درباره دختری جذاب که شب خواستگاریش براش یه اتفاق میوفته که …
دانلود رمان هلوهای کوچولوی من
- 8 دیدگاه
- 14,247 بازدید
دانلود رمان هلوهای کوچولوی من
150.000 تومان
69.900 تومان
150 هزار تومان
29.900 تومان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان هلوهای کوچولوی من
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
رمان جواهر بخش ای ( Ang Mutya ng Section E )درباره جی جی ، دانشآموز ...
درباره دختری به نام آهو با اینکه لجباز و یکدنده است ولی قلب مهربونی داره ...
درباره یه خواهر دو قلو به نام عزل و دیانا است که دیانا خیلی شجاع ...
درباره شخصی معروف و پولدار که ظاهرا زندگی آرام و خوبی را سپری میکند اما ...
خوابها و کابوسها مثل پنجههایی تیز، مدام ذهن تاریک و پریشانم را خراش میدهند. پرسشها ...
داستان درباره دختری به نام نوشین است که آشناییاش با پسری به نام پیام، از ...
درباره مردی به نام سردار است که با کامیاب یه کینه قدیمی داره و برای ...
دختری که تمام ویژگیهای زنان را در خود دارد… ناخواسته در مسیری قدم میگذارد که ...
درباره چاوش که یکی از موفق ترین و معروفترین مدیران تجاری در بازار است که ...
دباره دختری به نام آوا فروزش است که در بخش قلب یک بیمارستان در حال ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
داستان درباره دختری به نام نوشین است که آشناییاش با پسری به نام پیام، از ...
هاتفخان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سالها را به پژوهشهای تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...
قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان والاستریت است؛ مردی که هیچکس به سخنانش گوش ...
مردی خوشچهره و پر از عضله، که همراهیاش یک شوگر است و اصلاً علاقهای به ...
اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ میشود که هرگز نمیتواند به آنها برسد. پدرش او را ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان هلوهای کوچولوی من
نگاهم که به حمید افتاد، دیدم با شرمی پسرانه سرش را پایین انداخته؛ همان خجالتِ مردانهاش کافی بود تا دلم برایش ضعف برود. وقتی سر بلند کرد و نگاهمان تلاقی کرد، لبخندی گرم تقدیمش کردم و او نیز پاسخ لبخندم را داد. اما هنوز این حسِ خوشایند در دلم جا خوش نکرده بود که نیشگونِ دردناکی را در پهلویم حس کردم. با نالهای کوتاه برگشتم و با چهرهی برافروختهی مهبد مواجه شدم که با چشمانش برایم خطونشان میکشید.
زیر لب و با کلافگی گفتم: «چی شده مهبد؟ خب اون قراره همسرم بشه؛ یعنی حتی حق ندارم نگاهش کنم؟»
مهبد همیشه زیادی روی من حساس و متعصب بود؛ اگر برادرزادهام نبود، با خودم میگفتم شاید حسادت میکند. او با دندانهای کلید شده روی هم، غرید: «این آرزو رو به گور میبرید، هر دوتون!»
دانلود رمان هلوهای کوچولوی من
با گیجی به رفتارش خیره شدم. منظور مبهمش را درک نکردم؛ هنوز در هضم کلامش بودم که ناگهان از جایش برخاست و با قدمهای بلند و خشمگین از جمع فاصله گرفت. بیخیالِ رفتارهای عجیب او، دوباره به جمع برگشتم. برادرم با متانت مشغول گفتگو با پدر حمید بود و زنداداشم با گرمی با خانواده داماد خوشوبش میکرد. هنوز هم باور اینکه بعد از آنهمه روزهای سخت، داریم به هم میرسیم برایم دشوار بود.
صدای «مهرا»، دختربچهی برادرم، مرا از افکارم بیرون کشید. او را در آغوش گرفتم و پرسیدم: «جانِ عمه؟»
با همان زبان شیرین و کودکانهاش گفت: «عمه… داداش مهبد باهات کار داره.»
گونهاش را بوسیدم و روی زمین گذاشتمش. با پوزشخواهی کوتاهی از جمع، به سمت حیاط رفتم. چشمانم را برای پیدا کردن مهبد چرخاندم، اما نبود. خواستم بیخیال شوم و به خانه برگردم که…
بخش دوم
دستی ناگهان بازویم را با قدرت گرفت و مرا به سمت خود کشید. از وحشت برگشتم، اما با دیدن مهبد نفسم به شماره افتاد: «ترسیدم، آرومتر!»
خواستم بپرسم «چی شده؟» که صورت برافروخته و چشمان خونگرفتهاش کلمات را در دهانم خشک کرد. بیآنکه اجازه دهد حرفی بزنم، مرا به سمت انباریِ کنج حیاط کشاند. مسحورِ رفتارهای غیرقابلپیشبینیاش، بیاختیار دنبالش رفتم. به محض ورود به تاریکی انباری، مرا به دیوار کوبید.
دانلود رمان هلوهای کوچولوی من
خواستم نامش را صدا بزنم که لبهایش روی لبهایم نشست و صدایم را در گلو خفه کرد. سرمای عجیبی از ستون فقراتم عبور کرد. وحشتزده سعی کردم او را پس بزنم، اما توان مقابله با قدرت مردانهاش را نداشتم. فریادی در گلویش کشیدم، اما او سرش را عقب برد و سیلی محکمی به صورتم نواخت.
در فاصله یک سانتی صورتم، با صدایی که لرزه بر اندامم میانداخت، غرید: «بلایی سرت میارم که بفهمی ازدواج کردن یعنی چی!»
از ترس، دستانم را روی سینه اش گذاشتم تا او را مهار کنم. با لرزش گفتم: «مهبد، خواهش میکنم… من کار امشب رو فراموش میکنم، تو هم فراموش کن. امشب شبِ خواستگاری منه! من دارم به کسی که دوستش دارم…»
حرفم با فشاری که به سینهام وارد کرد، ناتمام ماند. در تاریکیِ آن انباری، تنها چیزی که به وضوح میدیدم، شعلههای خشم در چشمانش بود.
چه میخواست؟ این بازیِ بیرحمانهیِ قدرت از کجا نشئت میگرفت؟ این رفتارها، این جسارتِ گستاخانه، داشت روح و روانم را میخراشید. وحشتِ اینکه هر لحظه کسی از راه برسد و ما را در این وضعیتِ غیرقابلتوصیف ببیند، نفسم را بند آورده بود. دیگر نتوانستم در برابرِ فشارِ روانیِ این لحظات دوام بیاورم؛ اشکها، بیاختیار و داغ، بر صورتم جاری شدند.
با صدایی که از ترس میلرزید، التماسش کردم:
— «مهبد… به حرمتِ نامِ پدرت، دست بردار. تو… تو میفهمی داری با کی اینکار رو میکنی؟ من عمهیِ توام!»
لبخندی کمرنگ و خمار بر لبانش نشست؛ لبخندی که انگار تمامِ هنجارهایِ دنیا را به سخره میگرفت. لبانش را نزدیکِ گوشم آورد و با لحنی که بویِ تملک و تهدید میداد، زمزمه کرد:
— «یا اون مراسم رو کنسل میکنی و همه چیز رو بهم میزنی، یا کاری میکنم که تاوانش رو با تمامِ وجودت پس بدی. انتخاب با توئه.»
وحشت در تمامِ رگهایم دوید. با ناباوری و در حالی که سرم را با شدت به نفی تکان میدادم، نالیدم:
— «مهبد… داری چه میگی؟ این بازیهایِ مسخره برای چیه؟ رها کن منو…»
وقتی لبهایش را با خشونت روی لبهایم فشرد، دردی ناگهانی در وجودم پیچید. از بیشرمیِ این رفتار، از اینکه در این کنجِ خلوت، چگونه در بندِ امیالِ او اسیر شده بودم، میسوختم. دستانش که زمانی در دورانِ کودکیاش بویِ معصومیت میداد، حالا چون مارِ زهرآگینی بر پیکرم میخزید. نایِ ایستادن نداشتم؛ انگار تمامِ قوایِ جسمیام تحلیل رفته بود. باورم نمیشد؛ این همان پسربچهای بود که روزگاری سایهاش را با دست میگرفتم؟ و حالا، او بود که داشت حرمتِ پیوندِ خونیمان را زیرِ پا میگذاشت، بیآنکه من قادر به دفاع از خودم باشم.
با دستانِ لرزان بازویش را گرفتم و در چشمانش خیره شدم؛ چشمانِ غریبهای که حالا هیچ شباهتی به آن مهبدِ سابق نداشت.
— «خواهشمندم… نکن. به چه حقی… این چه رفتارِ پستیه؟»
اما وقتی حرکتِ قاطعانه و بیشرمانهاش را برایِ شکستنِ آخرین سدهایِ دفاعیام حس کردم، فریادِ خفهای در گلویم خشکید. دیوارِ مقاومتم فرو ریخت. اشکها پهنایِ صورتم را پر کرده بودند. در آن لحظه، خجالت از دریده شدنِ حریمت، از هر دردِ دیگری عمیقتر بود.
— «باشه… باشه! هر چی که میخوای… هر کاری که بگی میکنم، فقط… فقط اینطوری منو خرد نکن. خجالت میکشم…»
او همچنان بیپروا، با چشمانی که از هوس و قدرت برق میزد، به چند میلیمتریِ صورتم زوم کرده بود. آن سکوتِ سنگین، مرگبارتر از هر فریادی بود. سرانجام با صدایی که از بمبودن، لرزه بر اندامم میانداخت، گفت:
— «پس جوابت منفیه؟ یادت باشه، اگه غیر از این چیزی بشنوم، بلایی به سرت میارم که تمامِ عمرت رو به حسرت بگذرونی.»
با هقهقی که بغضِ فروخوردهام را شکست، به سینهاش مشت زدم:
— «من اونو میخوام! نمیفهمی؟! من اونو میخوام!»
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه







8 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان هلوهای کوچولوی من»
بزودی کی
سلام چرا باز نمیشه ؟خوب بزارین دیگه
چه جوری دانلود کنیم؟؟؟
دستتو نگه دار رو پی دی اف بعد ذخیره پیوند رو بزن دانلود میشه
پس چرا نمیشه رمان رو دانلود کرد پس بدرد چی میخوره
بزودی
سایتتون بدرد خودتون میخوره اصلأ رمانا نمیشه دانلود کرد
درود
این رمان رو بزودی قرار میدیم