دانلود رمان پرستش

پرستش در مهمانی با شهیاد آشنا می‌شود و نمی‌داند که او پسرعموی دورش است. شهیاد اما با نقشه‌ای برای انتقام وارد زندگی او شده است. چیزی که او پیش‌بینی نمی‌کرد، تبدیل شدن این انتقام به عشقی عمیق بود. اما درست زمانی که این دو به هم نزدیک‌تر می‌شوند، خانواده پرستش با این رابطه مخالفت می‌کنند. اکنون پرستش و شهیاد باید تصمیم بگیرند: تسلیم شدن به خواسته خانواده یا جنگیدن برای عشقی که از دل انتقام متولد شده است؟

دانلود رمان پرستش

ویژه
۱۵۰,۰۰۰ تومان۲۹,۹۰۰ تومان۸۰٪ تخفیف

دانلود رمان پرستش

رایگان

رمان های رایگان

ماه‌پری دختری ساده است که از همان دوران کودکی با دشواری‌های زندگی می‌جنگد. فقر، فقدان ...

درباره دو خواهر دو قلو به نام ستاره و مهتاب است که مهتاب به طرز ...

دست‌های خسته‌ی آوا، زنی تنها و سی‌ساله که تا به حال تنها به تنهایی به ...

درباره ازدواج اجباری با پسری مغرور و دل سنگ درحالی که دختر پر از بغض ...

در میانِ لرزشِ قدم‌ها بر لبه‌ی پل، زنی در مرزِ میانِ تردید و سقوط، با ...

هاتف، مردی با گذشته‌ای تاریک و پرونده‌ای پر از جرم، خشن و بی‌رحم است. او ...

درباره دختری به نام آیناز که نه پولداره و نه قیافه ی خیلی خوبی داره ...

درباره دختری که با پسری غزیبه به نام سامان چت میکنه و مادرش اصلا از ...

درباره دختری که تو یه شرکت مشغول به کار میشه و یه روز از رییسش ...

درباره دانشجویی به نام یلدا است که میخواهد از استادش انتقام بگیرد و به همین ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

در زبان کردی، پرنده‌ای را که راه آشیانه‌اش را گم کرده «لانه واز» می‌نامند؛ چرا ...

داستان «جاوید در من» روایتگر روزهای آرام دختری است که اداره یک کافه کتاب کوچک ...

طناز برای این‌که دل مادر و پدرش را نَشکند و همچنین از آن کسی که ...

ماه‌پری دختری ساده است که از همان دوران کودکی با دشواری‌های زندگی می‌جنگد. فقر، فقدان ...

داستان درباره‌ی دختری به نام مهراز است که بار مسئولیت و تامین هزینه‌های زندگی را ...

دانلود رمان پرستش

ادامه ...

**مقدمه**
در گوشه‌ای از تخت‌خوابم، پیش از اینکه روزهایم را به یاد دارم، تنها احساس دلتنگی غلیظی می‌پوشیدم.

**پرستش**
زهره قلندره این روایت را با قلم خود می‌نویسد؛ راهی سخت و طولانی که در کنارش، تنها خودم بودم که هیچ‌کس را برای همراهی نیاوردم.

**حسِ نوستالژی**
«روح می‌دود هر جا که می‌خواهد، اما بدن هنوز در همان جا می‌ماند که دل‌تنگ است.»

**دلتنگی**
دلتنگی که به من می‌گوید: «اگر بخواهی به جایی بروی که جسمت نتواند، پس این دل‌تنگی است که تو را می‌کشاند».

**بخش سوم – پرستش**
هنوز هم این حس در من زنده است. در کلاس‌های مدرسه، با لباسی که گاهی شبیه به لباس‌های دیگران بود، در گوشه‌ای از اتاق می‌نشستم و دل‌نوشته‌هایم را می‌ریختم. هیچ‌چیز برایم سخت نبود؛ حتی اگر به عادت‌های مدرسه و خانه عادت نمی‌کردم.

گذشت زمان، و من همان‌جا بودم که همسایه‌ام، دختری که هم‌سن من بود، به من نزدیک شد؛ خاله‌ام که در همان مدرسه بود و من با او در خانه‌مان به‌هم می‌خندیدیم. او به‌نظر می‌رسید که دل‌پذیرترین دختر شهر باشد؛ من هم برایش احساس می‌کردم که شاید بتوانم دل‌او را به‌دست آورم.

در میان درختان باغ بزرگ خانه‌مان، جایی که نور خورشید به‌صورت معکوس می‌تابید، لحظاتی خوشایند می‌گذراندم. در آن لحظه‌ها، خودم را در آینه می‌دیدم و حس می‌کردم که به‌دست‌خودم توانسته‌ام مسیری را پیش بگیرم.

دختری که در آن روزهای پر از اضطراب به من نزدیک شد، شبیه به یک دختربچه‌ای بود که از دستان یک دوست قدیمی‌مان سقوط کرده بود. او به من گفت: «آیا تو هم از شب‌نشینی‌ها و شبیه‌سازی‌های زندگی خسته شدی؟»

من جواب دادم: «آره، این‌جا همه چیز معمولی به‌نظر میاد، اما صداهای درونی‌ام می‌گویند که باید فراتر برویم».

شب‌هنگام، وقتی که زنگ تلفن به‌دست من رسید، بلافاصله گفتیم: «به‌به، بگذار به‌سراغ بَهراَد بریم».

در همان لحظه، صدای زنگی که برای من اهمیت داشت، می‌پیچید. بَهراَد گفت: «تو چه می‌خواهی؟» و من فقط می‌گفتم: «فقط می‌خواهم بگویم که این‌جا، در اینجا، این‌جاست که همه چیز به‌هم می‌پیچد».

من از خاله‌ام می‌پرسیدم که آیا می‌خواهد به‌دنبال بَهراَد برود یا نه، چون در این شهر مردی که می‌کشد، بقیه همه چیزها را می‌دانند.

سپس گفتیم که هنوز هم نمی‌توانم به‌صورت کامل به‌دست‌آوردن یک‌دیگر فکر کنم؛ در حالی که من از دل‌تنگی‌ام پرستش می‌کردم.

«امشب نگو که در بارهٔ او حرفی نمی‌زنی. شاید خودم را با این حس گم کرده‌ام»، گفتن من بود.

چشم‌ات را می‌بینم و می‌دانم که هنوز نمی‌توانم تمام حرف‌هایم را بگویم، اما می‌دانم که این حس را در دل خودم دارم.

در انتها، وقتی که به‌دنبال بَهراَد می‌رفتم، فکر می‌کردم که آیا می‌توانم برای او بگویم که چقدر دل‌تنگم.

**بخش چهارم**
در اینجا، ما با هم می‌نشستیم و از خوشحالی‌مان می‌خندیدیم. «آیا تو هم می‌خواهی خنده‌ات را با من به اشتراک بگذاری؟» گفتم.

بعد از کارهای روزمره‌ام، در طول شب، وقتی که خورشید غروب می‌کرد، به خودم می‌گفتم: «باید استراحت کنم، شاید فردا دوباره انرژی‌ام را پیدا کنم».

به‌دست آوردن این انرژی، من را به‌سوی یک پسر جذاب کشاند؛ او که به‌نظر می‌رسید همه چیز را می‌داند. با او گفت‌وگو می‌کردم و متوجه شدم که این حس جلب توجه، مرا به‌سوی او می‌کشاند.

در پایان، وقتی که ناهار خوردم، در حین قدم زدن در خانه، در حوله‌ای که هنوز خیس بود، فکر می‌کردم: «چرا این‌قدر به‌دنبال بَهراَد می‌گردم؟»

پیشنهاد کردم که شاید بهتر باشد به‌جای این همه تعقیب، یک‌بار برای خودم یک زنگ بزنم و بپرسم: «آیا این‌جا جایی برای من است؟»

در نهایت، خبرهای جدیدی از بَهراَد و من رسید؛ رابطه‌ای که در آن حس می‌کردم که شاید دیگر هیچ‌کس نتواند به‌جای من باشد. این‌بار، با خاله‌ام و برادر بَهراَد صحبت کردیم و فهمیدیم که شاید زمان آن رسیده است که این حس دلتنگی را در دل‌مان به‌هم بزنیم.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

در زبان کردی، پرنده‌ای را که راه آشیانه‌اش را گم کرده «لانه واز» می‌نامند؛ چرا ...

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.