت و زیبا بود.
سینههایم بدون سوتین گرد و بالا بودند.
به این زیباییها لبخند زدم.
به همه سلام کردم.
من هم به دایان خوشامد گفتم و روی مبل نشستم.
رودین از دستشویی بیرون آمد و به اتاق من رفت.
با نگرانی لبم را گاز گرفتم که صدایش بلند شد. ای وای. یه گریه…
چطوری با این دوام آوردی؟
بگو…
همزمان تلفنم زنگ خورد.
پیامکی داشتم:
“شاهزاده من.”
نهال، بیا اتاقم… فهمیدی؟
لجبازی نکن…
لب هایم را لیسیدم و نگاه سنگین دایان را به سمت اتاقم دیدم.
خارج شدم…
وارد شدم که دستم را کشید و در را بست.
رادین: “این چه وضع لباس پوشیدن برای نهال است؟”
ابرویی بالا انداختم و سینه ام را به دیوار تکیه دادم.
نهال: “ببخشید، از کی تا حالا باید از شما اجازه بگیرم؟”
رادین: «نهال، این بازی بچهگانهی خودت را بس کن… سوتینت را دور انداختی یا چی؟
کاملاً مشخص است که زیرش چیزی نپوشیدی.
یا این شلوار چرمی سهبعدی کاملاً تو را نشان میدهد؟
نهال: حتماً میخواهم وقتی میپوشمش، کش بیاید.
بعدش، به من کاری نداری.
میفهمی؟ به سمتم خم شد و دستش را روی دیوار کنارم گذاشت…
رادین: دوباره بگو؟
لبهایم را به دهانم بردم و آرام بوسیدمشان.
با صدای بلند گفتم: «به تو ربطی ندارد!»
رادین: نهال
به من نگاه کن.
سرم را بالا آوردم و لبهایش به لبهایم فشرده شد و با شور و اشتیاق او را بوسیدم.
وقتی لبم را گاز گرفت، بدنم داشت داغ میشد.
با حرص خودم را کنار کشیدم و او نفس نفس زنان به من نگاه کرد.
نهال: ازت متنفرم… ازت متنفرم.
میفهمی؟ نزدیکتر بیا.
از دستت خسته شدم، پسرعمو.
رادین، عصبانی، دستش را روی گلویم گذاشت و گفت،
گازت گرفتم که دهنت رو باز نکنی و حرف نامناسبی نزنی.
تو کاملاً مال منی…
اگر بخواهم، میتوانم به تو ثابت کنم.
مطمئن شو کسی که باهاش لاس میزنی هرزه نیست.
چون هیچ پسری یه دختر دست دوم رو قبول نمیکنه…
تو هرزهای… نه دختر… میفهمی؟ با نفرت زمزمه کردم.
نمیخوای منو بزنی.
من هرزهام؟ ههههه.
من فقط سادهلوح بودم… من برای عشق کار کثیفی کردم.
پس نمیخوای بهم یادآوریش کنی.
میفهمی؟
رودین لبخند زد.
رودین: “عشق؟”
نه، خودت رو گول نزن… تو از من متنفری.
پس عشقی وجود نداشته و نداره.
به خاطر شهوت خودت بوده، و حالا بهش میگی عشق.
نه… تو مثل یه هرزهای… مهم نیست.
حالا که هیچ محدودیتی نداری و میخوای فاحشه باشی.
آره، چرا نه؟
او پولدار است… او خوشقیافه یا جذاب نیست.
او… او هیچ چشمی برای تو ندارد!
چرا او را جذب نمیکنی؟… چرا به او پا ندادی؟
اما تو کور بودی… جای تو در تخت من است… اتاق من… شبهای بیقرار من!
او محکم به سینهاش کوبید و او را بوسید… مال من…
کلماتش مثل تیرهایی بودند که سینهام را سوراخ میکردند…
آه، چقدر کلماتش سوزانده بودند…
چقدر آنها را قورت دادم! خدای من!
او مرا از اتاق بیرون کشید.
سرش را جلو آورد تا بتوانم صورتم را برگردانم.
لبهایش به آرامی روی گونهام کشیده شدند و من او را با دستم هل دادم.
برگشتم…
به سمت آینه رفتم و به چشمان اشکآلودم نگاه کردم.
تصویر رادین پشت سرم در آینه ظاهر شد در حالی که با هیجان گفت:
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه
