نتیجهٔ یک شب پر از هوس مردی مقتدر و تجاوز به خدمتکار معصومی به نام «ماهی» شد؛ دختری که تمام عمرش را با برچسب تلخ «حرامزاده» زیر بار سردار آقازادهٔ سنگیندست میکشد، مردی که نام شهرتش در تمام کوچهپسکوچهٔ تهران پیچیده بود… سرانجام، دو انسانی با تفاوتهای فراوان، قصهٔ عشقی بینظیری میسازند.
دانلود رمان شاه ماهی
- بدون دیدگاه
- 292 بازدید
دانلود رمان شاه ماهی
150.000 تومان
29.900 تومان
150 هزار تومان
29.900 تومان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان شاه ماهی
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختری به نام آمین است که پدر و مادرش از هم طلاق گرفتن و ...
درباره رمانی تلخ با پایانی قشنگ , دختر سیزده ساله ای که زندگی کرد , ...
درباره دختر و پسری به نامهای پریماه و محمد میباشد . محمد که گذشته خوبی ...
یک داستان واقعی درباره دختری به نام راز است که شب خواستگاری می فهمید کهخواستگارش ...
درباره دختری که نمیخواد به اجبار با پسر عموی بی بند و بارش ازدواج کنه ...
درباره پسر جوانی به نام مرصاد که عاشق دختری به نام باران است اما برادرش ...
درباه دختری قد و مغرور است که برای خونخواهی مادرش وارد یک شرکتی میشود ولی ...
«در میان تلاطم شایعات و حسادتها، گندم و آیین، دو پزشک جوان، در آستانهی پیوندی ...
درباره دختر و پسری است که اتفافی با هم آشنا شده و علاقه ای بینشان ...
درباره زنی تحصیل کرده است که از وضعیت کنونی اش راضی نیست و دلش نمیخواد ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
هاتفخان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سالها را به پژوهشهای تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...
قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان والاستریت است؛ مردی که هیچکس به سخنانش گوش ...
مردی خوشچهره و پر از عضله، که همراهیاش یک شوگر است و اصلاً علاقهای به ...
اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ میشود که هرگز نمیتواند به آنها برسد. پدرش او را ...
داستان از کشور آلمان آغاز میشود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبهرو شده ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان شاه ماهی
در خانهای که پدر صاحب یک شرکت بزرگ بود، دو فرزند داشت: پسری خوشچهره و دختری دلنشین. من، خدمتکار این خانه، سالها در کنار آنها زندگی میکردم. مادرشان وقتی من بیست و دو ساله بودم درگذشت و از آن پس پدر، که حالا بهتنهایی اداره شرکت را بهعهده داشت، به سختی سعی میکرد تمام مخارج را تأمین کند.
پسر بزرگ، که همیشه دلربا و پر انرژی بود، از عشق و شادمانی نمیزدست؛ ولی گاهی بهدلیل اضطرابهای درونیاش، رفتارهای عجیبی نشان میداد. دختر کوچکتر هم مثل همیشه مهربان و خوشطبع بود، اما گاهی در مقابل من سردی میکرد.
یک روز، هنگامی که ماشین پدر را رانده و پشت سرش مینشستم، ناگهان احساس کردم که دستانم میلرزند. صدای زنگ در بهسرعت میآمد و من با خشم و اضطراب بهسراغ در رفتن. وقتی در را گشودیم، مردی غریبه و خشن وارد شد؛ چهرهاش پر از خشم بود و ظاهراً از گم شدن چیزی در خانه خبر داشت. او بهسرعت به من نزدیک شد و با صدای خشنش فریاد زد: «کجا رفتی؟!»
من سعی کردم او را آرام کنم، ولی او بیتوجه به حرفهایم، دستش را بهسراغ من کشید و سلاحی را بهسرعت در دست گرفت. ناگهان حس عجیبی درونم ریشهدار شد؛ گویی روحی خسته از این همه رنج و درد، میخواست از درونم بیرون بزند.
در آن لحظه، تمام خاطرات تلخ و شیرین این خانه بر ذهنم چیره شد؛ یاد روزهایی که مادر عزیزمان هنوز زنده بود، یاد خندههای دختر کوچکتر، و صدای خندهٔ پسر بزرگ که همیشه بهدنبال خوشبختی میدوید.
من بهسرعت خود را در برابر تهدید او ایستادم، دستهای خود را سفت کردیم و صدای دلسوزی که از درون میآمد را بهسختی مهار کردم. با تمام توان، ماشین را از جای خود کشیدم، کلیدها را در دست گرفتم و سعی کردم از این بحران عبور کنم.
در نهایت، مرد غریبه که همه چیز را بههم ریخته بود، بهسختی از خانه بیرون رفت؛ اما حس رهایی و آرامشی که در دل من جا گرفته بود، همچنان پابرجا بود. من سر بهسوی پنجرهها و درهای بسته نگاه میکردم و از این که هنوز زندهام، سپاس مینوشتم.
با این حال، ذهنم هنوز پر از سؤالاتی بود: «آیا این دردها و رنجها همیشه ادامه خواهند داشت؟» و «آیا روزی میتوانم از این زنجیرهای درد رهایی یابم؟» اما در همان لحظه، تصمیم گرفتم که دیگر نگذارم هیچکس دیگر بهمن و این خانوادهام آسیبی برساند.
به این ترتیب، با دستانی سفت و قلبی پر از عزم، قدم به قدم از پس این آزمون سخت برآمدم و به آیندهای روشنتر امید داشتم.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






