دانلود رمان طلوع از مغرب

گاهی در مسیر زندگی، به نقطه‌ای می‌رسی که راهی جز انتخاب نداری.
انتخابی که شاید بهترین گزینه نباشد، شاید بی‌نقص نباشد، حتی ممکن است از نگاه دیگران کاملاً اشتباه به نظر برسد.
انتخابی که ممکن است سال‌ها در آن تقلا کنی، فرو بروی و دوباره خودت را جمع کنی.

این تصمیم می‌تواند شبیه معجزه‌ای وارونه باشد؛ مثل طلوع خورشید از جایی که هرگز انتظارش را نداری.
می‌تواند دزدیده‌شدن کودکیِ یک دختر ده‌ساله باشد، یا گره‌خوردن سرنوشتت به مردی که بن‌بست است.
می‌تواند مادری باشد که میان قلبش و فرزندانش مجبور به بریدن می‌شود.

گاهی این انتخاب، زنجیری‌ست که سال‌ها به پایت بسته می‌ماند، بی‌آن‌که حتی ببینی‌اش.
و گاهی، درست در همان تاریکی، تبدیل می‌شود به عزیزترین اتفاق زندگی‌ات.
می‌تواند بوی گل‌های سفید باشد در میان دشت‌های طلایی گندم؛
چیزی میان درد و زیبایی… میان اجبار و امید.

دانلود رمان طلوع از مغرب

رایگان

دانلود رمان طلوع از مغرب

رایگان

رمان های رایگان

داستانی عاشقانه درباره هلیا که ملقب به هکر قلب است و با پسری که ملقب ...

درباره رابطه یک دختر و پسره که پسر از رابطه خسته میشه و دیگه نمیخواد ...

درباره دختری ۲۲ ساله و جوان به نام سایه که عاشق حامد ۴۰ ساله میشه ...

شخصیت اصلی داستان دختری به نام نازلی کسروی میباشد که بعد از درگذشت مادر بزرگش ...

درباره دختری به نام ریما که خیلی باهوش و شیطون و شاده اما تو ۱۵ ...

درباره دختری به نام آنید که اصالتا شمالی است و در کرج درس میخونه , ...

دنیای آلاء میثاقی، دانشجوی پزشکی، با یک اتفاق پیش‌بینی‌نشده در خانواده‌اش زیر و رو می‌شود. ...

درباره دختری به نام آیناز که نه پولداره و نه قیافه ی خیلی خوبی داره ...

داستان عاشقانه استادی به نام نیما و دانشجویی به نام آهو است که …

...

درباره دختری دلربا به نام دیانا که رئیسش شهاب پارسا عاشق اون میشه و …

...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

در شب‌هایی که هوا همچنان سرد و تاریک بود، نیکا در آستانه در خانه‌اش با ...

درباره دانشجویی به نام یلدا است که میخواهد از استادش انتقام بگیرد و به همین ...

رمان نود و سه روز تا عاشقی روایت زندگی دختری به اسم هیفاست؛ دختری که ...

درباره رابطه عاشقانه جاوید و آوا است که مشکلاتی در رابطشون بوجود میاد ولی …

...

درباره دختری دستفروش به نام نیاز است که به سختی امورات زندگیش را میگذراند . ...

رمان های جدید

«مسیح، با قلبی که سال‌ها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...

«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...

درباره دختری به نام رومیسا که مادرش اونو مقصر غرق شدن خواهرش میدونه و اونو ...

درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...

دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ می‌دهند؛ راهی شدن ...

دانلود رمان طلوع از مغرب

ادامه ...

نگاهش خسته و عصبی از کوه ظرف‌های انباشته روی کانتر سر خورد و به لکه‌های سیاهِ ته‌نشین‌شده‌ی سینک و بوی گندِ زباله‌ها رسید. حتی حرکت مورچه‌هایی را می‌دید که از جعبه‌ی مقوایی پیتزا بیرون زده بودند و بی‌وقفه رژه می‌رفتند. پشت دستش را روی لب کشید، پلک‌هایش را بست، شاید بتواند چند ثانیه آرام شود؛ قبل از آن‌که دهانش را برای فریادی رها باز کند. آماده‌ی انفجار بود.

حسِ سنگینیِ نگاهی روی پوستش نشست. زیر لب دعا کرد خودِ آن احمق نباشد. حال و روزی نداشت که بخواهد حواسش به بزرگ‌تر یا کوچک‌تر بودن کسی باشد؛ مخصوصاً او.
چشم که باز کرد، نگاهش به دخترک افتاد. اسمش بی‌اختیار از لبش لغزید:
آیلین.

با آن اسم ظریف و قشنگ، هیچ شباهتی به بچه‌های مرتب و دوست‌داشتنی نداشت. موهای قرمزش آشفته و پف‌کرده بود، انگار کسی با زحمت و بی‌حوصله شانه‌اش زده باشد؛ شبیه توله‌شیری کوچک و ژولیده. چشم‌های قهوه‌ای و درشتش، همزمان معصوم و وحشت‌زده بودند. نگاهش روی لباس خواب آیلین مکث کرد؛ حتی از چند قدمی هم کهنگی و چرک‌بودنش توی ذوق می‌زد. موج عصبانیت دوباره بالا آمد. دلش می‌خواست فریاد بزند، یا اگر عماد را پیدا می‌کرد، مشت محکمی حواله‌ی چانه‌اش کند. اگر پیدایش می‌کرد… اگر.

دخترک خودش را عقب کشیده و پشت ستون آشپزخانه پناه گرفته بود. فقط سرش بیرون مانده بود، اما هیکل ریزه‌میزه‌اش هنوز پیدا بود. عروسکی زشت و نیمه‌کچل در دست داشت؛ پاهای پلاستیکی عروسک کنار پاهای سفید و کوچک خودش روی کف سالن افتاده بود. نفسش را بی‌صدا بیرون داد و سعی کرد آرامشی را که نداشت، سر هم کند.

اگر دستش به عماد و فلور می‌رسید، و اگر دستور مستقیم خسروخان بالای سرش نبود، شاید اوضاع جور دیگری پیش می‌رفت. چند نفس عمیق دیگر کشید و یک قدم به سمت آیلین برداشت. تلاش کرد صدایش را نرم کند؛ از همان صداهایی که فقط روزهای خوب بلد بود.
— آیلین… منو یادت میاد؟ عمو ویهان؟

دخترک از پشت ستون نگاهش می‌کرد. از این فاصله، بزرگی چشم‌هایش بیشتر به چشم می‌آمد. ناخودآگاه یاد شخصیت‌های کارتونی ژاپنی افتاد؛ همان‌ها که چشم‌ها را اغراق‌آمیز می‌کشند. آیلین، با همان چشم‌ها، واقعی و زنده روبه‌رویش ایستاده بود. نگاه گنگش دلش را فشرد. کمی روی زانو خم شد.
— من عمو ویهانم… یادت میاد؟

بعد، ایستاده در تراس، دود سیگار را بیرون می‌داد. بالاخره چیزی خورانده بود به دخترک؛ البته اگر جیغ‌های عصبی‌اش را حساب نمی‌کرد. مشت دستش محکم روی نرده نشست. عماد چه بلایی سر این زندگی آورده بود؟ ضربه‌اش آن‌قدر شدید بود که گلدان لب‌پریده‌ی روی نرده لرزید و سقوط کرد. نفسش در سینه حبس شد. منتظر فریاد یا اعتراض بود، اما وقتی صدایی نیامد، جرات کرد سرک بکشد.
گلدان دقیقاً روی یک بالش و پتو افتاده بود. ابرو بالا انداخت. کدام دیوانه‌ای این وقت سال توی تراس می‌خوابید؟ شانه بالا انداخت، پک آخر را زد. باد بوده دیگر. نه خسارت جانی، نه مالی.

برای اطمینان دوباره نگاهی انداخت؛ همه‌چیز امن بود. ته‌سیگار را زیر پا له کرد. این خانه آن‌قدر کثیف بود که یک ته‌سیگار بیشتر فرقی نداشت. موبایل را از جیب کت بیرون کشید و برای بار بیست‌وچهارم با عماد تماس گرفت. خاموش. پوزخند زد و راه افتاد سمت اتاق آیلین.

نگاهش ناخودآگاه به اتاق خواب کشیده شد. نور کم‌جان آفتاب از لابه‌لای پرده‌ی نارنجی داخل می‌ریخت و اتاق را رنگ‌پریده اما گرم نشان می‌داد. بوی عطر فلور هنوز در هوا بود. بینی‌اش را جمع کرد و عقب کشید. حتی مکث نکرد تا عکس بزرگ مانی را ببیند؛ همان لبخند جذاب پسر هجده‌ساله‌ای که روی دیوار جا خوش کرده بود. فکر کردن به مانی ممنوع بود. یازده ماه بود که نمی‌خواست بداند چنین اسمی وجود دارد؛ نه چهره‌اش، نه شام‌های مشترک، نه شباهتش به فلور. هیچ‌کدام.

نگاهش برگشت سمت آیلین. وسط اتاق ایستاده بود و جوی باریکی از مایع زرد زیر پاهایش راه افتاده بود. گوشه‌ی چشمش پرید. زبانش را روی دندان آسیابش کشید.
ادرارِ یک توله‌شیر…

چشم‌غره‌ای رفت سمت دخترک.
— دستشویی کجاست؟

آیلین با انگشتِ گذاشته‌شده روی لبش نگاهش کرد و بعد نقطه‌ای دورتر را نشان داد. نفسش را با عصبانیت بیرون داد.
— می‌دونی کجاست و وسط اتاقت خراب‌کاری می‌کنی؟ بیا تو حموم، زود.

دخترک یک قدم عقب رفت. فشارها روی هم تلنبار شد؛ دستور خسروخان، غیبت عماد، گریه‌های فلور، این خانه‌ی به‌هم‌ریخته و حالا هم این بچه. دلش می‌خواست همه‌چیز را فحش بدهد. دستش را دراز کرد و مچ آیلین را گرفت. به جیغ‌هایش توجهی نکرد؛ این عادتش بود، بدون سروصدا کاری ازش برنمی‌آمد.

دستگیره‌ی حمام را پایین کشید. در که باز شد، ضربان قلبش ایستاد. جیغ‌های آیلین باعث شد نگاهش ناخودآگاه بالا بیاید. دخترک با چشم‌های بسته جیغ می‌کشید و می‌لرزید. او بچه را محکم به پاهایش چسباند تا چیزی نبیند.
وان، پر از خون و موهای بلوند، درست روبه‌رویشان بود.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.