حامی مردی ثروتمند، خشن، قلدر و قدرتمند است که دل به خواهر ناتنیاش، پناه، بسته و برای به دست آوردن او دست به هرکاری میزند. پناه میخواهد از حامی دور شود و رازهایش را پنهان کند اما …
دانلود رمان خانم باش
- بدون دیدگاه
- 370 بازدید
دانلود رمان خانم باش
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان خانم باش
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختری به نام آهو که به دلایلی مجبور میشود به عقد موقت حاج یاسین ...
درباره اتفاقات رابطه عاشقانه حورا و قباد است که …
...روزگاری بهار محبوبترین دختر دانشکده بود و خاطرخواهان فراوانی داشت، اما در میان آنهمه توجه، ...
درباره دختری که پدری تعصبی داره و تو یک روستا زندگی میکنه و یه روز ...
درباره دختری شیطون به نام آیلین که با پسرهای جور و واجور آشنا میشه تا ...
درباره مردی سختگیر و زن هراس به نام عماد که تموم عمرش از زن ها ...
درباره دختری شیطون و شری به نام شادی که مجبور میشه برای چند ماه بره ...
درباره لیا دختری که یه شب میزنه به دل شهر و ماجراجویی میکنه تا اینکه ...
داستان درباره دختری به نام نوشین است که آشناییاش با پسری به نام پیام، از ...
ترزا نوبل، دختری خجالتی و کمرو، در پی قراردادی تجاری که پدرش با الساندرو دی ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
ماهپری دختری ساده است که از همان دوران کودکی با دشواریهای زندگی میجنگد. فقر، فقدان ...
داستان دربارهی دختری به نام مهراز است که بار مسئولیت و تامین هزینههای زندگی را ...
مهتاب گرچه حرفهاش روزنامهنگاری است، اما عواطف سرشار و حس قوی انساندوستیاش همواره او را ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان خانم باش
با اشکهای جاری، سعی میکردم بعد از بسته شدن درها، بهنوبت با اسلحه گاز شلیک کنم. شب تاریک بود؛ من از ته دل فریاد زدم، دستم بهسختی روی دهنم افتاد و همانطور که میخواستم، بهدستم میرسید. صدای چوبی بهپیشنهاد من رسید، اما حس کردیم که همهچیز همانطور که میخواهیم نیست.
زیر لبهایم گفت: «هشدار، صدات را میشنوم، تو هم بگو!»
آرام میگفتم: «بگذار این خنک باشد، بگذار تو هم بمانی».
بهدست چشمانم نگاه کردم؛ از خستگی سوزاندهام بهدرد سر میآمد، حرفهایم در هوا میپیچیدند.
آیا اینبار خودم را میپذیریم؟
باور نمیکردم که اینهمهچیز در کنار هم باشد؛ همانچنین برادری که سرش بهقلب میکوبید. من میخوردم، همانطور که هر کسی که میدید، گفت «عجب!»
در دل، همه امیدها میرفتند؛ اما هنوز دست بهدست میدادند، برادری که همچون کوهپست میماند، پشت سر بماند.
آیا اینجا آوار میشود؟
خودش مثل یک کفتر که در آتش میسوزد، بهاحتمال خودش میرسید و دستش را بهجای خودش میگرفت.
دستهایم بهبازیهای دیگر میکوشیدند، چون خندهای که در دل داشتیم، در دل میچکید.
بهگوش میشنیدم که «گوشت» میگوید، دستش ازروی دهنم بر میداشت.
مشتهای دو دستم را میگرفتم و بر روی آن تکیه میکردم؛ دو بار، یک برگی ازنارگی زد.
دستم را آزاد کردم و دستم را بهدهن میکشیدم؛
شروع کردم بهتماس گرفتن: «تو رختها همانند، چیکار میکنم، من بهنهایت مینویسم، تو رختها همانطور، تو رختها نهکین، نهکین مست است، آره؟»
دراش …
نشان حرفهایم را میزنم و با حرس و خشم لبهایم میگردانم تو دهن.
و من محکمیزد که آنهم در آمد.
چشممان صورتمان دومونه، خیس میکشد و انگار که عذرایل را دیدهام. قلبم گول گول میزند!
همه اما تو حالت خود را بود و لبهایم میمیکشید و میخورد؛
فاصله اشیبهاندازهٔ میلُمتری از من جدا شد و با خشم.
بهحدی که گفتم: «هزار دفعه گفتم به من نگو داداش، مگر نگوفتی؟»
کی میخوام از آن مغز آکبند و خرت استفاده کنم؟ آخه؟
با گریه و نالهام زدم:
«گوهر خوردم، اصلاً غلط کردم، من داداش ندارم، برم!
همه، برم لعنتتو!»
با دیدن لبخند راضیتو که روی لبهای قلوهای و مردونهاش نشستهام، دلام آرام شد و منتظر نگاهی شدم.
چشمانم مشقکرده و پر از نفوذ دوخت بود بهچشم و به حالتی خاص، ازسورتمو نهگاه میکشد.
یکی وزنش از روم کم کرد، با یک دستم دو دستم را محکم گرفتم و آنیک دستش برد پایین.
با فکر اینکه قصد دارد راهی کنم که لبخند ذوق زدهای بزنم، و با فرو رفتن دستت تو سر و لمسی بین پاهایم نفسام حبس شد و بهبهت بهچشمان خمار و غرق لذتش چشمی!
دومتم!
حالام داشت خراب میشد و او هم ولی کن نبود و مثلگرگ.
گرسنهای بهجون تن و بدانم افتاده بود.
پاهام بین پاهاش قفل کرده بود و اجازۀ حیف هرکُتُ را به هم نمیداد.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






