دانلود رمان نوازش

«ورودِ ویرانگرِ شروین به دنیایِ خاصِ دل‌آرا، چنان خاکستری بر سرنوشت او نشاند که آثارِ این ویرانی تا سالیانِ سال، سایه‌ای سیاه بر لحظه‌های زندگی‌اش افکند.»

 

دانلود رمان نوازش

تخفیف ویژه

150.000 تومان

29.900 تومان

150 هزار تومان

29.900 تومان

دانلود رمان نوازش

رایگان

رمان های رایگان

درباره دختری کم سن و سال که تو یک امارت اربابی کار پیدا میکنه اما ...

من آرام هستم؛ یک دختر نوزده‌ساله، درست مثل خودت و بقیه مردم. دختری پر از ...

درباره دختری با ظاهری ساده و قلبی زلال که همه چیزش را پای عشقش میگذارد ...

رمان بامداد خمار روایتگر سرگذشت دختری جوان به نام محبوبه است که در فضایی سنتی ...

درباره یه دختر خدمتکار که اتفاقای بدی براش میوفته و …

...

درباره مردی به نام سالار است که زنش اونو ترک میکنه و در ادامه با ...

درباره دختری به نام تارا و پسری به نام اشکان است که در حال تدارک ...

درباره شخصی معروف و پولدار که ظاهرا زندگی آرام و خوبی را سپری میکند اما ...

درباره دختری زیبا و جذاب که پسری عاشق او می شود ولی نمیتواند مستقیم با ...

درباره دختری دلربا به نام دیانا که رئیسش شهاب پارسا عاشق اون میشه و …

...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

هاتف‌خان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سال‌ها را به پژوهش‌های تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...

قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان وال‌استریت است؛ مردی که هیچ‌کس به سخنانش گوش ...

مردی خوش‌چهره و پر از عضله، که همراهی‌اش یک شوگر است و اصلاً علاقه‌ای به ...

اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ می‌شود که هرگز نمی‌تواند به آن‌ها برسد. پدرش او را ...

داستان از کشور آلمان آغاز می‌شود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبه‌رو شده ...

دانلود رمان نوازش

ادامه ...

بکن! تمامِ آن کینه‌های انباشته را از بندِ رهایی بده و بر زمین بریز. محکم‌تر، فراتر از آنچه هستی بتکان، تا این بار هم، آن عشق‌هایِ لرزان و گربه‌مانند، در هم شکسته و به خاک بسپارند. حالا… آرام‌تر، بسیار آرام‌تر، طوری که حتی سایه‌ی خاطره‌ها هم از لبه‌ی پرتگاه سقوط نکند.

تفاوتی ندارد که تلخ باشد یا شیرین؛ خاطره، همان زخمِ همیشگی است که باید باشد و باید بماند. کاش درک می‌کردی که تمامِ این بی‌قراری‌های من، ریشه در همان اضطرابِ همیشگی دارد. زمانی که لب به سخنِ تلخ می‌گشایم و لبخند می‌زنم، تو در خود فرو می‌روی و لرزه بر اندامت می‌اندازی. چقدر میان این تلاطم‌های ذهنی، سرگردانم… در میانِ لذتِ بودنِ تو و هراسِ از دست دادنت؛ در میانِ چشم‌های بی‌قرارم که ثانیه‌ها را با استیصال می‌شمارد و در میانِ صبری که از نفس‌های قلبِ کم‌توانم می‌گذرد. تو هیچ‌کدام را نمی‌فهمی؛ تو تنها طنینِ همان کلماتِ گزنده را می‌شنوی که از پسِ لبخندهایِ تلخِ من، به گوشت می‌رسد.

[بخش دوم: ورود به دنیای دلآرا]

روز دیگری بود، از آن روزهایِ خاکستری و بی‌روح که گویی قرار نیست تمام شوند. ماشینِ مشکی‌رنگم را با بی‌حوصلگی جلوی در پارک کردم. سنگینیِ هوا روی شانه‌هایم نشسته بود. داشتم در را باز می‌کردم که صدایی، مثل برخوردِ شاخه‌ای خشک، سکوت را شکست:

— «ببخشید خانوم!»

بی‌علاقگی، نگاهی به پشت سرم انداختم. جوانی، حدوداً بیست و هشت ساله، با چمدانی که نشان از سفری طولانی داشت، آنجا ایستاده بود. با سردیِ یخ و جدیتی که خود ساخته بودم، پاسخ دادم:

— «بفرمایید.»

نگاهش از تعجب تغییر کرد. حق داشت؛ شاید هیچ زنی در این وضعیت، چنین برخوردی را از او انتظار نداشت. اخمی از سرِ ناراحتی کرد و پرسید:

— «اینجا منزل خانم نازی احمدیه؟»

— «بله. فرمایش؟»

— «من شهراد احمدی هستم. نوه خانم نازی. از آمریکا برگشتم… از ایشون شنیده بودم.»

حرف‌هایش را در ذهنم بایگانی کردم و بدون آنکه واکنش خاصی نشان دهم، وارد حیاط شدم. در را پشت سرم بستم؛ دستورِ صریحی بود که به بادیگاردها داده بودم: «هیچ‌کس، تحت هیچ شرایطی، در را برای کسی باز نکنید.»

عینک مشکی‌ام را از روی چشم برداشتم و در حالی که وارد فضای خانه می‌شدم، با صدایی که ردی از نیاز داشت، فریاد زدم:

— «ربابه… ربابه!»

ربابه، سراسیمه و با چشمانِ پر از ترس از آشپزخانه بیرون پرید:

— «سلام خانوم! خیلی خوش اومدین…»

بی‌آنکه به خوش‌آمدگویی‌اش توجهی کنم، با همان اخمِ همیشگی پرسیدم:

— «نازی کجاست؟»

با لکنت گفت:

— «رفته… رفته شرکت.»

می‌خواستم اعتراض کنم، اما لرزشِ گوشی در جیبم، رشته‌ی افکارم را پاره کرد. نامِ «شروین» روی صفحه، مثل یک زخمِ باز، جلوی چشمم بود. با خشمی که از گلویم بالا می‌آمد، تماس را برقرار کردم.

— «آشغالِ عوضی! باز می‌خوای چی کار کنی؟»

صدای قهقهه‌ی او، مثل جیغِ کلاغ، در گوشم پیچید:

— «انقدر عصبی نباش عزیزم، پوستِ لطیف و قشنگت جوش می‌زنه!»

این بار دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. فریاد زدم:

— «خفه شو! فقط خفه شو! تو پنج سال پیش زندگی من رو به لجن کشیدی، حالا باز چی می‌خوای؟»

لحنش تغییر کرد؛ حالا دیگر با آن طمعِ همیشگی نبود، بلکه با لحنی سرد و مستبدانه گفت:

— «همیشه همین‌قدر بی‌پروا و زبون‌داری… ولی نگران نباش، خودم می‌دونم چطور باید زبونت رو کوتاه کنم.»

— «با این حرف‌ها، خودت رو به کشتن دادی!»

تماس را با ضربه‌ای محکم به گوشی قطع کردم. نفسم بالا نمی‌آمد. رو به ربابه کردم و با صدایی که از شدتِ خشم می‌لرزید، پرسیدم:

— «احمد کجاست؟»

او با تته‌پته و لرزشِ صدا گفت:

— «تـ… توی… باغ…»

— «صداش کن بیاد اینجا!»

احمد، یکی از آن جاسوس‌های بی‌مصرفِ شروین بود؛ آدم‌هایی که با خونِ خودشان، زندگی‌شان را می‌خریدند. با گوشی به بادیگاردها دستور دادم: «احمد رو بردارید و برید توی اون خرابه… کارش رو تموم کنید.»

سرم را به سمت شهراد که با آن چشم‌های کنجکاو نگاه می‌کرد، چرخیدم و با تندی گفتم:

— «صدات در نیاد!»

خواست دفاع کند، اما با نگاهی مرگبار ساکتش کردم. به سمتِ پذیرایی رفتم، جایی که تابلوهای نقاشی، پوششی برای رازهای من بودند. تابلو را کنار زدم؛ اسلحه‌هایم، سرد و آماده، منتظرِ بودند.

صدای باز شدنِ در آمد. قبل از اینکه حتی بتوانم فکر کنم، چرخیدم و به سمتِ احمد که با ترس در آستانه‌ی در ایستاده بود، شلیک کردم. گلوله، درست بالای زانویش نشست. او با فریادی دردناک، روی زمین پهن شد. با قدم‌هایی که از شدتِ خشم سنگین بود، به سمتش رفتم. جلوی او زانو زدم و چانه‌اش را با خشونت در مشت گرفتم.

— «برای کی داری کار می‌کنی؟»

او در حالی که از درد به خود می‌پیچید، نالید:

— «به خدا… هیچ‌کس…»

پوزخندِ تلخی زدم:

— «دروغگو! باز هم می‌گویی؟»

او با سر، انکار کرد. اما من، بدونِ ذره‌ای تردید، دوباره ماشه را کشیدم. دقیقاً همان‌جایی که قبلاً…

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.