ویانا، کارگر نیمهوقت، بهخاطر نجات یک گرگدانه، هویت و خاطراتش را از دست میدهد و به دنیای انسانهای عادی رانده میشود. والدینش برای محافظت از او، او را از ایران به ایتالیا میفرستند تا از خطر دور بماند… در این سرزمین، با دختری صمیمی میشود که مجبور است به اجبار با رئیس مافیای قدرتمند ایتالیا پیوند زناشویی ببندد. در شب عروسی، ویانا به دوستش کمک میکند تا از این ازدواج فرار کند، اما خود او دستگیر میشود و ناگهان از این که مردی که با او درگیر شده، انسان نیست، بیاطلاع میماند….
دانلود رمان گرگ و آشوبگر
- بدون دیدگاه
- 89 بازدید
دانلود رمان گرگ و آشوبگر
150.000 تومان
29.900 تومان
150 هزار تومان
29.900 تومان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان گرگ و آشوبگر
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره یه پسر دانشجوی نابغه و شیطون به نام ساتیار است که از هم دانشگاهیش ...
درباره مردی به نام علی که همسرش رو از دست میده و قاتل همسرش فردی ...
درباره دختری جوان و خودساخته به نام نیاز است که گذشته سختی داشته اما هیچ ...
داستان در مورد دختری ۲۰ ساله به اسم فرشته است که میخواهند به پیرمردی شوهرش ...
درباره دختری به نام یغما است که برادرش در یک درگیری با مزاحمش مرتکب قتل ...
رمان بامداد خمار روایتگر سرگذشت دختری جوان به نام محبوبه است که در فضایی سنتی ...
درباره دختری تنها و بیگناه که در دادگاه قضاوت های دیگران گناهکار است تا اینکه ...
درباره دختری به نام نیلای که نخبهای جهانی است و بسیاری از جاسوسهای آمریکایی در ...
درباره شخصی معروف و پولدار که ظاهرا زندگی آرام و خوبی را سپری میکند اما ...
درباره سوفیا و بهراد که دختر خاله و پسر خاله همدیگه هستن و اینا از ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
هاتفخان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سالها را به پژوهشهای تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...
قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان والاستریت است؛ مردی که هیچکس به سخنانش گوش ...
مردی خوشچهره و پر از عضله، که همراهیاش یک شوگر است و اصلاً علاقهای به ...
اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ میشود که هرگز نمیتواند به آنها برسد. پدرش او را ...
داستان از کشور آلمان آغاز میشود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبهرو شده ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان گرگ و آشوبگر
میخواستم بگم «نه، صبر کن»، اما وقتش گذشته بود.
«صبر…»
کلمهاش به سوزن خشک در دهنم تبدیل شد و از بین رفت. فقط یک «هِین» از لبهایم بیرون آمد و دیدم که چطور مثل گربهای صاف و بیحرکت ایستاده است.
با همان لبخند مرموز، گفت:
«بزن بریم، فهمیدم که اینجا جایی نیست که من بخوام بمانم.»
ساکت شد و پرسید:
«چطور میتونی اینقدر زود این کارو بکنیم؟»
شانهاش را بلند کرد و گفت:
«فکر کن مهارتی خاص دارم. همین حالا باید از این جنگل فرار کنیم.»
سوار ماشین شدم و نجوا کردم:
«جنگل؟ دیوونهای؟ دو دقیقه دیگه پیدا میشن. بیا بریم!»
کلید را چرخاندیم، ولی ماشین راه نیفتاد. بار دیگر تلاش کردم، باز هم نشد. اضطراب در رگهایم میدوید.
بهسرعت پیاده شدم؛ چشمانم گشاد بود. بیانکا از پشت نزدیک شد، دستان سردش بر شانههایم نشست. با صدای آرام اما مصمم گفت:
«چند لحظه پیش بهت گفتم مهارت خاصی دارم، درسته؟»
آب دهانم را قورت دادم و نگاهی به چهرهاش و پشتش انداختم؛ سرم پر از تردید و ترس بود، اما وقت فکر کردن نداشتم.
آن دو مرد شروع به دویدن به سمتمان کردند.
بیانکا دستم را کشید و بدون هیچ لحظهای درنگ، دویدن را آغاز کردیم. در سرم همچنان میچرخید: «هر چه باشد، باید فرار کنیم». نفسهام سنگین شده بود؛ همقدم با بیانکا دویدن تقریباً غیرممکن به نظر میرسید. او مثل برق از میان درختان میگذشت، گویی مسیر را پیش از این حفر کرده بود. وقتی برگشت، فقط با چشمان براقش در تاریکی نگاه کرد و گفت:
«بهتره جدا بشیم، شاید گمشون کنیم.»
نمیخواستم تنها بمانم؛ جنگل ترسناک بود، اما پیش از اینکه بتوانم مخالفت کنم، او رفته بود. من تنها با نور ماه که تنها روشناییام بود، در دل تاریکی قدم میزدم؛ صدای پاهایم روی برگهای خشک میپیچید.
چشمانم از ترس نتوانستند درست ببینند. ناگهان حس کردم پایم به چیزی گیر کرده؛ با یک ضربه شدید به زمین افتادم. درد در زانو پیچید و دستهایم میسوزید. هنوز نفس نمیکشیدم که صدای قدمهای نرم و سنگین پشت سرم آمد.
سریع پشت یک درخت پنهان شدم؛ دستانم میلرزید. چاقوی کمری را بیرون آوردم.
(فقط برای ترسوندن… فقط اگر واقعاً مجبور شدم)
نمیخواستم کسی را زخمی کنم، اما دیگر راهی نداشت؛ جانم مهمتر از تردید بود.
نفسام در سینهام محبوس شده بود؛ هنوز تصمیم نگرفته بودم فرار کنم یا حمله کنم، وقتی که دست محکمی از پشت کمرم را قفل کرده بود.
از پشت، به بدنی داغ و قوی چسبیده بودم؛ ترس و درد درونم میجوشید. جیغ کشیدم؛ نه از درد، بلکه از حس نفسهای گرمش که کنار گوشم میچرخید، مانند برقی که از پوست گردن میگذرد.
چاقو هنوز در دستم بود؛ سفت نگه داشته بودم.
صدای مردی آرام و عمیق به ایتالیایی نجوا کرد:
«آشوبگر کوچولو… تو به دام افتادی.»
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






