دانلود رمان نوشیکا

درباره دختری به نام آهو که به دلایلی مجبور میشود به عقد موقت حاج یاسین معتمد محله درآید اما پسر عموی آهو که قصد ازدواج با او را داشته این موضوع را قبول نمیکند تا …

دانلود رمان نوشیکا

رایگان

دانلود رمان نوشیکا

رایگان

رمان های رایگان

درباره لحظات پایانی زندگی دو نفر است که روح هایشان در یک شب طولانی با ...

درباره دختری به نام دیاره که برای انتقام خون برادرش در مسابقات اتوموبیلرانی عضو میشه ...

درباره خترین تنها و مستقل به نام نگارین جوان شیر است که به تنهایی بار ...

داستان واقعی درباره ازدواج دختری کم سن و سال به نام نیکو با یه دندانپزشک ...

درباره پریناز دختری که گذشته تلخی داشته و حتی برای گذران زندگی مجبور به کارایی ...

دست‌های خسته‌ی آوا، زنی تنها و سی‌ساله که تا به حال تنها به تنهایی به ...

«علیرضا خان‌زاده، مردی که جهان را زیر انگشتان خود می‌فشرد، تنها نقطه ضعفش عشقِ بی‌پایان ...

درباره دختری به نام فریا است که مردی به نام نامی شهیاد عاشق او است ...

پیروز سلطانی، مردی متمول و خودپسند، پس از پیوند کلیه، هر شب خواب‌های غریب‌تری درباره ...

درباره دختری که نمیخواد به اجبار با پسر عموی بی بند و بارش ازدواج کنه ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

کاسه صبر «هدیه» پس از سال‌ها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز می‌شود. او در پی ...

دختری نوجوان به نام صنم، که در خانواده‌ای مرفه بزرگ شده است، روزی عکسی کهنه ...

دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...

آریا رستگار، استادی مغرور و جدی که پس از سال‌ها سکونت در آلمان به ایران ...

بهار دختری است که پس از فوت پدرش، همراه خانواده‌ای گرفتار مشکلات مالی، روزهای سختی ...

دانلود رمان نوشیکا

ادامه ...

به نام خدا #نوشيكا #پارت_۱ امروز بار جدید سفارش دادم حول و حوش ساعت ۱۱ می رسه در مغازه یاسر حواست جمع باشه بار ابریشمه کم و کاستی پیش نیاد… آره خودمم هستم تا نیم ساعت دیگه برمی گردم، فقط اگه زودتر از من اومدن تو حواست باشه پیچید تا پله های حجره ی حاج صابر رو بالا برود که با دیدن موتوری که با سرعت به سمتش می آمد و شیشه ای که در دستش بود حرف در دهانش ماسید.

نمی دانست ماجرا چیست فقط متوجه شد آن دختر چادری با مشمای پر آبی که دو ماهی قرمز داخلش بود و چند قدمی با او فاصله داشت هدفشان است. موتوری نزدیک تر شد یا خدایی زیر لب زمزمه کرد. در کسری از ثانیه بدنش از خشم منقبض شد ناموس مردم شوخی بردار نبود میخواستند دختر جوانی را جلوی چشمانش سیاه بخت کنند و بی غیرت بود اگر اجازه می داد. دستی که شیشه داخلش بود بالا رفت. بلند داد زد مواظب بااااا…

و بی توجه به آلوالو کردنهای شاگردش، ناخودآگاه گوشی گران قیمتش را روی زمین رها کرد و در یک حرکت به سمت دخترک یورش برد و با برخورد بدن هایشان با هم به گوشه ی خیابان هولش داد. انقدری سالم ماندن آن دختر برایش مهم بود که گیرودار محرم نامحرمی را فراموش کرده بود. همه چیز در کسری از ثانیه رخ داد. صدای جیغ و گریه ی دخترک و ترکیدن کیسه ی آب ماهی… صدای شکستن آن شیشه ی منحوس در یک وجبی شان و صدای جلز ولزی که روی آسفالت بلند شد.  بی وجدان ها! واقعاً اسید بود.

#کپی_ممنوع ) #نوشيكا #پارت_۲ “یا حسین” گفتنهای مردمی که دورشان جمع شده بودند نشان از فاجعه ی شومی بود که میخواست برایش اتفاق بیوفتد. اگر یک ثانیه دیرتر عمل کرده بود چه بلایی سر دختر بیچاره می آوردند. چند نفر از مردان چند متری دنبال موتوری دویدند ولی آنها چنان سرعت گرفتند که کسی به گرد پایشان هم نرسد.از طرفی چهره و پلاکشان را پوشانده بودند و این یعنی هیچ به هیچ دست بر زانو گرفت و یا علی گویان از جا بلند شد. گوشی شکسته و تسبیح سبز رنگش را از زمین برداشت و عقب رفت.

زنان دور آن دختر حلقه زده بودند جلو ماندنش صلاح نبود. مردم با هم پچ پچ میکردند آن یکی برای کسی که از واقعه جا مانده بود شرح واقعه می کرد. تمام فکرش پیش دختر بود که صدای حاج صابر بلند شد و حواسش جمع شد. کمکش کنید بیاریدش داخل حجره خوبی دخترم؟دخترک از گریه نفسش بند آمده بود و نمی توانست جواب دهد. دو زن زیر بغلش را گرفتند و او را داخل حجره روی صندلی نشاندند. حاج صابر به زور آنها را پراکنده کرد. او در تمام مدت در سکوت ذکر میگفت و به سرنوشت امروزشان فکر میکرد که انگار خدا صلاح دیده بود او سپربلای یک دختر شود. خدا خیرت بده مرد رحمت به پدر و مادرت که همچین شیرمردی تربیت کردن #کپی_ممنوع #نوشيكا #پارت_۳

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.