این داستان درباره دختری به نام شکوفاست که تنها یک هفته پس از تولد، جلوی در مرکز نگهداری کودکان رها میشود. خیلی زود، خانوادهی بهکیش سرپرستی او را بر عهده میگیرند و شکوفا وارد خانه جدیدش میشود. چند ماه از آمدن او نگذشته که خانم بهکیش باردار شده و پس از نه ماه، سه قلوهای پسر—ایلیا، ارشیا و بردیا—به دنیا میآیند. سالها میگذرد و حالا همه بچهها بزرگ شدهاند…
دانلود رمان ثانیه های عاشقی
- بدون دیدگاه
- 17 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : گیسوی پاییز
- دسته : ایرانی , رایگان , عاشقانه
- کشور : ایران
- صفحات : 145
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان ثانیه های عاشقی
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان ثانیه های عاشقی
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختر و پسری به نام های سامان و سمیرا میباشد که برای منافع شخصی ...
داستان واقعی درباره ازدواج دختری کم سن و سال به نام نیکو با یه دندانپزشک ...
درباره زنی متعلقه به نام محیا که به همراه فرزند خردسالش هستی پا به خانه ...
درباره دختری به نام دلارا ایلیاتی است که با فرار از بند اسارت خود را ...
دختری نوزده ساله و تنها… کسی که سایهی بیرحمی روی زندگیاش سنگینی میکند؛ پدرش به ...
در تمام مدتی که «ایزیدور» خودش را با کار روی سهام و محاسبات غرق کرده ...
این روایت، قصهی سرنوشت سه دختر جوان است؛ سه روح متفاوت که با قدم گذاشتن ...
درباره دختری به نام یگانه میباشد که پدر و مادرش را از دست داده و ...
درباره یه دختر که به خاطر مشکلاتی که براش پیش میاد مجبور میشه به خونه ...
یاس، دانشجوی حسابداری که چهار سال همزمان کار و درس را در خوابگاه گذرانده بود، ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
داستان دربارهی آواست؛ دختری که درست در شب خواستگاری، با خیانتِ تلخِ کسی که دوستش ...
این داستان درباره دختری به نام شکوفاست که تنها یک هفته پس از تولد، جلوی ...
جاوید اصلانی، فرزند والدینی که از ردههای بالای یک گروه تروریستی هستند، به دنبال انتقام ...
کاسه صبر «هدیه» پس از سالها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز میشود. او در پی ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان ثانیه های عاشقی
**کاربر انجمن نودهشتیا**
**مقدمه**
دلم میخواست که بهنوبت از دردهای گوناگون عبور کنم؛ هر درد، مثل قطعهای از یک پازل، بهدستنشان من میآمد. زخمهای عمیق، اشکهای بیپایان، و نالههای گاهبهگاه که با صدای خستهام در دل شب میپیچیدند.
از میان این همه رنج، صدای زنگ گوشیام که ناگهان مینواخت، مرا بهسوی خاطرهای قدیمی میکشید.
—
**بخش اول – بازگشت به خانه**
در یک روز سرد، تصمیم گرفتم دروازهی خانهام را که برای مدتها بسته بودم، باز کنم. قدمهای سنگینام بهسوی اتاق نشیمن میرفتند، جایی که همیشه بوی قهوه و کتابها میرفت. ناگهان حس کردم که دستهای من درگیر آب سردی شدهاند؛ آب که از لولهای کهنهام میریخت و خیسکردن کفپوش را آغاز کرده بود.
بهسرعت بهدنبال یک حوله دویدم، اما دستم بهجای آن، تنها خنکی خیسپوشیدهی سقف را لمس میکرد. حس میکردم که تمام وجودم در یک لحظه بههم ریخته است؛ انگار که سرنوشتم را بهدستنشان آبهای سرد سپردهام.
**بخش دوم – درد و رنج**
در همان لحظه، درد عمیق و ناگهانی از سینهام عبور کرد؛ انگار که دستانی ناشناخته سینهام را میچسبانند و نمیگذارند نفس بگیرم. سعی کردم که آرامش پیدا کنم، اما هر دمدمی که میکشیدم، صدای تلاطم درونم بلندتر میشد. ناگهان صدای زنگ تلفن در گوشم طنیندار شد و من را از این درد بیرون کشید.
**بخش سوم – مکالمه با مادر**
با صدای خستهای، مادرم از پشت در آمد و گفت: «نوشیدی؟ چرا اینقدر خستهای؟»
من بهدستنشانش گفتم: «نه، امروز هیچچیز نخوردم؛ همهچیز برایم سخت شده. حتی آب هم سرده؛ نمیدونم چرا اینقدر سرد است.»
مادرم نگاهی عمیق به چهرهام انداخت و گفت: «دستهایت را بگیر، بخور یک لقمه نان. شاید این کار به تو کمی انرژی بدهد.»
من سرم را تکان دادم و سعی کردم یک لقمه نان بخورم، اما هر گرهای که در گلویم بود، مرا از ادامه خوردن باز میداشت.
مادرم دوباره گفت: «اگر نمیتونی بخوری، حداقل یک لیوان آب گرم بنوش. شاید کمکت کند تا بدنات گرم شود.»
چند لحظه بعد، لیوانی آب گرم را در دستانم گرفتم و با هر جرعه، حس میکردم که دردهایم کمی نرم میشوند. اما هنوز هم در دلام یک حس خستگی عمیق باقیمانده بود.
**بخش چهارم – لحظهی آرامش**
بعد از این مکالمه، مادرم بهمن گفت: «دستت را بگیر، بیا با هم بنشینیم و حرف بزنیم. شاید اینبار بتوانی از دلات بگویی.»
نشستم و سعی کردم احساساتم را بازگو کنم؛ از آن شبهای پر از اضطراب، از لحظاتی که حس میکردم دنیا بهمن میخندد، و از امیدی که هنوز در دل دارم. مادرم با چشمهای پرمهربانش گوش میداد و هر بار که حرف میزد، لبخند کوچکی بر لبانش مینمود.
**بخش پنجم – پایاننامهی امید**
در پایان روز، وقتی که تاریک شد و خانه در سکوتی عمیق فرو رفت، من و مادرم کنار شومینسار دراز کشیدیم و بهیکدیگر نگاه کردیم. من فهمیدم که حتی در تاریکیترین لحظات، نور امید میتواند از طریق یک نگاه، یک لمس یا یک کلام ساده بهسراغمان برسد.
مادرم در آخر گفت: «به یاد داشته باش که هرچه سختیها پیش میآیند، تو همیشه میتوانی بهمن، به خودت و به زندگیات اعتماد کنی. این همان راهی است که ما را بهسوی آیندهای روشن میبرد.»
من سرم را بهسوی او خم کردم، در دل حس کردم که شاید امروز، یک قدم بزرگتر از دیروز برداشتم و این قدم، بهسوی آرامش و آرامش خاطر است.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






