حامی، مردی مغرور و بیرحمانه، تشنه تملکِ پناه است؛ خواهری که با او بزرگ شده. اما سرانجام سایهی سنگین روزگار، بارداریِ ناخواستهای را به ارمغان میآورد که حامی را به برگی تازه وادار میکند: این بار، هیچ چیز نمیتواند جلوی تصاحب او را بگیرد.
دانلود رمان خانومم باش
- بدون دیدگاه
- 224 بازدید
دانلود رمان خانومم باش
150.000 تومان
69.900 تومان
150 هزار تومان
29.900 تومان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان خانومم باش
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختری کم سن و سال که تو یک امارت اربابی کار پیدا میکنه اما ...
درباره دختری دستفروش به نام نیاز است که به سختی امورات زندگیش را میگذراند . ...
درباره دختری به نام همراز که بطور تصادفی و اشتباه وارد زندگی پسری میشه و ...
درباره دختری زیبا و جذاب که این خوشگلی او باعث شده بود که از خودش ...
ایمان و آذر سرنوشتشان را به هم گره میزنند؛ ازدواج میکنند و با قبولی در ...
درباره دختری بی گناه و زجر کشیده است که مجازات میشود و در این بین ...
درباره دختری که تو یه شرکت مشغول به کار میشه و یه روز از رییسش ...
درباره دختری که شب عروسیش فرار میکنه چون بخاطر پول و به اصرار پدرش میخواسته ...
درباره دختری به نام گلربرگ که والدینش رو از دست میده و تو خونه یه ...
درباره دختری به نام ترنج که تو یه خونه باغ تو بن بست ۱۷ زندگی ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
شخصیت اصلی داستان دختری به نام نازلی کسروی میباشد که بعد از درگذشت مادر بزرگش ...
درباره زنی به نام حورا که نمیتونه بچه دار بشه و خانواده همسرش خیلی بهش ...
یک حضورِ ناخواسته در یک پارتیِ مختلط کافی بود تا دنیایِ مهتاب برای همیشه زیر ...
درباره عشق و جذابیت یک شاگرد دختره که معلمش سعی در بدست آوردنش داره که ...
رمان «وارث شیخ» نوشتهی ساحل، جلد دوم و پایانی مجموعهی «شیخ عثمان» است که ادامهی ...
رمان های جدید
«مسیح، با قلبی که سالها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...
«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...
درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...
دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ میدهند؛ راهی شدن ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان خانومم باش
از بغض و گریه در امان بودم، اما با گزیدهی تند و تیزش بر لاله گوشم، فریادی از ته چاه گلویم بیرون جست. او بیدرنگ دستش را بر دهانم فشرد؛ پیشانیاش را به پیشانیام تکیه داد و در حالی که از هیجانی مهارناپذیر نفسنفس میزد، زیر لب زمزمه کرد:
— هیس… سکوت کن! من میدانم تو را میخواهم، تو را! فقط کمی آرام باش… قول میدهم بعد از این، لذت واقعی را بچشی.
با چشمانی سرخ و غرق در اشک به او خیره ماندم. ذهنم از دریافت این کلمات بازمانده بود. این چه لفاظیِ بیرحمانهای بود؟ آیا واقعاً او بود؟ همان حامی که روزگاری برایش قسم میخوردم؟ همان برادری که تمامِ دنیای من بود و هر کسی با دیدنش میگفت: «دختر، چه تکیهگاه عظیمی داری!»… اما حالا، آن کوه پناه، تبدیل به کوهی شده بود که بر سرم آوار میشد. آن مایه امید، اکنون همچون شکارچیای بیرحم، مرا در حصارِ نفسهای تندش گرفتار کرده بود و جانم را به چنگ میآورد.
در اوج وحشت، ناخودآگاه ناخنهایم را در بازوهای ستبرش فرو کردم؛ اما او تنها لبخندی مرموز زد و نوک بینیام را بوسید. از شدتِ خشم و درماندگی، پنجههایم را بر گردن و صورتش کشیدم. نالهی کوتاهی کرد و مچ هر دو دستم را با قدرتی پولادین گرفت و آنها را بالای سرم، بر روی تخت پهناور و دوقلویش، قفل کرد.
به محض اینکه راهِ نفس باز شد، با التماس جیغ کشیدم:
— خواهش میکنم حامی! دست از سرم بردار… تو مستی؟ تو حال خودت نیستی؟ پناه… تو را خدا نکن!
اما او اجازه نداد کلماتِ نیمهتمامم به جایی برسند. با خشمی سرکش، لبهایم را در دهانش بوسید؛ بوسهای که از شدتِ فشار، آمیخته به درد و اشک بود. قلبم چنان میکوفت که گویی مرگ در نزدیکی است. حامی، غرق در لذت و مستی، تنها اندکی فاصله گرفت و با صدایی که از خشم میلرزید، غرید:
— چند بار باید بگویم برادرم نگو! کِی میخواهی آن مغزِ کدرت را به کار ببری؟
با نالهای شکسته، از میان اشکهایم زدم زیر گریه:
— اشتباه کردم… غلط کردم! من هیچ برادری ندارم… فقط بگذار بروم حامی! لعنت به این زندگی!
وقتی لبخند رضایتبخش و مردانهاش را دیدم، لرزشِ وجودم کمی فروکش کرد. چشمان مشکی و نافذش، تکتکِ اجزای صورتم را با نگاهی عمیق و متفاوت میکاود. اندکی از سنگینیِ وزن خود کاست و در حالی که مچهایم را محکم نگه داشته بود، دست دیگرش را پایین آورد. لحظهای خیال کردم میخواهد رهایم کند، اما با لمسِ بیرحمانهی او در حساسترین جای بدنم، تمامِ اکسیژن از ریههایم بیرون رفت. نگاهش خمار و غرق در لذت بود و من، میانِ بهت و وحشت، میخکوب شده بودم.
او مانند گرگی گرسنه، بر تن و روانم هجوم آورده بود. پاهایم را میان پاهایش محصور کرد و هیچ راهِ گریزی برایم باقی نگذاشت. از شدتِ فشار و شرم، به سک سکه افتاده بودم. حامی با اخمی غلیظ به چشمانم خیره شده بود و من، در میانهی این طوفان، دچار نوعی تضادِ درونی بودم؛ میانِ لذتی ناخواسته که بدنم از آن حس میکرد و احساس گناهی که از این رابطه غیرقانونی در ذهنم میجوشید.
با آخرین رمقهای دفاعی، التماس کردم:
— حامی، این راه درست نیست… این کار… آخ! خواهش میکنم…
اما پاسخ او، فشارِ بیشترِ دستش بر بدنم بود. او با نگاهی که گویی از سر مستی و شهوت میدرخشید، زمزمه کرد:
— چی درست نیست؟ این…؟
در اوج درماندگی، مشتهایم را بر عضلاتِ سفتِ بازویش کوبیدم و با فریادی از سرِ نفرت و بیچارگی، دشنامهایم را نثارش کردم. اما او با غیظی بیحد، گلویم را در چنگ گرفت و با صدایی که تهدیدی مرگبار بود، گفت:
— بزرگتر از دهانت حرف نزن هرزه! اگر یک بار دیگر دهانت را باز کنی، با تمامِ وجودت با من روبرو میشوی.
دیگر توانِ سخن گفتن نداشتم. گلویم از بغضِ سنگین و درد، متورم شده بود. او دوباره با خشونت، تمامِ راهِ نفس گرفتن را از من گرفت و با چنان شدتی مرا میبوسید که گویی میخواست تمامِ وجودم را در خود ببلعد. دستش را بر سینهام میکشید و مرا در چنگالِ نفرتانگیز و پرقدرتش، به تسلیم میکشید.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه
