بهمنماه 1396 – خوی، آذربایجان
بر تاجوتخت تکیه زده بودم و تلخی نوشیدنی داخل لیوان را جرعهجرعه مزه میکردم. خاطرات، بیرحمانه از گوشههای ذهنم بیرون میآمدند؛ فریادها، التماسهایش و آن لحظهای که با نفرت به صورتم تف انداخت…
پس از آن، تنها صدایی کوتاه و بریده در ذهنم باقی مانده بود؛ چیزی شبیه یک «آخ».
ترکیب الکل و هوس، معجونی ویرانگر است؛ چیزی که میتواند عقل انسان را از کار بیندازد و او را نسبت به آنچه در اطرافش میگذرد کور کند. آن شب، متوجه نشدم که او از شدت آسیب و درد بیهوش شده بود، نه از ترس.
تمام شب در بیخبری او گذشت و من غرق در هوسهای خودم بودم.
اما فردای آن روز، حقیقت مانند آوار بر سرم خراب شد. فهمیدم سرش آسیب دیده و او از هوش رفته بوده، در حالی که من حتی متوجه وضعیتش نشده بودم.
دانلود رمان ستی
چه چیزی میتوانست چنین رفتاری را در وجود من توجیه کند؟ چه چیزی؟
حتی اگر تمام دنیا برای بخشیدن من جمع میشدند، گذشته دیگر قابل بازگشت نبود. چیزی که اتفاق افتاده بود، هرگز به حالت قبل برنمیگشت.
آن خاطره به کابوسی تبدیل شده بود که شبهای بیشماری رهایم نکرد. شبهایی درست مانند همین امشب.
واقعاً از مرور دوباره این خاطرات پوسیده و متعفن چه چیزی نصیبم میشد؟
پلکهایم را روی هم فشردم و برای آخرین بار تلاش کردم تصاویر درهم و آشفته را از ذهنم بیرون برانم. اما ترسی که همیشه از خوابیدن داشتم، دوباره به سراغم آمده بود.
کابوسها هرگز دست از سرم برنمیداشتند.
حرکت دستهایم، چهرهای مبهم، بدنی پر از نشانههای کبودی و موهای بلند و سیاهی که صورتش را پوشانده بودند…
دستم را جلو بردم تا موهایش را کنار بزنم.
اما به جای اِلی، مادرم را دیدم.
دانلود رمان ستی
صدای تلفن همراهم، ناگهان مرا از میان آن گردباد ذهنی بیرون کشید.
پیامی کوتاه از بهمن بود:
«همهچیز هماهنگه. فردا میری ترکیه.»
بعد از مدتها، خبری بود که میتوانستم آن را خوب بدانم.
از لبه تخت بلند شدم و دستم را به سمت پاکت سیگار روی میز دراز کردم.
خاطرات…
خاطرات…
خاطراتی که بوی تعفن میدادند.
بچههایی که همیشه خرج داشتند، کودکانی گرسنه، لباسهایی کهنه و فرسوده…
و مادری که انگار چیزی برایش باقی نمانده بود، جز جسمش.
دانلود رمان ستی
نوجوانی من برخلاف مسیر طبیعی زندگیام شکل گرفته بود. از زنان متنفر بودم و کینهای عمیق نسبت به آنها در وجودم ریشه دوانده بود.
در ذهن نوجوانم، همهشان یکسان بودند؛ آلوده، فریبکار و نفرتانگیز.
اما بیش از همه از مادرم بیزار بودم.
از کبودیهایی که بر بدنش میدیدم، از زندگیای که داشت و از خاطراتی که رهایم نمیکردند.
گاهی حتی آرزو میکردم بمیرد…
و سرانجام مُرد.
سیگاری از پاکت بیرون کشیدم و میان لبهایم گذاشتم. فندک طلایی کنار پاکت روی میز افتاده بود.
با خودم فکر کردم همین فندک، امروز به اندازه یک ماه مخارج زندگی مادرم در آن روزها ارزش داشت.
ساعتی که به دستم بسته بودم هم، شاید خرج یک سال زندگی او بود.