دانلود رمان آرام در تنهایی

دختری نوزده ساله و تنها…

کسی که سایه‌ی بی‌رحمی روی زندگی‌اش سنگینی می‌کند؛ پدرش به جای آرامش، او را گرفتار شرط‌های خودش می‌کند.سرنوشت اما از همان ابتدا دست بردار نمی‌شود: دختر را به یک غریبه می‌سپارند؛ مثل یک معامله، بدون اینکه کسی از دلش بپرسد. مادرش را هم از دست داده و حالا تنها پناهش خواهرش بوده که او هم همراه همسرش ایران را ترک کرده است. شاید دختر این قصه بی‌پناه باشد، شاید تنهایِ تنِ روزگار؛

اما…

دانلود رمان آرام در تنهایی

رایگان

دانلود رمان آرام در تنهایی

رایگان

رمان های رایگان

درباره دختری است که در کودکی پدر و مادرش رو از دست داده و در ...

درباره دختری که به اصرار پدرش مجبور میشه با پسری مذهبی ازدواج کنه تا …

...

درباره دختری به نام تارا و پسری به نام اشکان است که در حال تدارک ...

درباره رابطه عاشقانه دختری به نام رویا و پسری به نام علی است که …

...

داوود با نیت تلافی و خشمِ فروخورده، قدم به زندگی نازنین می‌گذارد. نازنین، بی‌آن‌که از ...

درباره مردی به نام سالار است که زنش اونو ترک میکنه و در ادامه با ...

درباره لحظات پایانی زندگی دو نفر است که روح هایشان در یک شب طولانی با ...

درباره شوکا یه دختر سانتی مانتال و شیطون که سر راه هیدارا حاجی جوون قصه ...

درباره دختری به نام دلربا که عاشق یه خون آشام میشه و …

...

درباره یک دختر و پسر روستایی که ماجراهای عاشقانه خاصی بینشون هست . نازپری دختر ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره رابطه عاشقانه هایا و کیان است که با ورود پسر عموی هایا به این ...

درباره دختری ترک زبان به نام سمر است که مجبور به ازدواج با پسری به ...

درباره رابطه عاشقانه رها و سورن که اتفاقاتی باعث میشه تا …

...

درباره اربابی که عاشق دختر یک رعیت میشه اما دختر بخاطر قرض های پدرش با ...

درباره دختری به نام صحرا و برادر ناتنی اش به نام یاشار است که در ...

رمان های جدید

«مسیح، با قلبی که سال‌ها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...

«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...

درباره دختری به نام رومیسا که مادرش اونو مقصر غرق شدن خواهرش میدونه و اونو ...

درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...

دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ می‌دهند؛ راهی شدن ...

دانلود رمان آرام در تنهایی

ادامه ...

دمِ صبح بود… خیلی زودتر از آن‌که کسی حوصله‌ی بیدار ماندن داشته باشد.

آرام هنوز پلک روی هم نگذاشته بود؛ همان عادت قدیمیِ شب‌هایی که با خواهرش تا سحر بیدار می‌ماندند و انگار خواب از زندگی‌شان جا مانده بود.

اما حالا… چقدر دور شده‌اند از هم.

آنا در آلمان است و آرام در ایران؛ آرام، در تنهایی‌ای که فقط با فکر پر می‌شود.

به خورشید نگاه کرد. نور از لابه‌لای ابرها راهش را به اتاق باز می‌کرد و فضا را روشن‌تر از همیشه می‌ساخت—روشن‌تر… اما نه برای دل آرام.

بغضش را فرو داد. بعد دست برد و ساعت را چک کرد.

پنج صبح.

پنج صبح و او حتی یک چشم بر هم نزده بود.

با خودش پوزخند زد و به آدم‌های بی‌وقفه‌ی بیرون از پنجره خیره شد؛ به رفت‌وآمدهایی که انگار هیچ‌کس خبر ندارد یک زندگی در سکوت در حال فرو ریختن است.

با عصبانیت زمزمه کرد:

«آنا تو آلمان… مامان زیرخاک… من اینجا… بابا… بابا کجاست؟؟؟

هرجایی هست الا خونه! از دوازده هم رفته… معلوم نیست کجاس. انگار نه انگار یه دختر داره. انگار نه انگار یه “من” وجود داره.»

سرش را برگرداند سمت خیابان.

تلفنش برای هزارمین بار زنگ خورد. این‌بار دیگر نتوانست صبر کند.

با حرص جواب داد:

«دانیال… صدبار گفتم ولَم کن! تو پسرِ دوستِ بابام، جای داداشمی… ولی انقدر زنگ نزن، اذیتم نکن.»

دانیال با لحن همان‌قدر تند خودش جواب داد:

«دهن منو باز نکن. وسایلتو جمع کن.»

آرام با تعجب و عصبانیت برگشت سمت خودش:

«وسایلامو جمع کنم کدوم گوری بیام؟؟؟؟

مفهمی اگه بابام بفهمه من فرار کردم، چی کارم می‌کنه؟!»

دانیال انگار از قبل همه‌چیز را در ذهنش بسته بود:

«نگرانِ باباتی؟؟؟ همونی که تورو… (ناگفته)

آرام… وسایلاتو جمع می‌کنی یانه؟»

آرام دودل نبود؛ فقط می‌خواست دلیل را بفهمد.

گفت: «نه! تا دلیلشو بهم نگی، نه.»

دانیال مکث نکرد:

«ااا پس دلیل می‌خوای؟ باشه. درو باز کن. من جلوخونه‌تونم.»

آرام یک لحظه خشکش زد:

«چی؟؟؟؟؟»

اما بعد، از روی تخت پایین آمد.

به سمت آیفون رفت. کلید را فشار داد.

در همان لحظه باز شد.

دانیال وارد شد—قد بلند، موهای بهم‌ریخته، و اخمی که از چند قدم آن‌طرف‌تر هم معلوم بود.

نفس آرام گیر کرد. با خودِ خودش گفت: «نکنه این بار جدیه؟ نکنه راهی که می‌خواست منو بکشونه، آخرش بی‌راهه باشه؟»

دانیال با خشونت به سمتش آمد و با صدایی که نمی‌شد نشنید، گفت:

«چرا به حرف من گوش نمی‌دی؟؟؟ هان؟»

آرام از شدت ترس، ناخودآگاه چشم‌هایش را برای یک لحظه بست… بعد سریع باز کرد و گفت:

«من برای چی باید از خونه‌ی بابام فرار کنم و با تو بیام؟

من غیر از بابام هیچ‌کس رو ندارم… می‌فهمی؟ هیچ‌کس! اونم ول کنم؟»

دانیال مثل کسی که از بس تکرار کرده، دیگه حوصله‌ی توضیح ندارد، گفت:

«تو انقدر بابا بابا می‌کنی… می‌دونی چیکار کرده؟ آره؟ می‌دونی؟»

آرام نفسش را حبس کرد و با لحن محکم اما لرزان گفت:

«نه، نمی‌دونم… ولی می‌خوام بدونم.

می‌خوام بدونم چرا بخاطر کاری که اون کرده، تو می‌گی باهات بیام. بگو. بگو چی کار کرده!»

دانیال دستش را روی شقیقه‌اش گذاشت، چند ثانیه خودش را جمع کرد، بعد ادامه داد:

«بیخیال… بیا با من بریم.

من دلیل دارم… دلیل دارم که می‌گم فرار کن. لعنتی، دلیل دارم.»

آرام عصبانی‌تر شد. صداش بالا رفت:

«دانیال منو عصبی نکن. بگو دلیلش چیه که از شب گیر دادی می‌گی بیا… منم حاضرم بیام—پس حرف بزن.»

دانیال هم انگار سدش ترکید:

«دختر احمق…

تو انقدر بابا بابا می‌کنی که انگار فقط اسمش رو می‌فهمی و معنی‌ش رو نه!

یه چهارمش بابات هم بهت اهمیت نمی‌ده.»

بعد با خشم، شمرده گفت:

«طبق معمول هفته‌ای یه بار می‌ره قمار بازی و مست می‌کنه… خداروشکر همشم می‌بازه.

دیشبم رفته بود خونه‌ی عموی من. شانس آوردی که اونجا بودم… وگرنه الان به‌جای من یه مشت آدم علاف و عوضی اینجا بودن.»

آرام ماتِ نگاهش کرده بود.

دانیال ادامه داد:

«دیروز که بابات همه پولاشو گذاشت وسط… مست مست بود.

بمبم می‌ترکید حالی‌ش نمی‌شد. همه‌ش رو باخت—باختی که تموم زندگی رو با خودش می‌کشه.»

بعد جمله‌اش را مثل پتک کوبید:

«جلالی گفت ادامه می‌دی؟ بابات گفت: آره، ادامه می‌دم.

جلالی هم گفت: چی می‌ذاری وسط؟

می‌دونی چی گذاشت؟»

و آخرین کلمه را کش داد…

«می‌دونی… چی گذاشت…؟»

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.