دانلود رمان ستی

هاتف، مردی با گذشته‌ای تاریک و پرونده‌ای پر از جرم، خشن و بی‌رحم است. او در حالی که از دست کسانی که به دنبال جانش هستند فرار می‌کند، ناچار می‌شود مدتی را در خانه زنی جوان پناه بگیرد.

تقابل مردی قدرتمند، درشت‌هیکل و سلطه‌جو با زنی آرام و مظلوم، آغاز ماجرایی پرتنش است. زنی که آن‌قدر ساکت و مطیع به نظر می‌رسد که صدایش کمتر از همیشه شنیده می‌شود و گویی پاسخ همیشگی‌اش تنها یک کلمه است: «چشم».

هاتف مردی است که بی‌پروا می‌تازد، همه‌چیز را زیر پا می‌گذارد و از کسی حساب نمی‌برد؛ اما شاید تنها یک زن بتواند در برابر این مرد خشن، چیزی را تغییر دهد… فقط کمی… شاید تنها کمی…

دانلود رمان ستی

رایگان

دانلود رمان ستی

رایگان

رمان های رایگان

درباره جوانی ۱۶ ساله جنوب شهری است که بدون مربی و باشگاه حرفه ای یک ...

درباره دختری به نام دیاره که برای انتقام خون برادرش در مسابقات اتوموبیلرانی عضو میشه ...

درباره مردی ۷۰ ساله به نام زرنگار است که ۴ فرزند دارد که دختر دومش ...

درباره مریم دکتر روانپزشکی است که آشناییش با یه نفر در بیمارستان مسیر زندگیش رو ...

دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ می‌دهند؛ راهی شدن ...

درباره دختری است که میخواد کنکور بده و وارد ماجرای عاشقانه میشه که …

...

خواب‌ها و کابوس‌ها مثل پنجه‌هایی تیز، مدام ذهن تاریک و پریشانم را خراش می‌دهند. پرسش‌ها ...

درباره دختری که به اصرار پدرش مجبور میشه با پسری مذهبی ازدواج کنه تا …

...

درباره خواهر و برادر خوانده ای به نامهای جاوید و شکوفه است که همیشه با ...

درباره ماجرای عاشقانه سه شخص است که با یک باند مواد مخدر درگیر میشوند و ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

داستان یخبندان با حضور یک دانشجوی جوان پزشکی آغاز می‌شود؛ راوی بی‌نامی که زندگی آرامش ...

داستان درباره رابطه مثلثی که این سه شخصیت گلی , بزرگمهر و وحید نام دارند ...

درباره پسر جوانی به نام مرصاد که عاشق دختری به نام باران است اما برادرش ...

رمان «حنانه» روایتگر زندگی دختری است که با وجودِ دست‌وپنج نرم کردن با فقر و ...

حامی، مردی مغرور و بی‌رحمانه، تشنه تملکِ پناه است؛ خواهری که با او بزرگ شده. ...

رمان های جدید

هاتف، مردی با گذشته‌ای تاریک و پرونده‌ای پر از جرم، خشن و بی‌رحم است. او ...

«مسیح، با قلبی که سال‌ها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...

«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...

درباره دختری به نام رومیسا که مادرش اونو مقصر غرق شدن خواهرش میدونه و اونو ...

درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...

دانلود رمان ستی

ادامه ...

بهمن‌ماه 1396 – خوی، آذربایجان

بر تاج‌وتخت تکیه زده بودم و تلخی نوشیدنی داخل لیوان را جرعه‌جرعه مزه می‌کردم. خاطرات، بی‌رحمانه از گوشه‌های ذهنم بیرون می‌آمدند؛ فریادها، التماس‌هایش و آن لحظه‌ای که با نفرت به صورتم تف انداخت…

پس از آن، تنها صدایی کوتاه و بریده در ذهنم باقی مانده بود؛ چیزی شبیه یک «آخ».

ترکیب الکل و هوس، معجونی ویرانگر است؛ چیزی که می‌تواند عقل انسان را از کار بیندازد و او را نسبت به آنچه در اطرافش می‌گذرد کور کند. آن شب، متوجه نشدم که او از شدت آسیب و درد بی‌هوش شده بود، نه از ترس.

تمام شب در بی‌خبری او گذشت و من غرق در هوس‌های خودم بودم.

اما فردای آن روز، حقیقت مانند آوار بر سرم خراب شد. فهمیدم سرش آسیب دیده و او از هوش رفته بوده، در حالی که من حتی متوجه وضعیتش نشده بودم.
دانلود رمان ستی

چه چیزی می‌توانست چنین رفتاری را در وجود من توجیه کند؟ چه چیزی؟

حتی اگر تمام دنیا برای بخشیدن من جمع می‌شدند، گذشته دیگر قابل بازگشت نبود. چیزی که اتفاق افتاده بود، هرگز به حالت قبل برنمی‌گشت.

آن خاطره به کابوسی تبدیل شده بود که شب‌های بی‌شماری رهایم نکرد. شب‌هایی درست مانند همین امشب.

واقعاً از مرور دوباره این خاطرات پوسیده و متعفن چه چیزی نصیبم می‌شد؟

پلک‌هایم را روی هم فشردم و برای آخرین بار تلاش کردم تصاویر درهم و آشفته را از ذهنم بیرون برانم. اما ترسی که همیشه از خوابیدن داشتم، دوباره به سراغم آمده بود.

کابوس‌ها هرگز دست از سرم برنمی‌داشتند.

حرکت دست‌هایم، چهره‌ای مبهم، بدنی پر از نشانه‌های کبودی و موهای بلند و سیاهی که صورتش را پوشانده بودند…

دستم را جلو بردم تا موهایش را کنار بزنم.

اما به جای اِلی، مادرم را دیدم.
دانلود رمان ستی

صدای تلفن همراهم، ناگهان مرا از میان آن گردباد ذهنی بیرون کشید.

پیامی کوتاه از بهمن بود:

«همه‌چیز هماهنگه. فردا میری ترکیه.»

بعد از مدت‌ها، خبری بود که می‌توانستم آن را خوب بدانم.

از لبه تخت بلند شدم و دستم را به سمت پاکت سیگار روی میز دراز کردم.

خاطرات…

خاطرات…

خاطراتی که بوی تعفن می‌دادند.

بچه‌هایی که همیشه خرج داشتند، کودکانی گرسنه، لباس‌هایی کهنه و فرسوده…

و مادری که انگار چیزی برایش باقی نمانده بود، جز جسمش.
دانلود رمان ستی

نوجوانی من برخلاف مسیر طبیعی زندگی‌ام شکل گرفته بود. از زنان متنفر بودم و کینه‌ای عمیق نسبت به آن‌ها در وجودم ریشه دوانده بود.

در ذهن نوجوانم، همه‌شان یکسان بودند؛ آلوده، فریبکار و نفرت‌انگیز.

اما بیش از همه از مادرم بیزار بودم.

از کبودی‌هایی که بر بدنش می‌دیدم، از زندگی‌ای که داشت و از خاطراتی که رهایم نمی‌کردند.

گاهی حتی آرزو می‌کردم بمیرد…

و سرانجام مُرد.

سیگاری از پاکت بیرون کشیدم و میان لب‌هایم گذاشتم. فندک طلایی کنار پاکت روی میز افتاده بود.

با خودم فکر کردم همین فندک، امروز به اندازه یک ماه مخارج زندگی مادرم در آن روزها ارزش داشت.

ساعتی که به دستم بسته بودم هم، شاید خرج یک سال زندگی او بود.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.