درباره دختری جوان به نام ناحله که یک روز مردی جوان اون رو از دست یک مزاحم خیابانی نجات میده و …
دانلود رمان ناحله
- بدون دیدگاه
- 695 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : غزاله میرزاپور , فاطمه زهرا درزی
- دسته : عاشقانه , اجتماعی , رایگان
- کشور : ایران
- صفحات : 466
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان ناحله
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان ناحله
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
«الهه شرقی» روایتگر سفر کیمیا به دانشگاه سوربن پس از جدایی از همسرش است؛ جایی ...
درباره سرگرد ایمان شایان که تو شغلش کارایی کرده که باعث میشه موقعیت شغلیش به ...
درباره یک دختر و پسر عاشق به نام آرشام و دلارام است که پستی و ...
روایت زندگی مینا، دختری با چشمان زیبا که عاشق معلم ادبیات همسایهشان – کاوه – ...
این روایت، قصهی سرنوشت سه دختر جوان است؛ سه روح متفاوت که با قدم گذاشتن ...
رمان نود و سه روز تا عاشقی روایت زندگی دختری به اسم هیفاست؛ دختری که ...
درباره سوفیا و بهراد که دختر خاله و پسر خاله همدیگه هستن و اینا از ...
درباره دختری که برای انجام کاری به یک روستا میره و اونجا با ارباب اون ...
درباره سرنوشت عاشقانه دختری است که زندگی معمولی دارد ولی به طور ناگهانی در یک ...
دربار دختری به نام بهاره که برای تامین مخارج خودش و مادرش دنبال کار میگرده ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختری به نام همراز که بطور تصادفی و اشتباه وارد زندگی پسری میشه و ...
درباره فردیست که با افکار پوسیده مردمی که در کنارش هستند احاطه شده است و ...
سیوان، مردی مغرور و خودساخته که همه چیز را از صفر ساخته، در برخورد با ...
درباره دختری که به دلیل مشکلات مالی مجبور میشه خدمتکار یه پسر پولدار بشه اما ...
درباره یه دختر شیطون که میخواد نذر مادربزرگش رو ادا کنه و نذرشم اینه که ...
رمان های جدید
«مسیح، با قلبی که سالها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...
«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...
درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...
دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ میدهند؛ راهی شدن ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان ناحله
خلاصه قسمت اول رمان ناحله
باد سرد زمستانی به صورتم میخورد و لرزه به تنم میانداخت. سوییشرتم را محکمتر دور خودم پیچیدم و زیر لب غر میزدم. درست روزی که مجبور بودم پیاده تا کلاس بروم، هوا اینقدر سرد شده بود!
کوچه خلوت و تاریک بود. یاد حرف پدرم افتادم که همیشه هشدار میداد این مسیر امن نیست. سعی کردم بیتفاوت باشم اما حس سنگینی نگاه کسی پشت سرم رهایم نمیکرد.
قدمهایم تندتر شد. ضربان قلبم بالا رفته بود. جرئت کردم و برگشتم… حدسم درست بود.
قبل از اینکه بتوانم فرار کنم، دستی محکم روی دهانم نشست. تیغه سرد چاقو کنار صورتم قرار گرفت و صدایی زمخت در گوشم پیچید:
«هیس خانوم خوشگله… نمیخوای صورتت خطخطی بشه که؟»
ترس تمام وجودم را گرفت. با دستهایی لرزان کیفم را خالی کردم. میان وسایلم تکهای آینه شکسته دیدم و پنهانی داخل آستینم گذاشتم.
وقتی لحظهای حواسش پرت شد، با تمام توان آینه را روی بدنش کشیدم و دویدم… اما بدشانسی دست از سرم برنداشت. به سنگی خوردم و محکم زمین افتادم.
همه چیز داشت تمام میشد…
✨ خلاصه قسمت دوم رمان ناحله
در همان لحظه صدایی از پشت سر او بلند شد:
«صبر منم خیلی کمه.»
ناگهان مهاجم رهایم کرد. مردی جوان یقهاش را گرفت و به زمین کوبید. دوستش هم کنارش بود. ضربههای پیاپیاش فرصتی برای فرار به آن مرد نداد.
یکی از آن دو، بدون اینکه مستقیم نگاهم کند، دستمالی به سمتم گرفت. لبم شکافته و خونآلود بود. با صدایی لرزان تشکر کردم.
پیشنهاد دادند مرا برسانند. ابتدا قبول نکردم اما وقتی دوباره مسیر تاریک را تصور کردم، پشیمان شدم.
کمی بعد یک خودروی النود مقابلم توقف کرد. این بار بدون تعارف سوار شدم.
تمام مسیر در سکوت گذشت. فقط آدرس دادم: شریعتی…
✨ خلاصه قسمت سوم رمان ناحله
وقتی به خانه رسیدم، خوشبختانه پدر و مادرم نبودند. مستقیم به حمام رفتم. صورتم کبود شده بود. با کرم سعی کردم رد ضربهها را بپوشانم اما درد پهلویم امان نمیداد.
آن شب دوازده ساعت خوابیدم؛ خوابی سنگین و پر از کابوس.
صبح، همه چیز ظاهراً عادی بود. نماز خواندم، صبحانه خوردم و مثل همیشه با مادرم شوخی کردم. اما درونم آشوب بود.
هنگام پوشیدن کفشهایم، صحنههای دیشب مثل فیلمی از جلوی چشمانم گذشت. از خدا بابت نجاتم تشکر کردم.
اگر آن دو نفر نمیرسیدند…
✨ خلاصه قسمت چهارم رمان ناحله
در مسیر مدرسه هر چه تلاش کردم درس بخوانم، ذهنم به آن کوچه تاریک برمیگشت.
وقتی وارد کلاس شدم، طبق معمول ساکت گوشهای نشستم. من دختر قاضی بودم و همیشه سعی میکردم منطقی و بیتعصب فکر کنم. نه تندرو، نه بیقید.
ریحانه، همکلاسی شوخ و پرانرژیام، با دیدن زخم صورتم چشمهایش گرد شد:
«این چیه رو صورتت؟!»
لبخند زدم و سعی کردم موضوع را عوض کنم.
اما ماجرا تازه شروع شده بود…
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه
