دانلود رمان بهشت خونی

دباره دختری باکره که به اجبار ازدواجی میکنه که خواسته خودش نیست و …

دانلود رمان بهشت خونی

تخفیف ویژه

150.000 تومان

69.900 تومان

📚 این رمان هارو حتما بخون عالین ▾

دانلود رمان بهشت خونی

ادامه ...

در کنج اتاق، مچاله شده بودم و خیره به دیوارهای سنگی، غرق در افکار تلخم بودم. چه سرنوشت شومی گریبان‌گیرم شده بود؟ تنها چهار ماه و بیست روز از پرواز ابدی همسرم می‌گذشت و درست نیم‌ساعت پیش، پیوند نکاح من و برادر شوهرم به ثبت رسیده بود.

ازدواجی که هیچ‌کدام از ما خواستار آن نبودیم. می‌دانستم این پیوند برای هر دوی ما، تنها یک نامِ صوری در شناسنامه‌هاست؛ اما چیزی که جانم را به لب می‌رساند، این حصارِ خان‌زادگی بود که اجازه خروج به من نمی‌داد و زنجیروار مرا در این خانه نگه داشته بود.

صدای کوبیده شدن در به دیوار، چنان سهمگین بود که مرا از هپروت بیرون کشید. آب دهانم را به سختی قورت دادم و به فرهاد، برادر بزرگ‌ترِ همسرِ مرحومم نگریستم. چشمانِ غضبناکش در تاریک‌روشن اتاق چرخید و سرانجام روی من قفل شد. لبخندی تلخ و تحقیرآمیز بر لب داشت که زخمم را عمیق‌تر می‌کرد. او در را با شدت بست و گام‌به‌گام، همچون شکارچی که گریزِ طعمه‌اش را می‌نگرد، به سمتم خزید.
دانلود رمان بهشت خونی

دکمه‌های یقه پیراهن سفیدش باز بود و هیبتِ مردانه‌اش را به رخ می‌کشید. بالا و پایین شدنِ قفسه سینه‌اش که نشان از تنفسی تند و داغ داشت، ترسی سرد را در وجودم تزریق می‌کرد. به من که رسید، دستِ قدرتمندش را در گیسوانم که از زیر روسری رها شده بود، فرو برد و با فشاری تحکم‌آمیز، مجبورم کرد به پا خیزم. دستم ناخودآگاه روی دستش نشست تا شاید اندکی از رنج موهایم بکاهم، اما او بی‌رحم‌تر از این حرف‌ها بود. مرا به سمت تخت کشید و با حرکتی خشن، مابقی دکمه‌های پیراهنش را درید.

لرزش دستانش گواه از خشمِ مهارناپذیرش داشت. پیراهن را با چنان شدتی از تن درآورد که دکمه‌هایش یکی‌یکی کنده شدند و روی زمین به صدا درآمدند. از ترسِ وجودش، خودم را روی تخت عقب کشیدم، اما او به سمتم هجوم آورد و با حرکتی وحشیانه، پارچه لباسم را در هم درید.

دستانم را سپرِ تنم کردم تا مبادا دیدگانش مرا طعمه‌ای لذیذ ببیند. با صدایی که از خشم می‌لرزید، غرید: «هنوز هم می‌خواهی خودت را از من پنهان کنی، بیوه برادرم؟ فکر می‌کردی تا زمانی که او در یادم زنده است، اجازه دارم به تو دست بزنم؟ اما خودش خواست… او بود که دستور داد تو سهمِ منی و باید زنِ من باشی.»

اشک در چشمانم حلقه زد. بغضم را فرو خوردم و با صدایی لرزان گفتم: «من چطور می‌توانم با تو باشم؟ تو برادرِ همان کسی هستی که هنوز با تمام وجودم دوستش دارم.»
دانلود رمان بهشت خونی

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.