عشقِ ما، میراثدارِ زهرآگینِ پیمانی در گذشته است؛ گویی تقاصِ شعلههای پیشینیان، سایهای شوم بر سرِ طلوعِ شورِ ما افکنده است.
دانلود رمان شام مهتاب
- بدون دیدگاه
- 720 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : هما پور اصفهانی
- دسته : عاشقانه , اجتماعی , ایرانی , رایگان
- کشور : ایران
- صفحات : 1442
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان شام مهتاب
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان شام مهتاب
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختری که صدای نفس هایی در پشت سرش در اتاقش میشنوه و سپس دستی ...
عشقِ ما، میراثدارِ زهرآگینِ پیمانی در گذشته است؛ گویی تقاصِ شعلههای پیشینیان، سایهای شوم بر ...
درباره دختری که پدری تعصبی داره و تو یک روستا زندگی میکنه و یه روز ...
درباره گذشته مجهول دختری به نام گیسو موحد که به خاطر همون گذشتش خیلی تغییر ...
درباره یه خواهر دو قلو به نام عزل و دیانا است که دیانا خیلی شجاع ...
داستان واقعی درباره ازدواج دختری کم سن و سال به نام نیکو با یه دندانپزشک ...
درباره فردیست که با افکار پوسیده مردمی که در کنارش هستند احاطه شده است و ...
فرحان عاصف پس از یک حادثهی رانندگی مرموز، تصمیمی عجیب میگیرد؛ خودش را برای همیشه ...
داستانی واقعی از دختری عاشق که در سال ۱۳۶۰ در روستایی از توابع بروجن اتفاق ...
شخصیت اصلی داستان دختری به نام نازلی کسروی میباشد که بعد از درگذشت مادر بزرگش ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
کاسه صبر «هدیه» پس از سالها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز میشود. او در پی ...
دختری نوجوان به نام صنم، که در خانوادهای مرفه بزرگ شده است، روزی عکسی کهنه ...
دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...
بهار دختری است که پس از فوت پدرش، همراه خانوادهای گرفتار مشکلات مالی، روزهای سختی ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان شام مهتاب
زمزمههای آن ترانهی قدیمی هنوز در گوشم میپیچید؛ همان قصهی «شام مهتاب» که کلماتش، گویی با قلمی از جنسِ نور، بر دیوارِ روحم نقش بسته بود. آنجا که تصویرگرِ بینظیرِ عشق، چنان پرترهای از من کشیده بود که حتی خدا هم به تماشایش نشسته بود. اما آیا آن ادعایِ «صادقترینِ عاشقان»، تنها ابری بود که ماهِ حقیقت را بپوشاند؟ یا حقیقتاً پیمانی بود که در آن معراجِ شبانه، قلبم را به گروگان گرفت؟ حالا که سالها از آن «شبِ ناب» میگذرد، هنوز هم نمیدانم آن ماهِ یادگاری که به تو بخشیدم، در آسمانِ قلبت میتابد یا در غبارِ فراموشی مدفون شده است؟
با هیاهویی که از عمارت به گوش میرسید، پلکهای سنگینم را به سختی از هم گشودم. خورشید با گستاخی از میانِ پنجرههای قدیِ سلطنتیام گذشت و روی فرشهای ابریشمینِ کف اتاق پخش شد. از بسترِ یکونیمنفرهام که با تورهای حریر، گویی در حصاری از رویا محصور بود، پایین خزیدم. تورهای معلق را مرتب کردم و طبق آیینِ هر روزهام، رو به آن تابلویِ خیرهکنندهی بالای تخت، با لبخندی از سرِ ارادت، سلامی نظامی دادم. این تابلو، تنها شاهدِ زندهی خلوتِ شبانه و آغازِ روشنِ صبحهایم بود.
با دمپاییهای خرسیِ نرمم که تضادِ عجیبی با دکوراسیونِ اشرافی اتاق داشت، به سمت آینه رفتم و شنلِ سبکِ روی لباسِ خوابم را مرتب کردم. زنی که در آینه میدیدم، باز هم همان غرولندهای همیشگی را داشت:
«دوباره یک روزِ بیهدفِ دیگر در این خانهی بزرگ. تابستانِ لعنتی کی تمام میشود؟ دریغ از یک سفر، یک تغییر… خدایا، یا یک معجزه کن و حوصلم را سر ببر، یا سپیده را بفرست تا از تنهایی نجاتم دهد. یا اصلاً… شاید وقتش رسیده که آن عشقِ خیالی را به یک واقعیتِ ملموس تبدیل کنی؟»
خندهام گرفت. خودم را در آینه سرزنش کردم: «خجالت بکش دختر! دلت به همین سرگرمیهای بیهوده خوش است؟»
صدایِ خندهام که در اتاق پیچید، به سمت پنجره دویدم. حیاطِ وسیعِ عمارت، با آن حوضهای فیروزهای که میانِ چمنکاریها و سنگفرشها خودنمایی میکرد، جانِ تازهای به روحم بخشید. ناگهان خبری که از زیر و بمِ گفتگوهایِ ساختمان شنیده بودم، در ذهنم جرقه زد و شادی، در رگهایم دوید:
«آخجون! مهمانی!»
رضا، برادرِ بزرگترم، بالاخره سدِ کنکور را شکسته بود. او با آن غرورِ خاصِ خودش، سه سال سربازی و دورانِ سختِ «خرخوانی» را پشتِ سر گذاشته بود تا حالا با قبولی در رشتهی مدیریتِ دانشگاه تهران، سرش را بالا بگیرد. همیشه میگفت: «دلم نمیخواهد وقتی سنوسالم بالا رفت، با مدرکِ دانشگاهی تازه بخواهم آشخوری بروم.» و حالا، مردِ موفقِ خانواده بود.
پدر و مادر، به همین بهانهی شیرین، بساطِ جشنی بزرگ را چیده بودند. صدایِ تکاپویِ بیرون که خبر از تدارکاتِ مهمانی میداد، من را از خلسهی خاطراتِ «شام مهتاب» بیرون کشید. به سمتِ درِ بزرگِ اتاقم گام برداشتم، در حالی که هنوز ردِ آن نوایِ قدیمی در ذهنم طنینانداز بود.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






