دانلود رمان خانومم باش

حامی، مردی مغرور و بی‌رحمانه، تشنه تملکِ پناه است؛ خواهری که با او بزرگ شده. اما سرانجام سایه‌ی سنگین روزگار، بارداریِ ناخواسته‌ای را به ارمغان می‌آورد که حامی را به برگی تازه وادار می‌کند: این بار، هیچ چیز نمی‌تواند جلوی تصاحب او را بگیرد.

دانلود رمان خانومم باش

تخفیف ویژه

150.000 تومان

69.900 تومان

150 هزار تومان

29.900 تومان

دانلود رمان خانومم باش

رایگان

رمان های رایگان

درباره حامی و شادلی که تو یه مهمونی همدیگرو میبینن و بینشون اتفاقی میوفته که ...

درباره دختری به نام یلدا است که با عمه اش زندگی میکند و به دلیل ...

درباره دختری به نام مینو هست که به طور اتفاقی با یه خالکوبی روبرو میشه ...

درباره دختری به نام دیدار است که برادرش پس از قتل پرستو ، دختری که ...

داستان از آنجا آغاز میشود مردی که تاکسی دارد دختری را سوار میکند و …

...

ورود قاصدکِ دلربا به محله، تقابلِ شدیدی را با همسایه‌ی مذهبی و خشک‌مذهبش، حسان، رقم ...

درباره تابش احمدی ، وکیل موفق و سرشناسی که یه شب یه غریبه به خونش ...

درباره دختری جوان و خودساخته به نام نیاز است که گذشته سختی داشته اما هیچ ...

داوود با نیت تلافی و خشمِ فروخورده، قدم به زندگی نازنین می‌گذارد. نازنین، بی‌آن‌که از ...

در کوران آتش کینه‌توزی، روایتی از عشقی سوزان جان می‌گیرد. این قصه پر فراز و ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

هاتف‌خان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سال‌ها را به پژوهش‌های تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...

قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان وال‌استریت است؛ مردی که هیچ‌کس به سخنانش گوش ...

مردی خوش‌چهره و پر از عضله، که همراهی‌اش یک شوگر است و اصلاً علاقه‌ای به ...

اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ می‌شود که هرگز نمی‌تواند به آن‌ها برسد. پدرش او را ...

داستان از کشور آلمان آغاز می‌شود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبه‌رو شده ...

دانلود رمان خانومم باش

ادامه ...

از بغض و گریه در امان بودم، اما با گزیده‌ی تند و تیزش بر لاله گوشم، فریادی از ته چاه گلویم بیرون جست. او بی‌درنگ دستش را بر دهانم فشرد؛ پیشانی‌اش را به پیشانی‌ام تکیه داد و در حالی که از هیجانی مهارناپذیر نفس‌نفس می‌زد، زیر لب زمزمه کرد:

— هیس… سکوت کن! من می‌دانم تو را می‌خواهم، تو را! فقط کمی آرام باش… قول می‌دهم بعد از این، لذت واقعی را بچشی.

با چشمانی سرخ و غرق در اشک به او خیره ماندم. ذهنم از دریافت این کلمات بازمانده بود. این چه لفاظیِ بی‌رحمانه‌ای بود؟ آیا واقعاً او بود؟ همان حامی که روزگاری برایش قسم می‌خوردم؟ همان برادری که تمامِ دنیای من بود و هر کسی با دیدنش می‌گفت: «دختر، چه تکیه‌گاه عظیمی داری!»… اما حالا، آن کوه پناه، تبدیل به کوهی شده بود که بر سرم آوار می‌شد. آن مایه امید، اکنون همچون شکارچی‌ای بی‌رحم، مرا در حصارِ نفس‌های تندش گرفتار کرده بود و جانم را به چنگ می‌آورد.

در اوج وحشت، ناخودآگاه ناخن‌هایم را در بازوهای ستبرش فرو کردم؛ اما او تنها لبخندی مرموز زد و نوک بینی‌ام را بوسید. از شدتِ خشم و درماندگی، پنجه‌هایم را بر گردن و صورتش کشیدم. ناله‌ی کوتاهی کرد و مچ هر دو دستم را با قدرتی پولادین گرفت و آن‌ها را بالای سرم، بر روی تخت پهناور و دوقلویش، قفل کرد.

به محض اینکه راهِ نفس باز شد، با التماس جیغ کشیدم:

— خواهش می‌کنم حامی! دست از سرم بردار… تو مستی؟ تو حال خودت نیستی؟ پناه… تو را خدا نکن!

اما او اجازه نداد کلماتِ نیمه‌تمامم به جایی برسند. با خشمی سرکش، لب‌هایم را در دهانش بوسید؛ بوسه‌ای که از شدتِ فشار، آمیخته به درد و اشک بود. قلبم چنان می‌کوفت که گویی مرگ در نزدیکی است. حامی، غرق در لذت و مستی، تنها اندکی فاصله گرفت و با صدایی که از خشم می‌لرزید، غرید:

— چند بار باید بگویم برادرم نگو! کِی می‌خواهی آن مغزِ کدرت را به کار ببری؟

با ناله‌ای شکسته، از میان اشک‌هایم زدم زیر گریه:

— اشتباه کردم… غلط کردم! من هیچ برادری ندارم… فقط بگذار بروم حامی! لعنت به این زندگی!

وقتی لبخند رضایت‌بخش و مردانه‌اش را دیدم، لرزشِ وجودم کمی فروکش کرد. چشمان مشکی و نافذش، تک‌تکِ اجزای صورتم را با نگاهی عمیق و متفاوت می‌کاود. اندکی از سنگینیِ وزن خود کاست و در حالی که مچ‌هایم را محکم نگه داشته بود، دست دیگرش را پایین آورد. لحظه‌ای خیال کردم می‌خواهد رهایم کند، اما با لمسِ بی‌رحمانه‌ی او در حساس‌ترین جای بدنم، تمامِ اکسیژن از ریه‌هایم بیرون رفت. نگاهش خمار و غرق در لذت بود و من، میانِ بهت و وحشت، میخکوب شده بودم.

او مانند گرگی گرسنه، بر تن و روانم هجوم آورده بود. پاهایم را میان پاهایش محصور کرد و هیچ راهِ گریزی برایم باقی نگذاشت. از شدتِ فشار و شرم، به سک سکه افتاده بودم. حامی با اخمی غلیظ به چشمانم خیره شده بود و من، در میانه‌ی این طوفان، دچار نوعی تضادِ درونی بودم؛ میانِ لذتی ناخواسته که بدنم از آن حس می‌کرد و احساس گناهی که از این رابطه غیرقانونی در ذهنم می‌جوشید.

با آخرین رمق‌های دفاعی، التماس کردم:

— حامی، این راه درست نیست… این کار… آخ! خواهش می‌کنم…

اما پاسخ او، فشارِ بیشترِ دستش بر بدنم بود. او با نگاهی که گویی از سر مستی و شهوت می‌درخشید، زمزمه کرد:

— چی درست نیست؟ این…؟

در اوج درماندگی، مشت‌هایم را بر عضلاتِ سفتِ بازویش کوبیدم و با فریادی از سرِ نفرت و بیچارگی، دشنام‌هایم را نثارش کردم. اما او با غیظی بی‌حد، گلویم را در چنگ گرفت و با صدایی که تهدیدی مرگبار بود، گفت:

— بزرگتر از دهانت حرف نزن هرزه! اگر یک بار دیگر دهانت را باز کنی، با تمامِ وجودت با من روبرو می‌شوی.

دیگر توانِ سخن گفتن نداشتم. گلویم از بغضِ سنگین و درد، متورم شده بود. او دوباره با خشونت، تمامِ راهِ نفس گرفتن را از من گرفت و با چنان شدتی مرا می‌بوسید که گویی می‌خواست تمامِ وجودم را در خود ببلعد. دستش را بر سینه‌ام می‌کشید و مرا در چنگالِ نفرت‌انگیز و پرقدرتش، به تسلیم می‌کشید.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.