دانلود رمان آسمان آذر

ایمان و آذر سرنوشتشان را به هم گره می‌زنند؛ ازدواج می‌کنند و با قبولی در دانشگاه، راهی تهران می‌شوند.

دو جوان ساده و پرشور، عاشق و بی‌تکلف، با جیب‌های خالی اما دل‌هایی پرامید.

در غربت پایتخت، کنار هم درس می‌خوانند و تلاش می‌کنند تا زندگی تازه‌ای بسازند.

اما آرام‌آرام، آن صمیمیت بی‌ریا و عشق پاکشان زیر فشار واقعیت‌ها رنگ می‌بازد؛

دنیای اطراف بی‌رحم‌تر از آنی است که خیال می‌کردند،

و عشقشان در آزمون سختِ شهر و زمان قرار می‌گیرد…

دانلود رمان آسمان آذر

رایگان

📚 این رمان هارو حتما بخون عالین ▾

دانلود رمان آسمان آذر

ادامه ...

مقدمه

هر صبح و هر شب، گوشه‌ی تاریک اتاقت در طبقه‌ی سوم آن آپارتمان دورافتاده، پُر می‌شود از خاطراتی کهنه و گزنده. می‌کوشی همه را با نگاه از پنجره بیرون بریزی، اما دیوارها و پرده‌ها مثل پرده‌ی یک سینمای بی‌رحم، بارها و بارها داستان رسواترین عاشق شهر را جلویت پخش می‌کنند.

زندگی‌اش خلاصه شده در حسرت‌هایی بی‌پایان و دردی که ریشه دوانده در وجودش…

قصه‌هایی تکرارشونده،

زخم‌هایی که انکارشدنی نیستند،

و تختخوابی که تبدیل شده به صحنه‌ی آمدوشد کابوس‌های شبانه.

آسمانی خاکستری بالای سرش کش آمده؛

آسمانی که انگار نمی‌خواهد هیچ‌وقت رنگ تازه‌ای بگیرد.

در آذرِ زندگی‌اش گیر افتاده

و انگار تقدیرش این است که همیشه ابری بماند.

دانلود رمان آسمان آذر

تمام سادگی‌اش را روزی در دستان سرد یک مرد گذاشت…

و از آن‌روز، آذرِ زندگی او رنگ دیگری گرفت.

مثل همیشه، یک روز کاری دیگر آرام‌آرام رو به پایان بود.

آخرین بیمار مطب را ترک کرد.

هوا نیمه‌تاریک شده بود و غروب دلگیر پاییزی تمام اتاق را پوشانده بود.

سالاری به در زد و گفت:

– خانم دکتر، باز هم می‌مونید؟

همان‌طور که در میان برگه‌ها بودم و از پشت پنجره خیابان را نگاه می‌کردم، فقط سر تکان دادم؛ «آره».

چه خوب که کنجکاوی نمی‌کرد…

چه خوب که هیچ‌وقت دلیل این ماندن‌های طولانی پس از ساعت کاری را نمی‌پرسید.

صدایش از بیرون آمد:

– چراغ‌ها چرا خاموشه؟

سکوتم را پاسخ دانست و مثل همیشه چراغ‌ها را طبق برنامه خاموش کرد.

در را بست و صدای قدم‌هایش در راهرو پیچید.

سردم بود. شال بافتم را محکم‌تر دور شانه‌هایم پیچیدم و منتظر ماندم.

پرده‌ی لوردراپه را نیمه‌بالا زدم تا خیابان خاکستری‌رنگ بهتر دیده شود.

بارانی که از صبح نم‌نم می‌بارید، ناگهان شدت گرفت و سیل‌وار بر زمین کوبید.

مات‌ومبهوت به بیرون خیره شدم.

سالاری را دیدم که کلاه سوییشرتش را روی سر کشید و با قدم‌هایی تند خودش را به پرایدش رساند.

از معدود آدم‌هایی بود که حس خوبی نسبت به او داشتم.

آدم کم‌حرفی بود؛ درست مثل خودم.

کم می‌گفت، زیاد می‌دید، زیاد فکر می‌کرد.

باران شدت گرفت. او با یک حرکت حرفه‌ای از پارک خارج شد.

نگاهی به ساعتش انداخت… هفت و پانزده دقیقه بود. دیر کرده بود.

سکوت و تاریکی آرام‌آرام روی مطب نشست و مرا در خود فرو برد.

دلم می‌خواست در این خلسه بمانم،

اما باید سرحال می‌ماندم…

تا برای جراحیِ پیش رو آماده باشم.

گاهی بعد از ساعت کاری در مطب می‌ماندم و کارهایی را انجام می‌دادم که نباید به زبان آورده شوند.

از دوختن آن چیزی که «بکارت» می‌نامیدند برای دختران ترسیده

تا پایان‌دادن به جنین‌هایی که هرگز قرار نبود به دنیا بیایند.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.