درباره پسر عمو و دختر عمویی به نام رادین و نهال است که وارد رابطه میشن ولی نمیدونن که …
دانلود رمان پسر عموی من
- 16 دیدگاه
- 15,930 بازدید
دانلود رمان پسر عموی من
150.000 تومان
69.900 تومان
150 هزار تومان
29.900 تومان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان پسر عموی من
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
گاهی در مسیر زندگی، به نقطهای میرسی که راهی جز انتخاب نداری. انتخابی که شاید ...
درباره دختری به نام دلارا ایلیاتی است که با فرار از بند اسارت خود را ...
درباره دختری به نام آمین است که پدر و مادرش از هم طلاق گرفتن و ...
درباره خترین تنها و مستقل به نام نگارین جوان شیر است که به تنهایی بار ...
درباره مردی زخمی به نام بهراد که آتش انتقام در وجودش شعله ور است اما ...
شبنم هنوز در مرز هفده سالگی بود که رویاهایش با برخورد به حقیقتِ سخت، از ...
درباره دختری دبیرستانی به نام نسیم سرخوش که بی ادبو شیطونه و تو دبیرستانی که ...
درباره زندگی معین و ماهدخت که از ازدواج سنتی خود رضایت ندارن و مشکلات زیادی ...
درباره دختری به نام آنید که اصالتا شمالی است و در کرج درس میخونه , ...
درباره لحظات پایانی زندگی دو نفر است که روح هایشان در یک شب طولانی با ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره شخصی به نام کوهیار که مثل کوه پایدار و محکم در برابر سختی های ...
درباره دختری به نام نازلی با زندگی تلخی که داشته به یک مرد به نام ...
درباره علی و مهتاب که قرار دو ماه دیگه با هم ازدواج کنند ولی یه ...
درباره دختری که به اصرار خانواده با پسری پولدار ازدواج میکنه اما اون کسی دیگری ...
درباره جوانی ۱۶ ساله جنوب شهری است که بدون مربی و باشگاه حرفه ای یک ...
رمان های جدید
«مسیح، با قلبی که سالها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...
«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...
درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...
دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ میدهند؛ راهی شدن ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان پسر عموی من
با ترس به شلوارم خیره شدم.
واو، اون رفته … منظورم اینه که بهشت من جای زخم شده … با ترس رفتن به دستشویی
وقتی بیرون آمدم، رادنی جلوی تلویزیون نشسته بود و توجهش به من جلب شده بود.
… تبدیل شد به
چشماش رو چرخ داد شلوارت کجاست؟
با ترس و خجالت به طرفش دویدم و شلوارک را مقابل او نگه داشتم.
رادان در توویخودا پیش دکتر رفته
… من یه مشکلی دارم
راتس بین من و شلوارم نگاهی انداخت و انگشتش را روی آن گذاشت.
خداوند مرا گرفت
من به اندازه کافی خندیدم و درد شکمم سیل کرد و خود را عقب کشیدم.
دستم را جلو بردم
… رادار
! خانواده نجا ۱۱ سال و ۲ ماه
… رادار بیا جلو
قدمی به سمت او برداشتم، او دستم را گرفت و انگشتش را باز کرد.
اون مجبورم کرد یه خورده برگردم و من ۳ تا پشتم رو
اوه نکن
رادین – هی…
می دانم که دکترم حرف زده است.
اما به مادرت نگو… چون تو را پیش دکتر می برند و با تو کار می کنند.
با ترس گفتم:
عمل؟ یعنی مرا به آنجا خواهند برد؟
مثل عمه سمیه است که سینه اش را برید
رادین سرش را تکان داد
برو روی تخت بخواب و من تو را شفا خواهم داد.
با دو نفر وارد اتاقش شدم و روی تخت خوابیدم.
رادین با یک لیوان آب وارد اتاق شد و زیر پای من نشست…
کف دستش را باز کرد…
وقتی رادین چشمانش را گشاد کرد، پاهایم را با خجالت به هم چسباندم.
رادین – آه نها آل
بگذارید بهشت شما را بررسی کنم…
با عصبانیت گفتم:
رادین، من از عمل می ترسم… خدا
رادین زانویم را بوسید
رادین – در رو باز کن… خوشحالت می کنم… ۴
پنجه ام را باز کردم و او یک حوله خیس روی پیشانی ام گذاشت.
می لرزیدم…
رادینام این لرزش را درک کرد و به من لبخند زد.
بعد انگشتش را روی آسمان من گذاشت و به آرامی مالید…
احساس خوبی به من دست داد.
لبم را گاز گرفتم
رادین، داری چی کار می کنی… حالت خوبه؟
رادین تی شرتش را در آورد و یک بطری آبگوشت روی بسطام ریخت.
وای، چه یخ بود!
جیغ کشیدم و او با زبانش دو طرف آسمانم را باز کرد.
چو * چو * * موی بامزه د
آهی کشیدم و پاهایم را به هم فشردم، اما سر رادین بین پاهایم بود.
آیا…
زبانش را روی آسمان من بالا و پایین می کرد و با انگشتش مرا تکان می داد.
بامزه بود…
احساس خیلی خوبی به من دست داد و نمی خواستم برگردم.
مرا بکش، اما شرمساری مرا به لرزه انداخت.
به من بده
رادین سرش را بلند کرد و با چشم های سرخش گفت:
این بهشت چقدر خوش مزه است…
حرف هایش احساس خوبی به من می داد.
پاهایم را باز کردم
و من گفتم
می خوای دوباره بخوری؟ خیلی خوب است.
رادین خندید و گفت:
دوست داشتنی است؟ !
گفتم: اوه!
رادین – پس به من قول بده که اگر با تو خوب رفتار کنم، با تو خوب رفتار می کنم… باشه؟
وقتی چشم هایم را بستم حرف های او را قبول کردم و او دوباره رفت.
هوا
دیگر نمی توانستم تحمل کنم… آه، و ناله ام قطع شده بود…
او با دستش لباسم را بلند کرد و یک لباس خوب که مادرم برایم خریده بود.
برای این بود که سینه های در حال رشدم بزرگ و شکل پذیر باشند،
با زبانش به نوک کوچک سینه ام ضربه زد
سرم را عقب بردم و آهی کشیدم…
رادین – او، من فکر نمی کردم که او یک دختر ۱۱ ساله مطلوب باشد.
این بچه برای من خیلی پیر است.
لبم را گاز گرفتم
با شنیدن صدای ماشین و نوری که در اتاق می تابید، رادین عقب رفت.
دهانش را با دستمال تمیز کرد و گفت: ” برو، الان می خوابم.”
من می آیم.
بدو…
به حرف هایش گوش دادم و فرار کردم.
شیر آب را باز کردم
صدای پدر و مادر و خانواده عمو می آمد…
چند لحظه بعد، ضربه ای به در حمام خورد و صدای رادینز به گوش رسید.
…
رادین
بگذار ببینم… وقتی یک جفت شلوارک روی پای جلویی ام افتاد به طرفش رفتم.
رادین – ادامه دهید
نهال – این در شورت من چیست؟
رادین – هیز بعدا به شما خواهم گفت
پایت را زمین بگذار
بی آن که کلمه ای بر زبان راندم، پا روی شلوارک گذاشتم.
این وصله ی بزرگ شلوارک خیلی اذیتم می کرد…
ناهال – رادین، این خیلی زیاد است.
نمی توانم قبول کنم… خیلی اذیتم می کند.6
با صدای ماشین و افتادن نور تو اتاق رادین تند عقب کشید
با دستمال دور دهنش رو تمیز کرد و گفت برو توحموم منم الان
میام
بدو…
به حرفش گوش دادم و دوییدم توحموم
شیر ابم باز کرد م
صدای بابا و مامان و خانواده عمو می اومد…
چند لحظه بعد تقه به در حموم خورد و صدای رادین پیچید
…
رادین
بیا جلو ببینم…به سمتش رفتم که شورتی روی جلوی پام گرفت
رادین-بپوش
نهال-این چیه تو شورتم
رادین-هیس بعدا بهت میگم
پات کن
بدون هیچ حرف اضافی شورت رو پام کردم
اون چسب زخم بزرگ تو شورتم خیلی اذیتم می کرد…
نهال-رادین این خیلی بده که
نمیشه درش بیارم…خیلی اذیتم میکن ه7
رادین-نوچ نمیشه
فعلا بزار باشه
بعد ساعت ۱۲که همه خوابیدن بیا توباغ کارت دارم
از فرط ترس چشمام گشاد شد
نهال-باغ؟نه من نمیام…
من میترسم رادین…چیکار داری الان بگو
مامان-نهال….مامان
رادین با حرص شلوارمو انداخت تو صورتم و پشت در قایم
شد
شلوارم رو پام کردم و از در بیرون رفتم
نهال-سلام مامان
مامان-سلام دخترگلم
بیا مامان جان این سینی چایی رو برای عمو و بابات ببر
نهال-چشم
سینی رو جلوی بابا و عمو گذاشتم
حس کردم یه چیزی از بهشتم سرازیر شد ه
زیر دلمم تیر کشید…
بازم اون ترس و وحشت تودلم افتاد…
یعنی میمیرم ؟8
باید به مامانم می گفتم…
اره…شاید اون بهتر میدونست باید چیکار کنیم
وارد اشپزخونه شدم
مامان و زن عمو داشتن شام رو اماده می کردن
نهال-مامان شام چیه
مامان-لازانیا پختم…پسرعموت دوست داره
اهانی زمزمه کردم…نمیدونستم ازکجا باید شروع کنم…
زن عمو نگاهی بهم کرد و بعد رو به مامان گفت
نهال هنوز نشده؟!
مامان-نه فتانه…اون هنوز بچست…
بشه هم طاقت حجله نداره واسش زوده
رادین-نهال میشه چند دقیقه بیای ؟
زن عمو لبخندی به روم زد که سر به زیر از اشپزخونه بیرون
رفتم
نهال-بله ؟
رادین-دفترو کتابتو بیار ریاضیتو یادت بد م
نهال-چی
رادین-هی س
برو بیار. ..9
ابروهامو بالا انداختم و طبق حرفش با کوله ام رفتم طبقه پایین
و وارد اتاقش
شدم…
رادین روی تختش دراز کشید و بهم اشاره کرد نزدیکش بشم
رادین-واحد ما خیلی خوبه
همه توواحد شمان
صدامونم نمیشنون…
نهال-خب بشنون ..چی میشه
رادین-خب اوردمت اینجا تا بابهشتت بازی کنم
صدات درمیادکه…
با حرفش لای پام یه جوری شد…
ولی خجالت کشیدم و اروم عقب رفتم
رادین-مگه دوست نداشتی؟
اول که بیا باید یه سری چیزارو بهت بگ م
نهال-چیارو…
رادین-شلوارتو بکش پایین بیا کنارم بشی ن
طبق حرفش اروم شلوارمو پایین کشیدم و روی صندلی
انداختم…10
رادین دستشو دورکمرم انداخت و باخشونت به جلو کشیدم
…
رادین-چقدر توسفیدی اخه…
مثل پنبه میمونی…
بعد ازحرفشو استخون جناق سینه ام رو بوسید…
تنم مور مور شد…
من همیشه تورویاهام رادین رو شوهرم فرض می کردم…
نهال-رادین
تومنو دوست داری؟
باچشمای خمارش نگاهم کرد
رادین-میدونی دوست داشتن یعنی چی؟
نهال _اوهوم
رادین-دوست داشتن یعنی عشق دونفره
دوتا که عاشق همدیکه ان باید همه جوره مال همدیگه باشن
نهال-یعنی چی؟
رادین-یعنی چی رو بعدا بهت یاد میدم
تند جلوتر کشیدم و انگشت اشاره خودشو تو دهنش کرد….
باشه ؟
نهال-ولی من میخوام به مامانم بگم
رادین-تواین کارو نمیکنی
نهال-من میترسم…باید بهشون بگم
رادین-نهال عزیزم برو توحمو م
نهال-میترسم رادین
یهو مامان یا زنعمو بیاد چی؟
رادین کالفه شورتم رو کامل از پام در اورد و اون چسب زخم
بزرگ رو از وسطش برداشت و تو پالستیک مشکی
گذاشت
روی تخت نشستم که بابا رادین ازجام پرید م
رادین-پااااشوووو …. نمیبینی بهشتت خونیه اخه….
گوه زدی به تختم….
ناراحت به جایی که نشسته بودم کردم…
لکه ی کوچیکی از خون روش خودنمایی می کرد….
قیافم درهم شد…
ناراحت خواستم ملحفه رو برداردم
رادین-نیاز نیست
ببین اینارو
13
میدونی چیه ؟
سرمو تکون دادم و گفتم
چسب زخم…
رادین متعجب نگاهم کرد
رادین-نه بابا ….این بهش میگن نو.اربهد.اشتی
فهمیدی؟
برای زخم اونجاست
خیلیا بهش مبتال میشن…
نهال-پس چرا نباید به مامانم بگم
رادین-چون واسه توخوب نبوده!
مامان-نهال؟
رادین-زنعمو رفته دستشویی االن میا د
مامان-باشه ع زیزم…
تند شورتمو پام کردم و همون نوار بهداشتیاهم گذاشتم
توشورتم…
اووف چه بد بود….
نهال-ملحفه تختو بشورم ؟
رادین-الزم نیست عروسک
برو باال شام بخور منم میخورم
ماشین را درست مقابل دروازهی مدرسه پارک کردم. در حالی که منتظر بودم، نگاهی به اطراف انداختم؛ فضای سنگین مراسم تدفین فامیل که امروز تمام وقت خانوادهمان را گرفته بود، هنوز در ذهنم سنگینی میکرد، اما دیدن نهال، همه را پاک کرد.
همین که با کولهپشتی روی شانهاش از در مدرسه بیرون دوید، بوق کوتاهی زدم. وقتی به سمتش آمدم، چشمهایش از تعجب برق زد.
«رادین؟ اینجا چیکار میکنی؟» با لحنی که آمیخته به کنجکاوی و کمی سردرگمی بود.
«اومدم دنبالت، سوار شو.»
وقتی کنار هم نشستیم، از نزدیک بیشتر میدیدم که چطور اخمهای ظریفش، جذابیت نگاهش را دوچندان میکند. لبخند کوچکی زدم و با جسارتی که از نزدیکیِ روزهای اخیر به من دست داده بود، گوشهی لبش را بوسیدم. آن بوسهی کوتاه، لبخندی کمرنگ و شیرین بر لبانش نشاند.
سفر ما به سمت خانهی جدید آغاز شد. خانهای که تمام تلاشهایم را برای ساختنِ دنیای مشترکمان گذاشته بودم. وقتی وارد شدیم، نهال با هیبتِ دکوراسیون مدرن و شیک خانه خیره ماند.
«اینجا… مال ماست؟» پرسید، صدایش از شدت هیجان میلرزید.
در حالی که دستش را میگرفتم، مستقیم به چشمانش نگاه کردم: «مال من و توئه، نهال. میدونم شاید زود به نظر بیاد، اما میخوام اینجا شروع زندگیمون باشه. میخوام همسر من باشی.»
در میان آن دکوراسیون مجلل و کاناپههای سفید و لرزان، ذهنم به آینده پر کشید؛ به صدای امواج شمال، به گیتارش و به آرامشی که در آغوش او مییافتم. بوسهی نرم او بر شقیقهام، من را از غرق شدن در رویا بیرون کشید.
«کجایی؟ باز دوباره رفتی توی فکر؟»
با لبخندی که از سر خوشبختی میدرخشید، زمزمه کردم: «به تو… فقط به تو.»
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه

16 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان پسر عموی من»
از شوگری بدم میاد البته شاید مابقی لاو مثل آیسان و آقای گلزار به نظرم این مدل جفتی ها مال عهد قجره امیدوارم کسی sad x چون یکم قدیمیه گفتم
واقعا این رمان عالیه
چرا واقعا فروشیه
انسان یکم شعور داشته باشه
اخه وقتی فروشیه چرا الکی میزارینش
حداقل پی دی اف شو بزارین
قرار گرفت
باورم نمیشه دیگه از رمانم نمیگذرین میفروشین؟؟؟؟
چرا فروشیه😒
اه چرا فروشیه😒
وقتی فروشیه چرا میزارید
چرا فروشیه یا نزارین اگرم میزارین فروشی نباشه
الکی میایین اسم سایتو میزارین “دانلود پی دی اف” بعد حالا میاییم تو سایت میبینیم رما فروشیه
خفه شو
دقیقا