دانلود رمان غرق جنون

درباره رابطه عاشقانه ای جنون آمیز که فراز و نشیب های زیادی دارد و …

دانلود رمان غرق جنون

ویژه
۱۵۰,۰۰۰ تومان۲۹,۹۰۰ تومان۸۰٪ تخفیف

دانلود رمان غرق جنون

رایگان

رمان های رایگان

درباره دختری به نام آیلین که با اهورا پسر یک خان بزرگ ازدواج میکند تا ...

این روایت، قصه‌ی سرنوشت سه دختر جوان است؛ سه روح متفاوت که با قدم گذاشتن ...

داستان در مورد دختری ۲۰ ساله به اسم فرشته است که میخواهند به پیرمردی شوهرش ...

درباره دختری به نام جلوه که تنها نوه از یک خاندان سرشناس است . جلوه ...

درباره مردی ۷۰ ساله به نام زرنگار است که ۴ فرزند دارد که دختر دومش ...

درباره دختری به نام پانته است که دلباخته پسری به اسم کیارش ولی بر حسب ...

درباره یه دختر و پسر به نام های رها و رادوینه که با هم همکلاسین ...

درباره رابطه عاشقانه دختری به نام میگل است که …

...

من برای زندگی‌ام سرنوشت را آن‌چنان که از هیچ‌چیزی از زندگی نمی‌دانستند، به من تحمیل ...

درباره مردی به نام سردار است که با کامیاب یه کینه قدیمی داره و برای ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

مهتاب گرچه حرفه‌اش روزنامه‌نگاری است، اما عواطف سرشار و حس قوی انسان‌دوستی‌اش همواره او را ...

تنها یک افترا کافی بود تا رامین، یکتای باردارش را با خشم و انزجار از ...

وقتی از خیانت همسرم باخبر شدم، همه‌چیز را رها کردم و به خانه اجدادی‌مان در ...

دختری که در رویاهای بلند و بی‌پروایش غوطه‌ور بود، با پسری آشنا شد که زندگی‌اش ...

روایت، پسری است که گذشته‌ای تلخ و انگیزه‌ای عمیق برای انتقام دارد. او در مسیر ...

دانلود رمان غرق جنون

ادامه ...

دانلود رمان غرق جنون

زندگی‌ام از لحظه‌ای شکل گرفت
که تو را دیدم
و آغوشت
جاده‌ی هولناک دیوانگی را
بر من بست
و سرزمینی را نشانم دادی
که در آن فقط تخم مهربانی می‌کارند… 🤍

»غرق جنون«

#پارت_۱

دستش میان موهایم گره خورد و با کشیدن آن‌ها، صورتم را در برابر صورتش نگه داشت.

_ اولین روزی که پا به این خانه گذاشتی، گفتم قرار نیست هرگز از اینجا بیرون بروی…

دیگر از آن چشمان عسلیِ آغشته به خون بیزار نبودم؛
برعکس… دلم جایی میان رگ‌ها و پیوندهای تنش گرفتار شده بود!

اما نفرت و دیوانگی‌اش هر روز بیشتر می‌شد و این قلب بی‌قرار و بی‌گناهم دیگر تاب نامهربانی‌هایش را نداشت.

وقتی در صورتم فریاد کشید، چشمانم را بستم و چانه‌ام از بغض لرزید.

_ گفتم یا نگفتم؟!

لرزان و درمانده به بازویش آویزان شدم و از دردی که در کاسه‌ی سرم پیچیده بود، نالیدم.

_ آخ… گفتی، گفتی…

پیشانی‌اش را با خشونت به پیشانی‌ام کوبید و من آن‌قدر احمق بودم که قلبم برای رگ‌های برجسته‌ی پیشانی‌اش به درد آمد.

_ گفتم و تو باز حرف رفتن را در آن دهان نجس می‌چرخانی؟!
چمدان می‌بندی و مستقیم در چشمانم زل می‌زنی که می‌خواهم بروم؟
پاهایت را قطع کنم که جرئت کرده لباس جمع کند؟
آن زبان لعنتی‌ات را ببرم که جز برای چشم، برای حرف دیگری در دهانت نمی‌چرخد؟
دو روز کاریت نداشتم، انگار تن خودت می‌خارد، هوم؟

موهایم را با ضرب رها کرد؛ تن بی‌جانم از رد نامهربانی‌های این مرد خسته بود.

با زانو روی زمین افتادم و درد تا مغز استخوانم پیچید.

_ گمشو تو اتاقت، حرام‌زاده، چشمم بهت نیفتد که باز مثل سگ به جانت بیفتم…

او دل می‌شکست و من برای دردی که می‌کشید اشک می‌ریختم.

انگشتانم روی فرش سرخ‌رنگ مشت شد. تصویر آن موجود بی‌جان مقابل چشمانم جان گرفت و با قلبی لبریز از درد نالیدم:

_ می‌روم، تو هم نمی‌توانی جلوی من را بگیری، داداش عامر!

»غرق جنون«

#پارت_۲

بدش می‌آمد او را برادر صدا کنم؛ می‌دانستم و عمداً گفته بودم…

او تنها برادر یک نفر بود که دو ماه پیش، با همان دستانی که هر روز ضربشان را به‌جای غذا می‌خوردم، خاکش کرده بود…

یک نفر که مرا قاتل او می‌دانست!

نفس‌هایش از سر خشم بود و می‌دانستم عاقبت خوبی در انتظارم نیست.

اما غم و اندوه، شجاعم کرده بود.

می‌گفتند مرحله‌ای بالاتر از غم هست به نام جنون و من دقیقاً در همان مرحله بودم.

غرق جنون!

حالا من هم می‌توانستم مثل خودش بی‌رحم باشم،
چون او هم قاتل شده بود!

_ هوای مردن به سرت زده، بی‌شرف عوضی؟
بگو گوه خوردم داداش صدات زدم، بگو تا همین‌جا خونَت را نریختم باوان… د بگو کثافت…

آن لگدی که به پهلویم کوبید، استخوان ساق پایش که گونه‌ی آب‌رفته‌ام را لمس کرد… دیگر مهم نبودند.

او خیلی پیش‌تر از این روزها، کارِ خودش را کرده بود…

نفسم از شدت درد بالا نمی‌آمد. باقی‌مانده‌ی جانم را در دستانم ریختم و مشتِ گره‌خورده‌اش را که صورتم را هدف گرفته بود، چنگ زدم.

نگاه اشک‌آلودم را به نگاه پر از کینه و نفرتش دوختم و آرام، اما طوری که یقین داشتم به گوشش می‌رسد، زیر لب گفتم:

_ من… دیگر… دلیلی… برای… ماندن… ندارم…

دیدم که با جمله‌ی بعدی‌ام فرو ریخت. دیدم که پس از دو ماه، چشمانش جز نفرت، از هزار حس دیگر لبریز شد.
بهت، ناباوری، اندوه، سرخوردگی، پشیمانی، عذاب وجدان…

_ چون تو… توِ بی‌رحم… کشتیش… بچه‌ام را… کشتی…
همین‌جا… در همین خانه… در همان باغچه… با دست‌های خودم خاکش کردم…
تو کشتیش، عامر… تو…

»غرق جنون«

#پارت_۳

#چند_ماه_قبل

_ اه عماد، تو را چه به این کارها؟ می‌گویم پنجره را باز کن، من از این طرف بالا می‌آیم!

زیر پنجره‌ی اتاقش قدم می‌زدم و از حرص، به جانِ لبم افتاده بودم.
جايمان عوض شده بود؛ من برای بودن در کنار او بی‌تاب بودم و دنبال جور کردن مکان!

قهقهه زد و خنده‌های شیرینش دلِ دیوانه‌ی مرا به پرواز درآورد.

_ زهرمار، به خدا می‌کشمت عماد… آن پنجره‌ی لعنتی را باز کن تا نرفته‌ام زنگ خانه‌تان را بزنم.
آن وقت است که آن داداش اخمویت هر دوی ما را می‌خورد!

عماد با نوچ‌نوچی کرد و صدای خش‌خشی که در گوشم پیچید، نشانه‌ی بلند شدنش بود.

سر بالا گرفتم و دست به کمر، به پنجره‌ی اتاقش خیره شدم. پنجره باز شد و عماد تا کمر از لبه‌اش آویزان شد. با شیطنت دستی برایم تکان داد و صدایش از خنده می‌لرزید وقتی گفت:

_ نکن عشقم، صبر کن الان می‌آیم پایین، می‌رویم بیرون یک دوری می‌زنیم.
می‌افتی، دست و پایت می‌شکند، می‌مانی روی دستم؛ من زنِ دست و پا شکسته به کارم نمی‌آید!

دهان کجی کرد و انگشت وسطم را سمتش گرفتم.

_ بخورش عزیزم!

گوشی را در جیبم فرستادم و کوله‌ام را روی شانه‌هایم محکم کردم. کف دستانم را به هم مالیدم و چند قدم عقب رفتم.

دورخیز کردم و نفسی گرفتم. با سرعت سمت دیوار رفتم و همین که دستم لبه‌ی دیوار را لمس کرد، دستی دیگر از پشت، یقه‌ام را چنگ زد.

_ داداش عامر!

با شنیدن صدای تحلیل‌رفته‌ی عماد، وا رفتم.
برادرش گیرم انداخته بود و لعنت به این بخت و اقبال!

خودم را نباختم و با لبخندی مضحک سمتش برگشتم.

_ اِ… سلام داداش عامر، خوبین خوشین؟ داشتم از اینجا رد می‌شدم، گفتم یک عرض ادبی کنم و بروم!

نگاه جدی اما مهربانش را به نگاهم دوخت و به ماشین پشت سرش اشاره‌ای زد.

_ من به پدرت قول داده‌ام که مراقب‌تان باشم تا این شورِ جوانی کار دستتان ندهد. قصد داری بدقولم کنی، باوان خانم؟!
بنشین در ماشین، می‌رسانمت.

همان لحظه عماد هم رسید و نفس‌زنان لب باز کرد، اما با شنیدن صدای محکم و با صلابت عامر، سکوت کرد.

_ با شما هم بعداً کار دارم، فعلاً برو داخل تا برگردم!

»غرق جنون«

#پارت_۴

نگاه درمانده‌ی عماد روی من نشست و دلم برای مظلومیتش رفت. با اطمینان پلکی زدم و بی‌صدا لب زدم:

_ نگران نباش.

دستی در هوا برایش تکان دادم و سمت ماشین عامر رفتم. نگاهم میان صندلی عقب و جلو می‌چرخید و وقتی نزدیک شدنش را حس کردم، سمت در جلو رفتم.

عامر همیشه کم‌حرف بود و همین کم‌حرفی باعث می‌شد جدی به نظر برسد.
اما عماد از مهربانیِ بیش از حدش گفته بود و خودم هم چند باری چشمه‌هایی از محبتش را دیده بودم

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.