دانلود رمان آسمان آذر

ایمان و آذر سرنوشتشان را به هم گره می‌زنند؛ ازدواج می‌کنند و با قبولی در دانشگاه، راهی تهران می‌شوند.

دو جوان ساده و پرشور، عاشق و بی‌تکلف، با جیب‌های خالی اما دل‌هایی پرامید.

در غربت پایتخت، کنار هم درس می‌خوانند و تلاش می‌کنند تا زندگی تازه‌ای بسازند.

اما آرام‌آرام، آن صمیمیت بی‌ریا و عشق پاکشان زیر فشار واقعیت‌ها رنگ می‌بازد؛

دنیای اطراف بی‌رحم‌تر از آنی است که خیال می‌کردند،

و عشقشان در آزمون سختِ شهر و زمان قرار می‌گیرد…

دانلود رمان آسمان آذر

رایگان

دانلود رمان آسمان آذر

رایگان

رمان های رایگان

درباره دختری به نام دلناز و دو برادرش است . این دو برادر یکی دوستدار ...

درباره دختری زخم خورده از خانواده احتشام که حال قصد گرفتن انتقام دارد و …

...

درباره دختری به نام تارا است که بر اثر یک تصادف حافظ اش رو از ...

درباره دختری به نام ونوس است که در دانشگاه شهرستان پذیرش می‌شود. او و صمیم‌ترین ...

«سوگل در حصارِ خاطراتی محبوس است که از نگاهش تنها بغض‌های ناگفته و فریادهای فروخورده ...

درباره الین و پویان دختر و پسری که با تمام خلق و خو های خواص ...

رمان بامداد خمار روایتگر سرگذشت دختری جوان به نام محبوبه است که در فضایی سنتی ...

اروند، فوتبالیست مشهور و محبوبی که همه او را «مونتیگو» می‌شناسند، دل‌باخته‌ی دخترعمویش نیلوفر می‌شود. ...

درباره یه پسر جذاب به نام تارخ از یه خاندان بزرگ و یه دختر سرتق ...

درباره دختری ۱۶ ساله که شب تولدش مصادف با شب بله برون و عروسی اش ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

هاتف‌خان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سال‌ها را به پژوهش‌های تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...

قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان وال‌استریت است؛ مردی که هیچ‌کس به سخنانش گوش ...

مردی خوش‌چهره و پر از عضله، که همراهی‌اش یک شوگر است و اصلاً علاقه‌ای به ...

اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ می‌شود که هرگز نمی‌تواند به آن‌ها برسد. پدرش او را ...

داستان از کشور آلمان آغاز می‌شود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبه‌رو شده ...

دانلود رمان آسمان آذر

ادامه ...

مقدمه

هر صبح و هر شب، گوشه‌ی تاریک اتاقت در طبقه‌ی سوم آن آپارتمان دورافتاده، پُر می‌شود از خاطراتی کهنه و گزنده. می‌کوشی همه را با نگاه از پنجره بیرون بریزی، اما دیوارها و پرده‌ها مثل پرده‌ی یک سینمای بی‌رحم، بارها و بارها داستان رسواترین عاشق شهر را جلویت پخش می‌کنند.

زندگی‌اش خلاصه شده در حسرت‌هایی بی‌پایان و دردی که ریشه دوانده در وجودش…

قصه‌هایی تکرارشونده،

زخم‌هایی که انکارشدنی نیستند،

و تختخوابی که تبدیل شده به صحنه‌ی آمدوشد کابوس‌های شبانه.

آسمانی خاکستری بالای سرش کش آمده؛

آسمانی که انگار نمی‌خواهد هیچ‌وقت رنگ تازه‌ای بگیرد.

در آذرِ زندگی‌اش گیر افتاده

و انگار تقدیرش این است که همیشه ابری بماند.

دانلود رمان آسمان آذر

تمام سادگی‌اش را روزی در دستان سرد یک مرد گذاشت…

و از آن‌روز، آذرِ زندگی او رنگ دیگری گرفت.

مثل همیشه، یک روز کاری دیگر آرام‌آرام رو به پایان بود.

آخرین بیمار مطب را ترک کرد.

هوا نیمه‌تاریک شده بود و غروب دلگیر پاییزی تمام اتاق را پوشانده بود.

سالاری به در زد و گفت:

– خانم دکتر، باز هم می‌مونید؟

همان‌طور که در میان برگه‌ها بودم و از پشت پنجره خیابان را نگاه می‌کردم، فقط سر تکان دادم؛ «آره».

چه خوب که کنجکاوی نمی‌کرد…

چه خوب که هیچ‌وقت دلیل این ماندن‌های طولانی پس از ساعت کاری را نمی‌پرسید.

صدایش از بیرون آمد:

– چراغ‌ها چرا خاموشه؟

سکوتم را پاسخ دانست و مثل همیشه چراغ‌ها را طبق برنامه خاموش کرد.

در را بست و صدای قدم‌هایش در راهرو پیچید.

سردم بود. شال بافتم را محکم‌تر دور شانه‌هایم پیچیدم و منتظر ماندم.

پرده‌ی لوردراپه را نیمه‌بالا زدم تا خیابان خاکستری‌رنگ بهتر دیده شود.

بارانی که از صبح نم‌نم می‌بارید، ناگهان شدت گرفت و سیل‌وار بر زمین کوبید.

مات‌ومبهوت به بیرون خیره شدم.

سالاری را دیدم که کلاه سوییشرتش را روی سر کشید و با قدم‌هایی تند خودش را به پرایدش رساند.

از معدود آدم‌هایی بود که حس خوبی نسبت به او داشتم.

آدم کم‌حرفی بود؛ درست مثل خودم.

کم می‌گفت، زیاد می‌دید، زیاد فکر می‌کرد.

باران شدت گرفت. او با یک حرکت حرفه‌ای از پارک خارج شد.

نگاهی به ساعتش انداخت… هفت و پانزده دقیقه بود. دیر کرده بود.

سکوت و تاریکی آرام‌آرام روی مطب نشست و مرا در خود فرو برد.

دلم می‌خواست در این خلسه بمانم،

اما باید سرحال می‌ماندم…

تا برای جراحیِ پیش رو آماده باشم.

گاهی بعد از ساعت کاری در مطب می‌ماندم و کارهایی را انجام می‌دادم که نباید به زبان آورده شوند.

از دوختن آن چیزی که «بکارت» می‌نامیدند برای دختران ترسیده

تا پایان‌دادن به جنین‌هایی که هرگز قرار نبود به دنیا بیایند.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.