درباره دختری جوان به نام ناحله که یک روز مردی جوان اون رو از دست یک مزاحم خیابانی نجات میده و …
دانلود رمان ناحله
- بدون دیدگاه
- 1,158 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : غزاله میرزاپور , فاطمه زهرا درزی
- دسته : عاشقانه , اجتماعی , رایگان
- کشور : ایران
- صفحات : 466
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان ناحله
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان ناحله
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختر و پسری تنها است که مسیر زندگی این دو را سر راه هم ...
درباره دختری به نام نهان است که ترکیه بزرگ شده و خانوادش میخوان با کسی ...
درباره حافظ که که کینه ای قدیمی از مهری دارد . او خود را عاشق ...
درباره دختری به نام آنید که اصالتا شمالی است و در کرج درس میخونه , ...
«باده، با روحی به لطافتِ وزشِ نسیمی در پسکوچههای بیقرار، در حصارِ غرورِ یخی و ...
درباره دختری به نام یغما است که برادرش در یک درگیری با مزاحمش مرتکب قتل ...
درباره دانشجویی به نام یلدا است که میخواهد از استادش انتقام بگیرد و به همین ...
الینا یک کارمند معمولی با زندگیای نسبتاً ساده است. یک روز در محل کار، یک ...
درباره دختری که صدای نفس هایی در پشت سرش در اتاقش میشنوه و سپس دستی ...
آریان از همان کودکی دلباختهی دخترعمویش، نورسا، بود و خانوادهها هم با وجود سن پایین ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
هاتفخان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سالها را به پژوهشهای تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...
قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان والاستریت است؛ مردی که هیچکس به سخنانش گوش ...
مردی خوشچهره و پر از عضله، که همراهیاش یک شوگر است و اصلاً علاقهای به ...
اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ میشود که هرگز نمیتواند به آنها برسد. پدرش او را ...
داستان از کشور آلمان آغاز میشود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبهرو شده ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان ناحله
خلاصه قسمت اول رمان ناحله
باد سرد زمستانی به صورتم میخورد و لرزه به تنم میانداخت. سوییشرتم را محکمتر دور خودم پیچیدم و زیر لب غر میزدم. درست روزی که مجبور بودم پیاده تا کلاس بروم، هوا اینقدر سرد شده بود!
کوچه خلوت و تاریک بود. یاد حرف پدرم افتادم که همیشه هشدار میداد این مسیر امن نیست. سعی کردم بیتفاوت باشم اما حس سنگینی نگاه کسی پشت سرم رهایم نمیکرد.
قدمهایم تندتر شد. ضربان قلبم بالا رفته بود. جرئت کردم و برگشتم… حدسم درست بود.
قبل از اینکه بتوانم فرار کنم، دستی محکم روی دهانم نشست. تیغه سرد چاقو کنار صورتم قرار گرفت و صدایی زمخت در گوشم پیچید:
«هیس خانوم خوشگله… نمیخوای صورتت خطخطی بشه که؟»
ترس تمام وجودم را گرفت. با دستهایی لرزان کیفم را خالی کردم. میان وسایلم تکهای آینه شکسته دیدم و پنهانی داخل آستینم گذاشتم.
وقتی لحظهای حواسش پرت شد، با تمام توان آینه را روی بدنش کشیدم و دویدم… اما بدشانسی دست از سرم برنداشت. به سنگی خوردم و محکم زمین افتادم.
همه چیز داشت تمام میشد…
✨ خلاصه قسمت دوم رمان ناحله
در همان لحظه صدایی از پشت سر او بلند شد:
«صبر منم خیلی کمه.»
ناگهان مهاجم رهایم کرد. مردی جوان یقهاش را گرفت و به زمین کوبید. دوستش هم کنارش بود. ضربههای پیاپیاش فرصتی برای فرار به آن مرد نداد.
یکی از آن دو، بدون اینکه مستقیم نگاهم کند، دستمالی به سمتم گرفت. لبم شکافته و خونآلود بود. با صدایی لرزان تشکر کردم.
پیشنهاد دادند مرا برسانند. ابتدا قبول نکردم اما وقتی دوباره مسیر تاریک را تصور کردم، پشیمان شدم.
کمی بعد یک خودروی النود مقابلم توقف کرد. این بار بدون تعارف سوار شدم.
تمام مسیر در سکوت گذشت. فقط آدرس دادم: شریعتی…
✨ خلاصه قسمت سوم رمان ناحله
وقتی به خانه رسیدم، خوشبختانه پدر و مادرم نبودند. مستقیم به حمام رفتم. صورتم کبود شده بود. با کرم سعی کردم رد ضربهها را بپوشانم اما درد پهلویم امان نمیداد.
آن شب دوازده ساعت خوابیدم؛ خوابی سنگین و پر از کابوس.
صبح، همه چیز ظاهراً عادی بود. نماز خواندم، صبحانه خوردم و مثل همیشه با مادرم شوخی کردم. اما درونم آشوب بود.
هنگام پوشیدن کفشهایم، صحنههای دیشب مثل فیلمی از جلوی چشمانم گذشت. از خدا بابت نجاتم تشکر کردم.
اگر آن دو نفر نمیرسیدند…
✨ خلاصه قسمت چهارم رمان ناحله
در مسیر مدرسه هر چه تلاش کردم درس بخوانم، ذهنم به آن کوچه تاریک برمیگشت.
وقتی وارد کلاس شدم، طبق معمول ساکت گوشهای نشستم. من دختر قاضی بودم و همیشه سعی میکردم منطقی و بیتعصب فکر کنم. نه تندرو، نه بیقید.
ریحانه، همکلاسی شوخ و پرانرژیام، با دیدن زخم صورتم چشمهایش گرد شد:
«این چیه رو صورتت؟!»
لبخند زدم و سعی کردم موضوع را عوض کنم.
اما ماجرا تازه شروع شده بود…
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






