«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین دوستِ برادرش، او را از عشقش دور کرد و به بندِ ازدواجی ناخواسته با کسی واداشت که از او بیزار است.»
150.000 تومان
29.900 تومان
150 هزار تومان
29.900 تومان
درباره دختری به نام آناهید زند است که عاشق پسر عمه خود کاوه بوده ولی ...
داستانی واقعی از دختری عاشق که در سال ۱۳۶۰ در روستایی از توابع بروجن اتفاق ...
داستان در مورد دختری ۲۰ ساله به اسم فرشته است که میخواهند به پیرمردی شوهرش ...
درباره ازدواج اجباری با پسری مغرور و دل سنگ درحالی که دختر پر از بغض ...
درباره خواهر و برادر خوانده ای به نامهای جاوید و شکوفه است که همیشه با ...
درباره زنی مطلقه که به همراه دخترش در خونه باباش زندگی میکنه و پدرش به ...
دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ میدهند؛ راهی شدن ...
آریان از همان کودکی دلباختهی دخترعمویش، نورسا، بود و خانوادهها هم با وجود سن پایین ...
دخترکی بود به نام پرند؛ دختری که هیچ شباهتی به همسن و سالهایش نداشت. وقتی ...
اشک های من ، چشمان او ، خیال با او بودن، تنهایی ام در تاریکی ...
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
داستان درباره دختری به نام نوشین است که آشناییاش با پسری به نام پیام، از ...
هاتفخان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سالها را به پژوهشهای تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...
قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان والاستریت است؛ مردی که هیچکس به سخنانش گوش ...
مردی خوشچهره و پر از عضله، که همراهیاش یک شوگر است و اصلاً علاقهای به ...
اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ میشود که هرگز نمیتواند به آنها برسد. پدرش او را ...
درهنگامهی ویرانی
«آن شب فکر میکردم که دیگر هیچ نیرویی برای دوباره عاشق شدن ندارم و هرگز لب به خنده نخواهم گشود و دنبال هیچ سودایی نخواهم رفت… اما “هرگز” واژهی غریبی است؛ این را در زندگیِ طولانیام بارها آموختهام.»
— ایزابل آلنده
خانه، همیشه بوی زندگی میداد؛ بوی آرامشی که متعلق به برادرم بود. آن شب وقتی با کلیدِ یدک در را باز کردم و وارد شدم، قصدم تنها انجامِ کارهای ناتمامِ میلاد بود. اما انگار هوا سنگین بود، مثلِ قبل از یک توفانِ سهمگین. کفشهایم را که درآوردم، اولین چیزی که ریههایم را سوزاند، بوی الکلِ ارزان و تند بود که در فضایِ راهرو موج میزد.
پیش از آنکه بتوانم واکنشی نشان دهم، سایهای در تاریکیِ محضِ سالن جان گرفت. صدایی که از حنجرهای ناآشنا بیرون میآمد، در گوشم چرخید؛ خشن، طلبکار و ترسناک: «دیر کردی هرزهخانم. دقیقه به دقیقه داشتم چک میکردم کی میای.»
هنوز مغزم فرمانِ فرار را صادر نکرده بود که سنگینیِ بدنی غریبه روی شانههایم آوار شد. هراسی که در آن لحظه به جانم افتاد، فراتر از ترسِ مرگ بود؛ هراسِ پاک شدنِ هویتم. او مرا با کسی اشتباه گرفته بود؛ با زنی که قرار بود در این ساعت، در آنجا منتظرش باشد.
در میانِ آن کشمکشِ نابرابر، در حالی که تمامِ توانم را برای کنار زدنِ وزنِ سنگین و عضلهایاش به کار گرفته بودم، واقعیت مثلِ آواری بر سرم خراب شد: این خانهی برادرِ من است. وسایلی که زیرِ دست و پایمان له میشد، یادگاریهای میلاد بود. آنجا، اتاقِ مهمانِ خانهی ما بود، نه جهنمی که او برایم ساخته بود.
فریاد میزدم، چنگ میزدم و تمامِ وجودم در حالِ تکهتکه شدن بود. وقتی با خشونتِ تمام سیلیای به صورتم زد و با صدایی که از فرطِ مستیِ زیاد، کش میآمد گفت: «مگه نیومدی حال بدی؟ پولت رو بگیر و گمشو!»، تازه فهمیدم او اصلاً نمیبیند من کی هستم. او غرق در توهماتِ مسمومِ خودش، داشت به حریمِ انسانیام تعرض میکرد.
من در آن اتاق، نه تنها با یک متجاوز، که با یک «اشتباهِ مرگبار» میجنگیدم. ضرباتِ پاهایم به سینه و شکمش بیفایده بود. قدِ بلند و اندامِ ورزیدهاش، دیوارِ محکمی بود که تمامِ التماسهایم را به سکوتِ مطلق تبدیل میکرد.
هر ثانیه که میگذشت، زمان برایم کش میآمد. انگار سالها در آن اتاقِ تاریک گیر افتاده بودم. هر کس دیگری این روایت را برایم تعریف میکرد، شاید به قصهپردازیاش شک میکردم؛ اما حالا، در سکوتِ سنگینِ خانهی میلاد، من بودم که این کابوسِ بیدار را با تمامِ وجود لمس میکردم. زخمی عمیقتر از تنم، بر روحم حک میشد؛ زخمی که میدانستم حتی با گذشتِ سالها، جایِ خونمردهاش هرگز از حافظهام پاک نخواهد شد. من، در خانهی خودم، غریبهای شده بودم که طعمهی حماقتِ یک هیولای مست شده بود.
داستان درباره دختری به نام نوشین است که آشناییاش با پسری به نام پیام، از ...
ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم
برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.