بخش اول
خانم موثقی، کارم اینجا تموم شد، اجازه هست برم؟
آره عزیزم، برو. فقط یادت نره نوبت فردا مالِ خودته.
چشم حتماً. خداحافظ.
خدا به همراهت.
چادرم را از روی رختآویز برداشتم و روی سرم انداختم. از سالن آرایشگاه بیرون زدم؛ گرمای خورشید مثل پتک روی سرم کوبیده شد. هوا بهشدت دمکرده بود. مسیر کوتاه بین آرایشگاه تا خانه را با عجله طی کردم. باید هرچه زودتر میرسیدم تا داروهای مادر را به دستش برسانم.
جلوی در که رسیدم، با دستپاچگی کلید را از کیفم بیرون کشیدم و در حیاط را باز کردم. چادر را از سرم رها کردم و با شتاب از پلههای فرسوده و بلندِ خانهمان بالا دویدم.
مامان؟ مامان کجایی؟
وارد آشپزخانه کوچک و قدیمیمان شدم. خبری نبود. شایان از اتاق بیرون آمد و با بیخیالی به چهارچوب در تکیه داد.
چته داد میزنی؟ خونه رو گذاشتی رو سرت! رفته نون بگیره.
خشکم زد. با آن حالِ نزارش رفته بود برای خرید نون؟ چادرم را گوشهای پرت کردم و دستبهسینه، رو به رویش ایستادم. نفسم از شدت خشم به شماره افتاده بود.
اونوقت تو اینجا چه غلطی میکردی؟ چطور گذاشتی مامان با اون وضعیتش بره بیرون؟ یه جو غیرت تو وجودت پیدا نمیشه؟ بیعرضه!
آنقدر با فریاد این کلمات را گفتم که گلویم سوخت و خراشیده شد. شایان پوزخندی زد و گفت:
پررو شدیها! دو روزه کمربند نخوردی یادت رفته کی رئیسه؟ دخترهی خیرهسر!
دلم میخواست همانجا با دیوار یکیاش کنم. نیمنگاهی به ساعت انداختم؛ وقتِ داروهای مامان گذشته بود. رو به شایان کردم و تا جایی که توان داشتم، با انزجار گفتم:
تو پستترین موجود روی زمینی…
جملهام هنوز تمام نشده بود که دستش بالا آمد و با تمام قدرت به صورتم کوبیده شد.
بخش دوم
آنقدر از این سیلیها خورده بودم که دیگر دردی حس نمیکردم؛ فقط بهت بود و سکوت. دستم را روی لبم گذاشتم و خون جاری شده را پاک کردم. سرم را بالا آوردم و مستقیم در چشمهای آبیاش زل زدم؛ چشمهایی که دیگر هیچ حسی در آن نبود. زمانی همین چشمها تمام دنیای من بودند. شایان روزگاری بهترین برادر دنیا بود.
پلکهایم را محکم بستم تا بغضم نترکد. با شنیدن صدای مادر، چشمان خیسم را باز کردم. با نگرانی به ما نگاه میکرد.
باز با هم گلاویز شدید؟
تا لبهای خونآلودم را دید، با عجله جلو آمد و چادرش را دورش پیچید.
چی شده مادر؟ قربونت برم دستت چی شده؟
چیزی نیست مامانجون، اصلاً نگران نباش.
مادر با همان نگاهِ پر از درد به شایان خیره شد. شایان کلافه دست در موهایش کشید، دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، اما سکوت کرد و سرش را برگرداند. لبخند تصنعیای به مادر زدم:
الهی من فدای اون نگرانیهات بشم! بیا بریم قرصهات رو بخوریم تا دیر نشده.
مادر با آهی سنگین سرش را تکان داد و به سمت آشپزخانه رفت تا نانها را روی سفره بگذارد. شایان بیحرف کفشهایش را پوشید و از خانه زد بیرون.
با رفتنش، بغضی که در گلو داشتم ترکید. با خودم زمزمه کردم: «خدا لعنتت کنه…» با اینکه بارها مرا زده بود و غرورم را شکسته بود، هنوز هم برادرم بود و خاطرات شیرین کودکیمان در گوشه ذهنم پرسه میزد. آب دهانم را به سختی قورت دادم، به آشپزخانه رفتم، داروهای مادر را از کابینت بیرون آوردم و با یک لیوان آب به دستش دادم.
بیا مامانی، اینا رو بخور…
بخش سوم
مادر با دستانی لرزان لیوان را گرفت و قرصهایش را یکییکی پایین داد. گونهاش را بوسیدم، روی زمین نشستم و شروع کردم به مرتب کردن نانهای توی سفره.
مامان، صاحبخانه، آقای صفری برای اجاره نیامد؟
چرا، آمد.
سرم را بالا گرفتم و با نگرانی به چشمانش زل زدم:
خب، چه گفت؟
همان حرفهای همیشگی را تکرار کرد؛ اینکه اگر تا دو روز دیگر اجاره را ندهیم، باید اثاثیه را بیرون بریزیم.
مامان، راستش را بگو، باز هم با شما بدرفتاری کرد؟ باز داد و بیداد راه انداخت؟
دخترم، خودت را درگیر این حرفها نکن. انشاءالله خدا بزرگ است، درست میشود.
میدانستم درآمد اندک آرایشگری کفاف هزینهها را نمیدهد؛ باید به فکر کار دومی میبودم. نانها را تا کردم و گوشهی سفره گذاشتم.
مامان، شما برو استراحت کن. شام را خودم درست میکنم؛ دکتر تأکید کرده نباید خسته شوی، چرا گوش نمیکنی؟
حالم خوب است مادر، نگران نباش.
نه، اصلاً دلم میخواهد امشب من آشپزی کنم، مگر ایرادی دارد؟ قول میدهم نه شور شود و نه بینمک؛ مثل دفعهی قبل نمیشود!
مادر دستی به سر و رویش کشید و به سمت در آشپزخانه رفت.
از دست تو و لجبازیهایت! باشد مادر، خودت دستبهکار شو.
با خنده دکمههای مانتویم را باز کردم، روی اپن گذاشتم و شال سرم را محکمتر بستم. سیبزمینیها را از یخچال بیرون آوردم و مشغول پوست گرفتن شدم. زیر لب آهنگ «قرص قمر» را زمزمه میکردم که ناگهان صدای نالهی مادر، مثل تبر به ستون فقراتم نشست. دستم را با لباسم پاک کردم و با هراس از آشپزخانه دویدم بیرون.
مادر به دیوار تکیه داده بود و از درد به خود میپیچید. ترس تمام وجودم را گرفت؛ زبانم بند آمده بود و دست و پایم را گم کرده بودم.
مامان! چه شده؟
کنارش زانو زدم و دستانش را گرفتم.
مامان جان، قربانت بروم مگر نگفتم استراحت کن؟
اشکهایم بیاختیار سرازیر شد.
طاقت ندارم اینطور ببینمت… الان به دکتر زنگ میزنم، همین الان!
بخش چهارم
نیم ساعت تا رسیدن دکتر، مثل نیم قرن برایم گذشت. از شدت استرس نزدیک بود سکته کنم. با صدای زنگ در، با دستپاچگی چادر را روی دوشم انداختم و با دمپاییهایی که توی پایم لق میزد، بهسمت در دویدم. چندین بار نزدیک بود زمین بخورم. نفسنفسزنان در را باز کردم.
دکتر نگاهی به چهرهی برافروخته و آشفتهام انداخت.
سلام دخترم، خوبی؟ خیلی پریشان به نظر میرسی.
آقای دکتر… مادرم… حالش ناگهان بد شد.
آرام باش، الان معاینهاش میکنم.
کنار رفتم تا وارد شود. مادر هنوز همانجا روی زمین بود و با سختی نفس میکشید. دکتر مشغول معاینه شد و من با ترس و لرز به دیوار تکیه داده بودم. لحظاتی بعد، دکتر وسایلش را جمع کرد و بلند شد. با عجله به سمتش رفتم:
چیشد دکتر؟ خطرناک است؟
دکتر با سر به حیاط اشاره کرد تا بیرون برویم. نگاهی به مادر انداختم؛ کمی آرامتر شده بود. پشتسر دکتر از اتاق خارج شدم. کنار حوض کوچک وسط حیاط ایستاد، عینکش را از روی چشم برداشت و با لحنی جدی گفت:
ببین دخترم، من قبلاً به شما تأکید کرده بودم که وضعیت مادرتان بسیار وخیم است و باید سریعتر تحت عمل جراحی قرار بگیرد. اما شما موضوع را جدی نگرفتید. بیماری پیشرفت کرده و حالا اگر همینطور دست روی دست بگذارید، سرطان تمام بدنش را درگیر میکند و دیگر راه بازگشتی نیست. البته، راستش را بخواهید، همین حالا هم امید زیادی باقی نمانده است.
خون در رگهایم منجمد شد. با بهت به او خیره شدم:
دکتر… شما کی این حرف را به ما زدید؟ مادرم باید عمل شود؟
دکتر که مشغول تمیز کردن عینک بود، سرش را بالا آورد و نگاهی سنگین و معنادار به من انداخت…