صدای تپش قلبم را میشنوم؛
انگار او همین حالا کنارم خوابیده و آرام لبهایم را میبوسد.
صدای قلبش را میشنوم؛
انگار من در آغوشش جا گرفتهام و با خیالی آسوده نفس میکشم.
بوی عطرش در هوا پیچیده؛
انگار فقط من و او صاحب این رایحهایم، و این عطر، سهمِ لحظههای تنهایی و آغوشهای پنهانیمان است.
بوی عطرم را هم میشنود؛
از همان نفسهای عمیق و گرمی که نزدیک گوشم میکشد، میفهمم.
لعنتی، باز این عطر رو زدی؟
عطرم اسم داره. اسمش رو بگو… بلدی یا نه؟ هوم؟
دانلود رمان تب عشق تو
کاش این را نمیگفتم؛
چون ناگهان نزدیک شد و لبهایم را با عطشی وحشیانه بوسید.
خودت بگو!
عقب کشیدم و با اعتراض گفتم:
اِ… نکن دیگه! من یادم نمیاد…
خندید و این بار، آهسته لب پایینم را بوسید.
من کاری میکنم یادت بیاد…
دست بالا بردم و با تسلیم گفتم:
من تسلیم!
چشمهایش خمار شد؛
آنقدر نزدیک که نفسهایش روی صورتم مینشست:
توی لعنتی چرا نمیخوای دست از سر قلبم برداری؟
خندیدم.
با لبخندی که میخواستم دلش را ببَرم و از خط پایان عبور بدهم.
چون تو آقای منی!
بینیاش را به بینیام چسباند و آرام گفت:
تو عروس منی… عروس عمارت من!
دانلود رمان تب عشق تو
لبخند روی لبم نشست.
آهان، اسمش یادم اومد… اسم عطرم «عروسه»! چون صاحب این عمارت بهم هدیهش داده، اسمش میشه عطرِ عروسِ عمارت!
قسمت اول
با من ازدواج کن، مونا!
صدایش میلرزید.
از درد و گریه، توان باز کردن دهانش را نداشت.
باور نمیکرد… اصلاً عقل و وجدانش نمیتوانست چیزی را که دیده بود، حقیقت بداند.
خودش بود؟
عشقش؟
همان مردی که دلش را یکعمر برای او نگه داشته بود، میان دست و پای زنی دیگر؟
دنیا روی سرش خراب شده بود.
روی دو زانو افتاده بود و مثل ابر بهار اشک میریخت.
هم شوکه شده بود، هم شکسته.
مونا…
چقدر صدایش شبیه او بود.
کاش طوری دیگر صدایش میزد… شاید نیمهای از اسمش را میگفت و نیمهی دیگر را برای همیشه به فراموشی میسپرد.
مثلاً: مونمونی…
نفسش را با سختی بیرون داد.
سر بلند کرد و به چشمهای سیاه مرد خیره شد:
دانلود رمان تب عشق تو
بله.
چرا نمیگی جوابت چیه؟ چرا تکلیف منو معلوم نمیکنی؟ یا آرهست یا نه…
چشمهایش سرخ شد؛
و باز، تصویر همان صحنهی لعنتی جلوی چشمانش جان گرفت.
نفس بعدیاش را هم با درد قرض گرفت و محکم گفت:
بله!
جوابم بلهست.