درباره دختری به نام گلبرگه که از وقتی میفهمه سامیار کراشش در شناسنامش اسم کسی نیست , جوره دیگه ای بهش نگاه میکنه که …
دانلود رمان فستیوال
- 2 دیدگاه
- 8,743 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : پریسا (طوفان خاموش)
- دسته : اجتماعی , ایرانی , بزرگسال , در حال پخش , عاشقانه , ویژه
- کشور : ایران
- صفحات : پارت گذاری
- بازنشر : دانلود رمان
- در حال پخش
دانلود رمان فستیوال
150.000 تومان
69.900 تومان
150 هزار تومان
29.900 تومان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان فستیوال
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
داستان درباره یکیه که عاشقه یه نفره که اونی که عاشقشه به یکی دیگه فکر ...
درباره مریم دکتر روانپزشکی است که آشناییش با یه نفر در بیمارستان مسیر زندگیش رو ...
دختری نوزده ساله و تنها… کسی که سایهی بیرحمی روی زندگیاش سنگینی میکند؛ پدرش به ...
داستان درباره مونا است؛ دختری ساده و اهل درس که دل در گرو عشق پسری ...
درباره تیام، دانشآموز سال سوم دبیرستان که دختری با ظاهر معمولی اما باطنی پرشور و ...
درباره دختری به نام پریا است که فریب اربابش یاسین را میخورد و با او ...
رمان نود و سه روز تا عاشقی روایت زندگی دختری به اسم هیفاست؛ دختری که ...
درباره دختری به نام یگانه میباشد که پدر و مادرش را از دست داده و ...
من آرام هستم؛ یک دختر نوزدهساله، درست مثل خودت و بقیه مردم. دختری پر از ...
الناز دختری بود پرانرژی، شوخطبع و همیشه خندان؛ زندگی براش مثل یک بازی شیرین میگذشت. ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
چکاوک، دختر جوان روستایی، زیر فشار و اجبار پدرش در آستانه ازدواج موقت با پیرمردی ...
با مرگ تلخ پدر و مادر در یک سانحه تصادف، مهناز ۱۴ ساله و برادر ...
روزگاری بهار محبوبترین دختر دانشکده بود و خاطرخواهان فراوانی داشت، اما در میان آنهمه توجه، ...
این داستان درباره دختری به اسم ماهی است؛ دختری بسیار شاد، پرنشاط و شیطون که ...
شاید کمتر کسی پیدا شود که در طول زندگیاش دستکم یک فیلم یا داستان جنایی ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان فستیوال
تو که پول اجاره سه ماههاش را ندادی! من یک چارپا باز نکردم.
اتوبوس داره از بین میره، من حتی نمیتونم برای چندین مونتاژ تایرها رو عوض کنم
دختر سرش را پایین انداخت
من یه روز امتحان دارم، خدا بهم اجازه بده سوار شم و برم به سمت ماه
من حساب میکنم
راننده آن خدمات عصبی از روی صندلی بلند شد و راه دختر را با دستمی بست.
همینطور هم شد.
شما این را برای سه مونتاژ بیان میکنید شما حق ندارید تا زمانی که به دیدن خیرات میروید رانندگی کنید
دختر جون، وقت ندارم.
دختر سعی کرد با دست راننده وارد خدمت شود اما راننده
او دستش را محکم عقب کشید و دخترک تلو تلو خورد و عقب پرید.
با نگرانی در اتومبیل را بستم و به طرف آنها رفتم.
چقدر پول است
راننده ابروهای پرپشتش را بالا انداخت و به نیش خندید.
گفت
میخواهی حساب کنی
با صدای غرش مانندی گفتم:
گفتم چقدر زیاد
راننده در اتوبوس نشست و با کنجکاوی به من نگاه کرد.
او برای سه مونتوسکت پول نمیداد! او یک هزار و سیصد هزار تا بدهکار است.
از جیبم اسکناسی بیرون آوردم و به طرف او انداختم.
چشمانش درخشید و قدمی به عقب برداشت.
بدون توجه به راننده و ستبرش، نوار چمدان دختر را گرفتم.
نامه به خون تو میرسه
چند نفر سرشان را از پنجره اتوبوس بیرون اوردند و مثل هیچ حادثه مهمی بازی کردند.
من متوجه نشدم که آنها با کنجکاوی به ما نگاه میکنند.
دختر پشت سرم میدود تا با من قدم بزند.
کاری که باید بکنی اینه که قلب بی گناهت رو برای خوندن بخش بعدی
جشن آغاز سال تحصیلی
بخش ۲
نفس زنان به من رسید
شما اینجا چکار میکنید؟ خدا شما را باز گرداند تا پدرم مرا با شما ببیند.
این بار او مرا کاملا دفن خواهد کرد.
به آرامی قدم برداشتم تا خود را به من برسانم. یک مرورگر چشم بلند کردم.
چشمهایش آبی شده بود و من میتوانستم حدس بزنم چه اتفاقی افتاده است.
این دفعه؟ دفعه آخر چه کرد؟ تازه فهمید چه گفت و به سرعت حرفش را اصلاح کرد.
نه، منظورم این بود که باید برگردی
دوباره به جلو قدم برداشتم و بی آنکه اعتراضی بکنم گفتم:
… گروه “خون دراکولا” – ت
پیش از آنکه بتواند پاسخ دهد، یکی از درها باز شد و دور تا بیرون آمد.
آمد.
دخترک چون پدرش را دید خواست پشت سر من پناه بگیرد.
وقتی داریته منو دید، صورتش پر از چین و چروک شد
اینجا چه کار میکنی؟
نیشخند زدم و به موتور خانه نگاه کردم.
بهتر آنکه داخل عمارت بشوید، آن محله کوچک و شما با هم صحبت میکنید،
در همان حال که به دختر جوان نگاه میکرد،
او به سمت در ورودی اشاره کرد و از آن جا دور شد.
به محض اینکه در بسته شد، به دنبال من به راه افتاد و لگد محکمی به دخترک زد.
این پس ره را کجا میرفتی؟ این تنها چیزی بود که از این پسر تو باقی مانده بود.
درست مقابل چشمان دیگران در خیابان راه بروم! البته نه به اندازه کافی.
… تو با شرمندگی من
دختری که از ترس رنگش پریده بود، با صدایی که از ته خلیج میآید،
جواب دادم:
داشتم میرفتم مدرسه که این مرد اومد
جشن آغاز سال تحصیلی
بخش ۳۲۰
دار نی دوباره فریاد زد و به فرودگاه رفت.
صد دفعه بهت گفتم که نمیخوام برم مدرسه هر آتشافروزی به همین راحتی
خواندن شما باز فرصت را از دست میدهد.
دستش را گرفتم و او را از خواب بیدار کردم
اومدم جر و بحث رو با تو تموم کنم
یقهاش را کشیدم و در فیس و افادهاش غرغر کردم.
اگر این لکه را با زبان چرب و نرم روی آن بریزید تا ارزشش را داشته باشد، در غیر این صورت، روز شما خواهد بود.فستیوال part3#
دوباره داد داریوش به هوا رفت _ صدبار بهت گفتم نمیخوام بری مدرسه. هر آتیشیه از گور همین درس خوندنت بلند میشه.
دستشو گرفتم و کنار کشیدم _ اومدم باهات اتمام حجت کنم!
یقشو کشیدم و توی صورتش غریدم _ با زبون خوش خاک بریز روی این قضیه تا تموم بشه وگرنه روزگارتو جهنم میکنم داریوش خان!
نگاهشو از دخترش گرفت و به من دوخت سعی کرد یقشو ازدستم دربیاره.
_ حرفیم مونده مگه؟
_ این چرت و پرتا و مزخرفات رو تموم کنین. هزارتا از این اتفاقا توی شهر میفته هیچکدوم به ازدواج ختم نمیشه!پوزخندی زدم و ادامه دادم _ فکرتونم مثل محیط زندگیتون محدوده!
زن داریوش هراسون به طرفمون اومد _ چه خبرتونه تو رو خدا آروم تر.
داریوش خندید _ میبینی زن؟ بعد از نشون کردن دخترم حالا تازه یادش افتاده که اعتراض کنه.
گنگ حرفاش گوش میدادم چیزی متوجه نمیشدم. داشت از کدوم نشون حرف میزد؟!
یقشو محکم رها کردم _ کدوم نشون؟! بهتره دست از رویاپردازی برداری داریوش خان! مازیار از ترس توی هفت تا سوراخ قایم شده، اگرم پیداش بشه اول به دست من کشته میشه.
داریوش با اخمای درهم دست دخترشو کشید و تا جلوی چشمام بالا آورد.انگشتری که توی انگشت ظریف دختر خودنمایی میکرد چشممو زد.
چقدر این انگشتر آشنا بود!
داریوش غرید
ِ _ مازیار خر کی باشه؟! دست دخترش رو چندبار جلوی صورتم تکون داد
_ من فقط تو رو میشناسم که انگشتر نشونت توی دست دخترمه! حالا هم بهتره بری و هرچه زودتر فکر عقد و عروسی باشی!
تازه دوزاریم افتاد و فهمیدم دور از چشم من چه غلطی کردن!
< فستیوال: فستیوال Part4#
***
° یک ماه قبل °”سام”
ِ _ تن لش این بی صاحاب رو خودم جمع میکنم! دست مُ شت شده ام رو محکم روی فرمون ماشین کوبیدم.
_ آروم باش سام! میدونستم اینجوری قاطی میکنی ولی جز تو نمیتونستم
به کس دیگه ای خبر بدم. مازیار حرف توی گوشش فرو نمیره، هم بد مست کرده هم اون زهرماری رو بالا انداخته اصلا حواسش نیست داره چه غلطی میکنه همه جا رو به گند کشیده!
از بین دندون های کلید شده ام غریدم
_ گوه زیادی خورده!
زیر لب تکرار کردم:
_ آخرین باریه که این تن لش رو جمع میکنم!
گوشی رو روی صندلی کناری انداختم و پامو روی پدال گاز فشردم.ماشین رو کمی پا9ن تر پارک کردم و به طرف ساختمون رفتم.
خوب میدونستم مدتیه که اینجا محل فساد مازیار شده.
جلوی در دوتا پسر نعشه با چشمهای خمار راهم رو سد کردن.
_ داداش این کاره ای؟ کی تو رو دعوت کرده؟
دستمو وسط سینه اش کوبیدم که سکندری خورد و به سختی خودشو گرفت.
_ گمشو کنار!
< فستیوال: فستیوال Part5#
نفر دوم بینیشو بالا کشید
_ پلیس ملیسی؟
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه







2 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان فستیوال»
رمان فستیوال را چه طور دانلود کنم
عالیه