درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
دانلود رمان ارباب وحشی و هات من
- 20 دیدگاه
- 17,082 بازدید
دانلود رمان ارباب وحشی و هات من
150.000 تومان
69.900 تومان
150 هزار تومان
29.900 تومان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان ارباب وحشی و هات من
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختری به نام پانته است که دلباخته پسری به اسم کیارش ولی بر حسب ...
درباره دختری به نام توتیا که تصمیمی اشتباه میگیره و همین موضوع باعث میشه تا ...
درباره دختری به نام سوگند است که پدرش راننده تاکسی است و مرتکب یک قتل ...
درباره یه دختر شیطون که میخواد نذر مادربزرگش رو ادا کنه و نذرشم اینه که ...
دختری نوزده ساله و تنها… کسی که سایهی بیرحمی روی زندگیاش سنگینی میکند؛ پدرش به ...
یک اتفاق پیشافتاده و نسیمی نا آرام، مرز میان دو حریم خصوصی را میشکند و ...
درباره دختری مرد ستیز به نام رژا است که به دلیل سختی هایی که تو ...
درباره یه پسر دانشجوی نابغه و شیطون به نام ساتیار است که از هم دانشگاهیش ...
درباره سه تا دختر دانشجو است که تو شیراز دنبال خونه دانشجویی میگردن چون خوابگاه ...
درباره دختر و پسری به نام های سامان و سمیرا میباشد که برای منافع شخصی ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختری به نام آهو که به دلایلی مجبور میشود به عقد موقت حاج یاسین ...
نیکا، دختری از یک خانواده مرفه که پدرش مالک چندین شرکت بزرگ است، در چرخشی ...
درباره زندگی دختری که دنیایش با دیگر دختران هم سن و سالش تفاوت زیادی دارد ...
درباره مفهوم واقعی زن در جامه است که به عنوان ضعیفه شناخته میشود اما …
...درباره یه دختر مذهبی دانشجو است که اتفاقاتی برایش میوفتد که مسیر زندگیش را تغییر ...
رمان های جدید
«مسیح، با قلبی که سالها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...
«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...
درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان ارباب وحشی و هات من
*آینده*
ساحل
من به خاطر رحلت آقا بزرگ هنوز لباس مشکی پوشیده بودم اما آقای یاشار فرزند آقای کیانی را نمی شناسم.
آیا بزرگی که قرار است استاد جدید شود از این موضوع راضی است یا خیر؟
بعد از اومدن همه لباسای مشکی رو در آورد، آهی کشیدم و سینی رو با خودش بردم.
داشتم میدیدم.
بعد از نفس کشیدن در اتاق استاد جدید را زدم، بعد از چند دقیقه با صدای سرد و خشک جواب دادی.
گفت:
+ بیا تو
پس از چند لحظه گفت :
* من نمی دانستم که در اینجا یک دختر برده وجود دارد که جوان است… چیز جدیدی است؟
بدون اینکه به او نگاه کنم گفتم :
– نه آقا .
چند وقت است که اینجا هستی ?
– از کودکی .
دوباره سکوت کرد و سرانجام گفت :
سینی را روی میز بگذارید .
به سرعت اطاعت کردم و خم شدم و سینی را روی میز گذاشتم که لیوان را تکان داد .
او را با ترس نگه داشتم تا نیفتد . وقتی ایستاد , نفس راحتی کشیدم و می خواستم بلند شوم و او را نوازش کنم .
دستم را روی شکمم حس کردم .
بدنم خشک شد و با چشمانی گشاد به رم نگاه کردم .
با لحن عجیبی گفت : ژوون , تو چیزی را زیر دامنت پنهان کرده ای .
بدنم منجمد شد و از ترس به سرعت بلند شدم و رو به او کردم … خدای من , چقدر بلند قد بود !
با یک خواهش گفتم :
– ا … سرورم , باید برم … خواهش می کنم .
با خشونت چانه ام را در دستش گرفت و فشار داد , اشک در چشمانم جمع شد , از خشم .
صورتم غرولند کنان گفت :
* چه کسی به شما اجازه صحبت داد؟ چطور جرات می کنی در مقابل من بایستی ?
تو مرا می خواهی ?
من ارباب جدیدم , می فهمی ?
با بی میلی سر تکان دادم و دستش روی چانه ام لغزید و به شال گردنم رسید .
برای اینکه جلویش را بگیرد , با یک حرکت شال گردنم را کشید و موهایم ریختند .
من در برابر او ضعیف بودم … او ارباب بود !
خدایا , من نمی توانم باور کنم که پسر استاد این کار را با من می کند .
سرش در گردنم فرو رفت و من بیشتر منجمد شدم . دستش روی سینه ام نشست و من گریه کردم … حتی اجازه ندادم کسی به من نگاه کند .
و حالا …
نمی توانستم تحمل کنم و دوباره گریه کردم .
نه , آقا … خواهش می کنم , بگذار بروم , من یک دختر هستم …
سخنرانی من با بزاق که در گوشم زنگ می زد به پایان رسید .
هنوز از سیلی که به من خورد شوکه بودم که موهایم را در مشت گرفت و با عصبانیت کشید .
اسکری گفت :
* نگفتم برخلاف خواسته هایم حرف نزنید؟ مگر نگفتم دیوانه است ? تو فقط یک برده هستی
تو ارزشش را داری , برده ای که فقط می خواهد به تو صدمه بزند , حالا به تو نشان می دهم .
من واقعا از ترس بی زبان بودم … فقط به گریه افتادم .
فکر می کردم حالا دیگر کارم تمام شده و آن ها مرا به زور جلو او نمی برند , انگار که جلوی او زانو زده باشم .
قبل از اینکه به هوش بیایم , شلوارش را باز کرد و با بدجنسی گفت :
* آن قدر با دهانتان شروع می کنم که دیگر نمی توانید حرف بزنید.
می خواستم جیغ بکشم اما با دهان پر خفه شدم .
یاشار
لیوان شرابم را به لب هایم نزدیک تر کردم و به الیزابت نگاه کردم که مثل یک H.R.Z می رقصید .
داشتم خیره می شدم , وقتی به من نگاه می کرد , لبش را گاز گرفت و به آرامی برگشت .
باسنش را تکان داد و من به خودم قول دادم که حتما امشب او را رها می کنم , انگار که از دید خارج شده باشد .
او از آویزان شدن من روی باسن خوش فرمش خوشش می امد , بنابراین کمی خندید و به آرامی دستش را روی پشتش گذاشت .
راسکلنیکف برنجش را باز کرد .
می خواستم بلند شوم و او را به شدت تکان دهم , اما به هر حال این بازی را دوست دارم .
آمده بود .
الیزابت می دانست چگونه مرا شگفت زده کند , به همین دلیل بود که رابطه من با الیزابت بیش از دیگران طول کشید .
دوست دخترم بیشتر طول کشید .
او یک J.N.D.E حرفه ای بود , اگر پایش را در ایران باز کند , همه جا پیشرفت خواهد کرد .
وقتی لباس قرمزش را دراورد , پوزخند زدم , اما او به طرف من برنگشت , دوباره به کمرش تکیه داد .
بابا و باس . نش برگشت و کمی خم شد .
مثل این بود که می خواهد از پشت تسلیم شود و همچنان نیم تنه اش را تکان می داد .
مچم هنوز در چنگِ او بود. با دستِ دیگرش، تهاجمی و خشن، به سینهام چنگ زد و فشاری دردناک وارد کرد. آنگاه با ضربهای مرا به عقب پرت کرد. صدایش، که از همیشه سردتر و بیروحتر بود، در فضای سالن طنین انداخت: «گمشو از جلو چشمم، موجودِ حقیر.»
با تنی لرزان و درونی که از وحشت میسوخت، دو قدم فاصله گرفتم و با تمام توان به سمت خروجی دویدم. جایی که او لمسم کرده بود، هنوز داغیِ ناخوشایندی حس میکردم؛ حسی غریب و ویرانگر که تا آن لحظه هرگز تجربه نکرده بودم. ترس، تمام وجودم را تسخیر کرده بود. میدانستم اگر بمانم، بازیچهی دستِ این مردِ روانی خواهم شد و کسی هم صدای خرد شدنِ استخوانهایم را نخواهد شنید. باید میرفتم. اما کجا؟ با کدام پشتوانه؟
به آشپزخانه دویدم. همان زن، که ارباب او را «بانو» خطاب میکرد، سرگرمِ کار بود. با صدایی که از شدتِ اضطراب میلرزید، پرسیدم: «امکان دارد چند ساعتی بروم بیرون؟ کارِ واجبی دارم…»
نگاهی سرد و تحقیرآمیز به من انداخت و بدون آنکه نگاهش را از کار بگیرد، زیر لب گفت: «برو، اما دو ساعت دیگر باید اینجا باشی.»
به اتاقکِ کوچکم پناه بردم، وسایلم را برداشتم و با شتاب به سمتِ خانهٔ اجارهایام رفتم. با صاحبخانهی بیانصاف چک و چانه زدم تا همان مبلغِ ناچیزِ پولِ پیش را پس بگیرم. وقتی به عمارت برگشتم، هوا گرگومیش بود. به محض ورود، صدای هیاهو و جنجالی غیرعادی از داخل عمارت به گوش میرسید. کنجکاوی و نگرانی مرا به سمتِ حیاط کشاند.
خدمتکارها و نگهبانها، همگی گویی در پیِ چیزی بودند. ظاهراً در عمارت سرقتی رخ داده بود. وقتی از یکی از خدمهها پرسیدم ماجرا چیست، او با وحشتی جنونآمیز انگشتش را به سمتِ من گرفت و فریاد زد: «خودش است! همان است!»
هنوز نخواسته بودم تحلیل کنم چه شده که چنگِ قدرتمندی در موهایم فرو رفت. دردی جگرسوز سرم را به عقب پرتاب کرد و تنم را روی سنگریزههای حیاط کشید. وقتی با اشک و ترس سرم را چرخاندم تا ضارب را ببینم، خون در رگهایم یخ زد. ارباب بود.
او مرا کشانکشان از پلهها بالا برد؛ حس میکردم ریشهی موهایم دارد با پوستِ سرم جدا میشود. با لگدی، درِ اتاقش را گشود و مرا به درون پرتاب کرد. صدای برخوردِ تنم با کفِ اتاق، تلخ بود. او بیدرنگ جلو آمد و پایش را روی شکمم گذاشت و چنان فشاری وارد کرد که فریادِ بیپناهم در دیوارهای اتاق پیچید. با نگاهی آکنده از بدخواهی و غرور، غرید: «کارمان به اینجا رسیده که از عمارتِ من دزدی میکنی؟ تو که خودت داراییِ من هستی، میخواهی داراییِ مرا بدزدی؟»
دستانش بیرحمانه مرا به سمتِ تخت پرتاب کرد. دیگر رمقی نداشتم، اما حرکتِ بعدیاش چنان شوکِ هولناکی بود که از ترس، تمام بدنم لرزید. من، دختری که تا آن روز هیچ مردی نگاهش به حریمش نیفتاده بود، حالا در چنگِ این دیوِ روانی گرفتار شده بودم که تمامِ عزتِ نفسم را هدف گرفته بود.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه

20 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان ارباب وحشی و هات من»
جلد دوم فرهاد و فرشته باهم دو مه. آشنا میشم و پدر وکادرشون بعد هفت سال بهم میرسن
از کجا جلد دوم رو اوردی
ببخشید پس جلد دوم رو کی میزارید
پس از انتشار
اسم جلد دومشون همینهیا تغییر مکنه
سلام میشه جلد دومش رو بزارید؟؟؟؟ کی میزاریدش؟؟؟؟
ببخشیدمیشه جلددومشوزودتربزارین
میشه بگید کی پارت ۲را میزارید
سلام به زودی🤗♥️
بهترین رمانی است که خوندم
ب زودی یعنی کی خب زود بزاریدش دیگع
سلام ببخشید جلد دومشو میزارین
بزودی
ببخشید جلد دومشو میزارین
بزودی
اووف چه رمانی