درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، پسر حاج ملک شاهان که در امریکا درس میخونده و یک کلاب بزرگ داشته ، به تازگی به ایران برمیگرده که با دلارای آشنا میشه و …
دانلود رمان دلارای
- 126 دیدگاه
- 19,592 بازدید
دانلود رمان دلارای
150.000 تومان
69.900 تومان
150 هزار تومان
29.900 تومان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان دلارای
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
دباره دختری به نام آوا فروزش است که در بخش قلب یک بیمارستان در حال ...
درباره ازدواج اجباری با پسری مغرور و دل سنگ درحالی که دختر پر از بغض ...
صحرا گذشتهای دارد پر از زخمهایی که کسی از آنها خبر ندارد؛ خاطراتی تلخ و ...
درباره رادوین و آنلی که مجبور میشن به اجبار ازدواج کنند ولی زندگی بالا و ...
درباره دختری جوان و خودساخته به نام نیاز است که گذشته سختی داشته اما هیچ ...
درباره دختری که نمیخواد به اجبار با پسر عموی بی بند و بارش ازدواج کنه ...
درباره ماجرای عاشقانه سه شخص است که با یک باند مواد مخدر درگیر میشوند و ...
درباره دختری به نام دیدار است که برادرش پس از قتل پرستو ، دختری که ...
با مرگ هوشنگ وارسته شوک بزرگی به دو پسرش وارد میشود . او وصیت کرده ...
داستان روایت عاشقانه پسری به نام پارسا است که …
...رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره نونا یه دختر خجالتی و آروم که مادرش و عموش خیلی مراقبشن تا اینکه ...
درباره اتفاقاتی در گذشته که تاثیراتش را بر اتفاقات آینده یه رابطه عاشقانه میگذارد و ...
درباره دانشجویی به نام یلدا است که میخواهد از استادش انتقام بگیرد و به همین ...
درباره دختری تنها و بیگناه که در دادگاه قضاوت های دیگران گناهکار است تا اینکه ...
درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
«مسیح، با قلبی که سالها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...
«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...
درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...
دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ میدهند؛ راهی شدن ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان دلارای
دیشب لذت بردی؟
با حجب و حیا اس. ام. اس رو برای آلسالا فرستاد و برای حفظ ظاهر روی تختش دراز کشید
اون
هنوز کمی درد داشت.
آلپی آرسالای دقیقا شبیه خیالاتش بود
جدی می گم، مثل یه بمب پر از هیجان …
از اس. ام. اس “- ش، وقتی که کبریت – ش رو دریافت کرد”
… از این فرصت استفاده کنه …
“فاردا شبرگ”
هر چند من مریض بودم اما منتظر فردا بودم.
نه از روی تجربه، بلکه از روی تجربه، کوشید تا مراتب تجربه خود را بدهد،
به نظر می اومد انسان کلی تجربه تجربه داشته باشه
با زنهایی که مثل ۱۷۱ ساله نبودند تجربه داشت
برای دومین بار میترسید
مفتون این مرد شده بود از دیدگاه دلارتسن، با قیافه عبوس و جدی و رفتار خشونتآمیز،
او را جذابترین مردی ساخت که تا آن زمان دیده بود،
با شک و تردید تایپ میکرد:
من که نمیتوانم با من بیایم، هان، پدرم شک دارد.
لحظهای درنگ کرد و یک نفر دیگر را فرستاد:
من درد دارم
که این طور!
بخش ۲
پیغام کوتاه و کوتاهی فرستاد:
! کمدی! خوب! ” کونمرکز میشی ”
دواریی بدون ارتباط با:
تو گرفتار کارت شناسایی شدی؟ او بسیار خوب میدانست که تنها کسی نیست که آلفاک آرکسین را آزمایش میکند.
پسر مالیک مالیک رد، که تا دو ماه پیش در امریکا تحصیل میکرد،
صاحب باشگاه بزرگ ستارگان سیاه بود
زوجهای باشگاهش را جلو هر کس دیگری امتحان کن!
آچی – وایت؟
این ماشین فقط مدل “دهولی” – ه
الان با هم نامزد نیستیم؟
دوست پسر
دوست پسر یعنی چی؟
سرهنگ آئورلیانو بوئندیا، دوست پسر آئورلیانو سگوندو،
دلم میخواست که حداقل قول بدهد که حالا که همه چیز را گرفته است، در آنجا بماند.
#. زنده باد #
(“صفحه پنجم” کارتر)
میدانست که تلفن همراهش نزدیک است، اما آل ان آرسالا به او اجازه داد
منتظر سفیدی میماند، و بعد صدایش در گوش دلاره طنین انداز شد:
بگو
در دل زمزمه میکرد:
“آلپ آرسالانگ”
او جواب نداد.
هنگامی که برای تسکین درد دستش را زیر شکمش میگذاشت،
لذا در حالی که مقداری پنیر قهوه ای به چشم میخورد پرسید:
من … من الان همسر تو هستم
او میخندد! دلاویریها نمیتوانستند چنین چیزی را باور کنند اما آترنو به این حرف او خندید.
او را دست انداخته بود!
من با شما هستم …
با این سخن از شرح و تفسیر این کلمات بریده شد:
! ما با هم سکس کردیم! خودت دلت میخواست، دوست دخترم
این اولین بارت بود. حالا مشکل چیه؟ من فکر میکنم که همسر تو باشم.
…
” دالاریی – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –
.
در این موقع دنی سوف خشمگین شد و با گوشه لباسش بازی کرد.
چیزی نیست
به من نگاه کن، جادوگر.
خشم به جوش آمد.
اسم من دلارتاره حالا چی.
دیشب همه شما گفتید که جادوگر وقتی مرا در مورنگاس بیدار کردید
تو به من گفتی که لباسهایت را بپوشم و بروم، دلبرم!
ارسالو یک پرچم باد کرده
با حالتی عصبی روی پاهایش میایستد.
نام دختر جوان را به یاد نمیآورد.
واسه همین گریه میکردی؟
نه، من درد داشتم
من رانندهام رو میفرستم که فردا شب بیاد دنبالت به خانوادهات بگو که دوستت
میمون
پیش از آن شب او را نمیخواست، اما حالا به نظر میرسد که بعضی چیزها
تغییر کرد
..
به نرمی زمزمه کرد:
تا حالا در مورد ازدواج فکر کردی؟
دولارس
پنج
من تو را نمیبینم که پیش من بیایی، آنها مال تو هستند.
آل. ارسالو “پیغام دهنده نبود”
من فقط میخواستم از او اجازه بگیرم که مرا به آنجا ببرد.
اگه من پلیس استخدام کنم چی؟ اونا منو سنگسار کردن و به بچه هام تو دیوانهای مذهبی
بهت شلاق میزنن
، “تیم” پاسکو
چند سالت بود؟
من که جوابی ندادم.
اگه بدونی چند ساله بودی
من به “آلینوا” گفتم که یه دختر بین ۲۲ تا ۲۵.۲۵ سال درست کنه حتی اگه
۱۸
دلار
یه مسکن بگیر تا دردسرت رو کم کنی
با اخم میگویم:
که دوباره تو گوشم ناله کنی زنگ میزنم به “آلیریزاد”، می خوام ببرتت بیرون
من
به نگهبان بگو نگذارد
تو …
برو
..
شیر و خط مو هستند اما به صورتت پودر نپاشید.
باشد
دیگر بس است!
ناگهان تلفن همراه را قطع کرد و نفس عمیقی کشید.
اولین باری که درد شدید و آروزی آرسالا را تحمل کرد،
عصبی بود چون شبش آشفته بود
وقتی ارسالا دوباره پیام فرستاد
آزمایش لکههای آزمایش
.
من که چیزی از حرفهای او نفهمیدم.
چی؟ این دفعه “فارس” رو نوشت
آزمایش نمونه مدفوع
از این که هرگز چنین آزمایشی به گوشش نخورده بود خجالت میکشید.
اون
توی گوگل سرچ کرد و دنبال
“دلارو”
هفت
در آن نوشته شده بود:
“آزمایش با بام لسلز از رحم پر شده”
آزمایش آزمایش برای سرطان گردن و معمولا همراه با
استنطاق پلونیک
در زنان بیش از ۳۰ سال سن رشد کرده این آزمایش ممکنه با ویروس پیمای انسان انجام بشه
که
… “مثل” اچ پی وی
ویروس
تلفن همراهش را روی تخت انداخت و خشمش ترکید.
. آلپ آرسالو “از این که از ما درخواست درمان ایدز کرده، خجالت میکشه”
از یک دلار که نخستین مرد زندگیاش آرسالو بود!
چه آسون بود که اون رو … متهم به بیگناهیش کنیم
گفت:
برای همین تو را دیوانه میکنم که برای یک ثانیه از من، آرسابلن، التماس کنی.
اشکالی نداره هر کاری دلت خواست بکنی آزمایش ایدز بدی و مثل یه دختر رفتار کنی
* این چه مدل زندگییه؟ *
۲۰ روز “گوآنا آرسالو” پشت در اتاق خواب “آلفاکی” و “کایوکی” ایستاده بودند و گوش میدادند
آن روز که چشم تو از عشق من کور شد با من مثل یک دختر چرکین رفتار کن!
که این طور!
پارکت ۸#
تخت خوابم خالی نیست. اگه دوباره شمارهات رو ببینم روی صفحه گوشیم و روی طولم ظاهر میشه. اونوقت شاید هوس کنم زیرپیراهنم و تروم رو ببینم
من بیش از یک ماه به ایران رسیدم، یک هفته از اولین باری که به تجربهام رسیده بودم میگذشت.
عمو جان پنج شش روز اینجا آمد، حالا که آمده بودی نمیتوانی بیایی،
تو فیلم بازی کردی؟ من گفتم: تو به من زنگ نزدی، من نمیخوام دوباره شمارهات رو روی موبایلم ببینم
عزیزم
دال ابی لبش را گاز گرفت
قبل از اینکه اون به مزرعه برسه
پیش خود فکر میکرد، دخترها را برای چه میخواهد؟
آلپ ارسلن صدایش را طوری بالا برد که انگار تنها در خانه است:
من آن قدر دختر نیستم که دو شب دنبال تو بیایم …
..
مطلع از این که دلی آ تایی گوش به فرمان است، زنجیر مانند:
… پلیس ۹#
بی توجه به اینکه جیغ و داد میکنه اون تماس رو قطع کرد و خندید
آیا من به جای پدر او خواهم آمد؟
#. زنده باد #
حوله را به دور کمرش انداخت و لخت و برهنه به طرف جبر رفت که صدای دختر کوچکی
از جا پرید:
من … من منظورم اینه که اگه دلت میخواد … من
مت به دختری که جلویش ایستاده بود خیره شد.
تنها دختر حج مو
! “دلرا فارمو”
لری بدون توجه به او خم شد و حوله را از روی زمین برداشت.
هاجی به دخترش یاد نداده که تو اتاق نیاد؟ او جلو آمد
با خونسردی،
آن را رها کرد و سر برداشت:
تو فهمیدی دختر جون!
آکارایی دلاویایی
۱۰
از این نزدیکی و داستان ارتولین به لرزه درآمد:
شهرت من به گوشت نرسیده، شما به اینجا آمدهاید؟
گفت: وقتی از الدریت خواستی من هیچ وقت از کنار زنی که موهای بلند دارد رد نمیشوم
رنگ به رنگ شد و آثار اضطراب در آن دیده میشد.
اشاره آرسابلن به آنچه مادر دلاریتوی در هواپیما گفت بود.
او نمیدانست که این موضوع چگونه به دفتر گوشهای سربازان مزدور رسیده است.
ارسالان بدون توجه به لباس زیر، به طرف گنجه رفت
او دستش را تکان داد و گفت: این متقلبها چیست؟ اگر مادرت بفهمد که تو با من بودی،
تا وقتی تو را چک نکنند و به سلامت برسند خیالش راحت نمیشود!
تقریبا وقتش بود که “دلاریایی” گریه کنم
زانوانش میلرزید و از خجالت سرخ شده بود.
آکارایی دلاویایی
پاتریک …
ارپ ارسلان خندید
بی آن که دچار اضطراب شود، پشت به دلارین کرد و جوشکاری را باز کرد.
لباس زیر و صورت پهن دلاریایی از روی گونههایش،
داشت بیرون میآمد و ایستاد.
داری وقت من رو تلف میکنی اون دختر کوچولو
با این حرف دل و جراتی پیدا کرد
من … من تصادفا حرفهای شما را در تلفن شنیدم مارسلان ابروهایش را بالا برد و
انگشت سبابه خود را بر گونه دختر بچه گونه پیش رویش نهاده بود:
از روی قصد!
انگشتش را روی لبهایش کشید
آدلات آب دهانش را فرو داد و گفت:
… امشب گستاخانه
انگشتش در زیر پیراهن دختر لغزید:
“آره،” پ – – ی – – ت – – ر
دلارو
۱۲
نفس عمیقی کشید
من آن را دوست دارم! آرسلن با بی اعتنایی انگشت خود را به بالای مقام دلاریسا فرستاد:
خواهر تو چیه؟
به معنای واقعی کلمه دلاره بیدار شد:
چی؟
شاهزاده آندره سر را به علامت نفی تکان داد و گفت:
“کاری نکن که”
دهان خود را پر از آب کرد؛
من میمونم! هر چیزی که تو بخوای
ابروهای در هم رفته
از جا جست
با صدای بلند خندید
..
پیشنهاد دوچلانجی برای ماندن حادثه شب وقتی که ایرانیها را ترک کردم، این وضعیت باعث میشود
این قدر هم بد اخلاق نبود! چند سال از سن و سال تو گذشته؟ از کجا شروع کردی؟
که این طور!
سرویس امنیتی ۱۳
تبسم کرد، اما خودداری نتوانست،
برای اولین بار در ۱۷ سال زندگیش ریسک کرده بود
از خانوادهات میترسی؟ … تا بفهمی که اوه خدای من
هنوز نمی دونی که آل پی آرشال از هیچکس نمیترسه، دختر جون!
بت جلو آمد و به ساعت نگاهی انداخت، هنوز دو ساعت وقت داشت و گیج بود.
ابروهایش را با حالت تمسخر بالا برد و گفت:
من همچین دخترایی رو انتخاب نمیکنم حتی برای تختم
درهم میآمیخت، ۱۷ خط انداز،
– ترجمه نشده –
دولارس
و علت آن را نمیفهمید
.. (سازمان اطلاعات آمریکا)
دختر پیر و محبوبش خود را در تبعید او رها کرده بود
و
اون
جبران کنه
..
نفس عمیقی کشید و برگههای مربوط به ان را بست.
دیگر به هیچ رو گله و شکایت نمیکرد!
پس نفس را در سینه حبس کرده آهسته گفت:
این بار در تمام عمرت فقط برای یک بار به من بگو:
چشمانش را باز کرد و به چشمان آروارهها خیره شد.
ارسلان بینیاش را بالا آورد، یک قدم به عقب رفت
صورتش مثل گچ سفید شده بود.
صحنه با طلسم فراموشی
یک دختر جوان، حافظ حیمز، جلو او برهنه ایستاده بود.
به پیراهن صورتی رنگش نگاه کرد، رنگ و رویش را از دست داد،
حتی فکرش را هم نمیکرد که آن را روی سرش بگذارد!
دالاریی به او نگاه کرد.
الپ ارسلان “جلوش ایستاده بود و میخندید” حتی با اینکه آن را از دست نداد
و
معلوم است که هیچ چیز زیر آن نیست.
“پنج ساعت قبل”
این کافی نبود که ترس را از خود براند،
خود را تحقیر مییافت و از ته دل میلرزید، و پیوند دادن،
دستش را جلوی تنش گذاشت، اما آل سینی به او اجازه نداد:
دست هات رو بیار
. به احساساتش اضافه کرد … آرسالا “ناگهان”
به حرفهایش گوش داد. یک دلار روی سینهاش ریخت
دختر از جا جست و بدنش چنان لرزید که حتی ارسلان
همه ارضا میشدند؛
، “ویرجین”
این را هم نمیتوانست بفهمد که منظورش چیست.
پس آن دختر بچه سال ۱۷. ه. د. فاردمن چه شد که او حتی یک موبایل هم نداشت تا یکی دو هفته بعد از بز، و
او لخت در مقابل آلفیر ایستاده بود
تحت نظارت دوستاش تا بتونه
مثل ساقها و دل شکستگی بدنش
که این طور!
بخش ۱۶۶
تحت نظارت ارتش ترک بوده
آلپی آرسالو به صورت برهنه ایستاده بود
“جلوی” آلپ
ارسالو
بیفایده
انگشتش را به دور کفلش گرداند و گفت:
یک دختر باکره،
دستش را از زیر شکمش بیرون کشید و سعی کرد
از کنار دختر جوان عبور کرد و گفت:
به این معنیه که تو پرده بکارت داری یا نه؟
، داتاما “پرید بالا”
دست راستوری را که نزدیک بود از زیر لباس زیر او رد شود پس زد
و رنگ پریده بود و به دیوار چسبیده بود: احمد … ظاهرا دست بهش نزدم!
گر چه فریاد اعتراض آمیزش را بلند کرد:
به خودت چه فکر کردی که من این همه رعایت آداب و رسوم را از دست دادم؟
” دالاریی – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –
بخش ۱۷۱۷
اشک در چشمانش حلقه زده بود:
تو فکر میکردی به خاطر باورهایی که خانواده من برای ۱۷ سال در ذهنم گذاشته بود
من از پیش شما گذشتم و پیشنهاد کردم که شب را نزد من بمانید، آیا این به این معنی است که من یک مشروطیت هستم؟
ارسلان با بی اعتنایی به کمد رفت و سیگار برگ را برداشت:
فاحشه یعنی چی؟
شوخی میکنی؟ او خندید:
این چه طرز سخن گفتن است؟ من در آمریکا تقریبا در تمام عمر خود بودم … آیا …
.
باید کفشهای چرخم را بپوشم؟
تو میخواستی بپوشیش، چرا درش آوردی؟ بالین اگر ما تصمیم بگیریم که برویم، من راضی نشد.
به پان…
دستهایش را مشت کرد و لبهایش را از هم گشود.
از شدت درد خم شد
و کفشهای چرمی خود را برداشت و هیچ توجهی به بازیهای مضحک آلوپ نداشت.
که این طور!
او پیراهنش را محکم کرد و موهایش را پشت گوش گذاشت.
امروز و فراموشش کن
سیگار برگ را با بی اعتنایی نفس عمیقی کشید
اون نمی تونه یه دختر هاجی باشه هر وقت که پدرت و هاجی
خان درباره تنها دختر اونا حرف بزنه من عکس لختتو جلوی چشمای خودم میبینم …
به مامانم بگو بجای اینکه در مورد شماره شرت من حرف بزنه به مامانم بگه
توجه کنید و به دخترش
اشکهای روی گونههای هدولوین فرو ریخت و دستگیره در را کشید
دختر؟
آدلارین ساکت ایستاده بود
تو در آخر نگفتی که فاحشه یعنی چی
پس از اینکه از اتاق بیرون رفت، دلاریتایی به آرامی جواب داد: فاحشه یعنی من یه …
حتی در مقابل برادر و پدرم پیراهن نپوشیدم، آنگاه برای تو لخت شدم!
و آن این بود که میگفت:
بخش ۱۹۶
* * *
اون تو مدرسه نشسته بود
امیلی کنارش نشسته بود:
آن وقت چه میکردید؟
هنوز از فکر آخرین شب زنده داری میلرزید
دوستش را در تلگراف شب گذشته پیدا کردم،
اسمش آلریتزه
براش یه مصدق فرستادم
به تو میخندید،
به او گفتم که دیشب در مهمانی آنها را دیدم
تو از کجا می دونی؟
شب پیش از آن، مادر آرکتوئگ، او از این ناله میکرد که به کتابخانه میرود
عجیب و غریب
… مهمونی ها همیشه میگفت که
دیوونه بازی درآورد
دلورس خودت؟ باورم نمیشود. پسره چی میگفت؟
او باور کرد که از زانوی من پرسید: من گفتم …
چی گفتی؟
گفتم دوستش رو دوست دارم
و آن این بود که میگفت:
نیمههای شب عید پاک از خواب بیدار شد:
تو دیوونه ای
او از من یک فتوکپی خواست و من چند تا از آن عکسها را فرستادم
در عروسی موالده دستگیر شده بود و من لباس نظامی به تن داشتم.
هردو به سالن آرایش مو رفته بودند.
برادران دلاویایی چنان قشقرقی راه انداخته بودند که
نی نا الکزاندرونا ناگهان لب خود را گاز گرفت و گفت:
اون توی خانواده ما نبوده
فقط چند تا عکس در استودیو بود و نه بیشتر
الف ناراحت بود و سعی میکرد او را سرزنش نکند.
پسره چی میگفت؟
دلارین پس از گذراندن زمان درازی خندید و گفت: او از من درخواست کرد … من گفتم: … من به قدری تند رفتم که به راحتی شبیه به یک دسته گل سرخ شدم.
۲۱
ای پیر
… من
اگه سوال بود چی؟
اگر زن بود او را میکشتم!
و آن این بود که میگفت:
بخش ۲
زبانش بند آمد؛
چه کار داری میکنی؟
آدلاره جواب نداد
تنها خانهای که دارد؟
پچپچ کنان گفت:
من حاضرم همه چیزم رو بدم تا “آرسالا” رو
حتی با پاکی دخترونت
حتی دخترهای من!
رنگ میانیایی قرمز بود
باورش نمیشد
یک دلار از آن اسکناسهای کهنه نبود،
چی داری میگی، دلورس؟
گفت: مثل این است که آدم سنگدلی هستم.
من اونو با خودم میبرم من امشب میرم و هرجا که اون بخواد نمیرم
من خسته شدم مه … همین امروز … ه جی بابا بدون اینکه
حتی با دیدن اون پسر من این
بخش ۲۲
دستها به سمت ۷پکن بود اون
او کیسهای را که قبلا آماده کرده بود برداشت و اتاق را ترک کرد.
وقتی که این مرد را دید سرش را به علامت نفی تکان داد:
مطمئنی پدر مانی در خانه نیست؟
نوج کاملیا، من گفتم که
من احساس بدی دارم
دلاره به صورت او در آینه نگاه کرد،
بدون اینکه
من نمی دونم، اگر می خوای با ملایمت
وای! اینجا نمانند و “متی” هم بعدا الانا ” میشه. وقتی “دنیل” عمل کرد و ما اونجا نبودیم، اون واسه دو هفته پیش تو فرستاد
آدلالیایی
لبخند میزد.
مین یا نقطه ضعف خانوادهاش بود،
دختری لجوج که از کودکی و تنها برادرش یکدیگر را میشناخت،
… ایران نبود که
که این طور!
بخش ۲۳)
مطمئنی که مادرش میاد دنبالت؟
و بعد به تلفن همراهش نگاه کرد.
میتانیا “ورود”
. راج گمالی “، مراقب خودت باش”
از در خارج شد، دستها و پاهایش از هیجان یخ زده بود.
بدنش به خوبی میلرزید و استرس او را از بین برده بود.
و سرانجام، دیدن آن واگن سیاه گران بها،
با ترس و لرز در صندلی عقب نشست.
هللو
مرد به آینه روی صندلی عقب نگاه کرد
راننده آلپ ارسلن بود
با آقای “آلیریزا” هماهنگ بودی؟
دهان خود را گاز گرفت؛
آ ره.
مردی که خود را خنک میکرد، به کوچه رفت و آمد میکرد، یک دختر بچهمدرسهای که هیچ پشتوانهای روی صورتش نداشت، با آن صورت سیاه و خشن،
شک نداشت که آلپ ارسلان حتی به او نگاه هم نکرده است!
آکارایی دلاویایی
بخش دویست و چهل دقیقه بعد
و
در برابر یک کارخانه ایستاد:
به نگهبان بگو که میخواهی به پن هزار برسی، چون زنگ را میزنند و میبرند،
حلقه
دوباره
..
بله؟ مرد دو قلب داشت، اما دلش برای یک دختر جوان میسوخت:
من تا نیم ساعت دیگر صبر میکنم
دالی با خشم به او نگریست.
چه اهمیتی دارد؟
آهی کشید و رو به بالا رفت.
اگه مشکلی پیش بیاد خودم میارمش
دالی بیرون رفت و در را بست.
معنی این دریاییها را خوب میفهمید،
من همین جا می مو نم تا وقتی که ارسلان خوشش ون نیاد و تو رو از خو نه بیرون بندازه.
سر را با تاسف و افسوس تکان میداد
بعد از شنیدن این کلمات
مهمان
اما موقعیت مالی من
بد نبود، اما در عمرش چنین جوان آراسته و شیکی ندیده بود،
یک …
پر از تجمل و مجلل
این بود که
که طراحیشده و به شکلی غیرقابلتصور مهندسی شده
برگشت
دوباره اون فضاپیماها رو بررسی کردم
این بار بیشتر تحت تاثیر قرار گرفت، اما میترسید که کسی بیاید،
شماره افراد دسته اخیر را فشار داد و به سرعت، پیش از آن که در آسانسور بسته شود،
چه خوب بود که در یک مکان عمومی لخت شد،
او کیفش را روی زمین گذاشت و زانو زد، ماتیک قرمز را برداشت و با عجله آن را روی لبهایش گذاشت.
آکارایی دلاویایی
بخش دویست و شصت
او لبهایش را به هم فشرد و به طور تصنعی در آینه ارتقا مقام لبخند زد،
زیبا نبود، اما توجه نمیکرد و این بار دستش به ریمل افتاد و سرخ شد.
که از بچههای مدرسه قرض گرفته است.
وقتی کار خود را تمام کرد، تقریبا به گریه افتاد.
صورتش شبیه به یک نقاشی از یک دختر ۴ ساله بود.
آسانسور ایستاد و موسیقی متوقف شد.
ترس برش داشته بود و شماره یک را فشار میداد.
دوباره سوار آسانسور شد. این بار دستپاچه شد.
دکمههای نیم تنهاش را باز کرد و به زمین انداخت.
برای لحظهای به خود آمد
و سر را حرکت داد و لباس سیاه خود را از تن بیرون آورد
روی زمین خم شد
..
بخش ۲۷…
پیراهن قرمزی با خط سیاه پوشیده بود
لباسی سفید بر تن داشت
من هرگز بهش اجازه ندادم این کت رو بیرون خونه بپوشه
تنها در اجتماع خانوادگی بود که دارای پردههای رنگی بود. آسانسور به طبقه اول رفت.
و برای بار دوم، آخرین شماره را فشار داد.
آسانسور دوباره شروع شد و این بار دکمههای شلوارش را باز کرد.
خم شد
اون شلوار تنگ زغالسنگ پوشیده بود
از مین یا به زحمت پیاده شد
اون
پیش از این هرگز خودش را این طور ندیده بود!
بعید بود که ارسلان او را بشناسد،
د “، کمکم کن”
با انگشت نشانه، لکههای ماتیک را از روی لبهایش جمع کرد و گفت:
چشمهایش را بست
میدانم که من سیپنین هستم، اما در کنار من باش، آلوپ آرندیل، این تنها چیزی است که من در این دنیا به تنهایی انتخاب میکنم و باقی تصمیمات زندگی من توسط خود من گرفته میشود.
من …
خانواده
کمک
من
. سنگ معدن درست کنم
و اون رفت بیرون
پیش رویش فقط یک در وجود داشت.
دستش را روی زنگ طلایی گذاشت و سرش را پایین آورد
هیچ کس چهره او را نمیدید. تردیدی نداشت که اگر ارسلان او را میشناخت،
نمیخواست
حتی زحمت باز کردن در را هم به خود نداد.
برای دومین بار ایستاده بود، اما دستگیر شده بود. پس دوباره زنگ را فشار داد.
در این موقع از حرکت باز ایستاد و بی آن که قصد بدی داشته باشد برای سومین بار زنگ زد.
اعمالش ناشی از اضطراب و نگرانی بود.
با شنیدن صدای بلند و مردانه که از آن طرف اتاق میآمد،
تنگ تر شد
چی
اون
وقتی با انگشت خود بازی میکرد گامی به عقب برداشت،
اون
میتوانست صدای او را بشنود
و فقط یک حوله قهوهای دور کمرش بسته شدهبود.
یک دستش را روی چارچوب در گذاشت و دست دیگرش را روی کمرش گذاشت.
بهت نگفت که نباید بهش بگی
آدلارین سرش رو بلند نکرد
زبانش در دهانش حرکت نکرد.
چی … چرا
ای بد ذات!
من …
آلپ ارسلان هیچ حرف دیگری نزد،
آهسته از در جلو دور شد و با دست به جلیقه خود اشاره کرده گفت:
اسب هاتون رو بیارید نزدیک
در
..
اون همیشه قبول نمیکرد
اما این بار جور دیگری بود.
چون پای خود را در ایرانیها نهاده بود، تنها دو بار با آ سال و بعد از آن ارتباط برقرار کرده بود.
نه با یه دختر دیگه و این برای آلپی آرلانگ بود خیلی عجیب بود!
میل مردانهاش به او اجازه نمیداد که پیش خود فکر کند
اون
بطری آب را باز کرد و با خود اندیشید: حتی اگر دختر کنار دست او نباشد،
نادیده میگیره
امشب من خودم ندیدم، اوکا؟
لبخند زد و ماشین تایپ کرد:
با مهتابیت باید ملکه اساب بشه
[ “پیام از” کارتر ] وایسا
ما از هم جدا شدیم
“حال”
بودجههای لازم
آلیوزا یک برچسب آهنگری فرستاد و بلافاصله جواب داد:
حالا که دارد میرود ازدواج کند، بله، در این مدت همهاش تنها بوده،
! ماه عسل لعنتی
ارسلان زنان خوشگذران ماشین میکردند.
بی گررهرر
بی آنکه به پیغام بعدی توجه کند گوشی را خاموش کرد
راه افتاد.
از آشپزخانه بیرون رفت.
دخترک با دلهره پشت سر او ایستاده و سرش را پائین انداخته بود.
او هنوز …
نمیتوانست صورتش را ببیند
فهمیدی؟ !! !! !! !! !! !
… دلاریتایی دیوونه شد
انتظار نداشت پس از وارد شدن به موضوع اصلی به این زودی به اصل مطلب برسد!
و گفت:
بخش ۳۲ – ۳۲ – پ دارتل با دیدن واکنش او لبخند زد،
صورتش را نمیدید، اما متوجه شد که دخترک ترسیده است،
آشکار بود که خیلی پیر نیست،
دخترها را مثل کف دستش میشناخت.
دماغش را چین داد و من به اتاق خواب رفتم.
منظور نیم تنه و شال بود … وقت زیاد است … هنوز اول شب است!
به اتاق وارد شد و زیر لب غر زد:
رید الینوا … دختر، الان ۲۰ کیلومتر است که من تو را از هم جدا میکنم.” مرتیکا ”
، داتآی داشت سعی میکرد سرگیجه و اضطراب اونو نادیده بگیره
با بدنی لرزان پالتو خود را درآورد
انداخت،
او …
شال هم روی آن میپیچد. او سینههای برآمدهاش را گرفت
زیر پارچه نازک پیراهنش پیدا بود و رو به آلپی آرسالا کرد
سرت را بالا نگهدار،
و گفت:
سیاهی ۳۳
نفسش از شدت استرس بند اومده بود
او ناخودآگاه میخواست به محض به یاد آوردن این جمله سلام و احوال پرسی کند.
تو چه موقعیتی بوده! !! !! !! !! !!
یک مرد مجرد از خدا خواست که به تخت سلطنت کمک کند!
ارسلان یک دفعه حوصلهاش سر رفت و چند قدم نزدیکتر رفت: چرا سیستم بدنت هر چند دقیقه یکبار منجمد میشه؟
اگه میخواین اینجوری ادامه بدین ما دو روز دیگه منتظر می مونیم به خاطر یه رابطه
ببین کی اینجاست! دختر هاجیو
دولارری بلافاصله سرش را بلند کرد تا آلارسالا ادامه ندهد
با شاگردان لرزان به او نگاه کرد.
ارسلان برای لحظهای به او خیره شد و بعد ابروهایش را به آرامی درهم کشید. اون
این دختر رو میشناخته
صورتش با آن صورت مسخره فرق داشت، اما …
به آسانی میتوانست او را باز شناسد
زخم
در بند نمره ۳۴
دهانش از تعجب باز مانده بود،
نمیتوانست باور کند که دخترک در چنین وضعی مقابل او ایستاده باشد، ابروها را آهسته و ناآگاهانه بالا میبرد
خندید
با حالت ریشخند آمیزی گفت:
و به تماشا خیره شد.
روی شکم دلواره بالا و پایین میرفت و آهسته دور میزد؛
سعی کرد نشنود،
پیش از ورود به این خانه، گوشش کر و چشمانش کور بود.
پلکهای او را روی هم فشار داد
اون
به خود وعده داد که چیزی نشنود و ببیند
35 ⁇
غرورش را پشت در گذاشت و وارد شد , بنابراین نباید عکس العمل نشان می داد .
ارسلان
همچنان که می چرخید ادامه داد :
* تا جایی که من اطلاع دارم وضعیت حاج فرحبخش آن قدرها هم بد نیست.
دخترش را اجاره بده !
دلاوری شوکه شده بود ,
هه
نمی توانست آنچه را که شنیده بود باور کند ,
ناگهان اشک در چشمانش حلقه زد و دست ها و پاهایش لرزید .
.
ارسلان گفت : چطور … چطور جرات می کنی این طور با من حرف بزنی ?
* دلواری: وی پی
بخش 36 ⁇
آلپ ارسلان پوزخندی زد و گفت :
* شما؟ * شما که هستید؟ دختری که امشب برای گرم کردن رختخوابم به نزد من فرستاده شد !
ارسلان کم کم عصبی می شد .
اشک از چشمان دلاوران جاری شد
* چرا نیمه های شب به اینجا آمدید؟ علیرضا را از کجا می شناسید ?
دلاوری سکوت اختیار کرد
زبانش در دهانش حرکت نمی کرد .
ارسلان با خشونت فریاد زد : با تو حرف می زنم ?
دلاوری در گفت وگو با فارس :
چرا عصبانی هستی ? فکر کن من هم مثل بقیه هستم .
* شما هیچ وجه مشترکی با آن ها ندارید؟
* دلواری: وی پی
به همین دلیل دلواری می خواست کمی خوشحال باشد.
ارسلان
نمی بیند
به عنوان یک فاحشه . تا وقتی که بخوابی
تو !
دلاوری باز هم سکوت کرد , اما صبرش به تدریج لبریز شد .
ارسلان صدایش را بلند کرد و گفت : گفتم علیرضا را از کجا می شناسی ? !
من شما را نمی شناسم ,
ارسلان با لبخند سرش را تکان داد .
* پس چطور شد که خواستید با او بخوابید؟ !
” خفه شو , حرامزاده . ”
دل آرا نمی دانست چه اتفاقی افتاده است .
تنها هنگامی به هوش آمد که ناگهان دستش را بلند کرد و گفت :
زمین بر چهره ارسلان
* دلواری: وی پی
بخش 38 ⁇
ارسلان اجازه نداد
با عصبانیت دستش را در هوا گرفت و با خشونت آن را چرخاند .
* نظرت درباره دختر کوچولو چی بود؟
تو به قلمرو من قدم گذاشتی , دستت را بالا می بری ? !
پدرم مرا کتک نزد ? !
از کجا می ترسی که من همین جا صحبت کنم تا کسی نداند ,
یا حتی اگر بدانم , می بینم که حاجی و عموهایش به تخم مرغ هایشان حسادت می کنند و …
بگذارید بروند و شکایت کنند که دختر آفتاب مهتاب که ماه را ندیده ,
خود را به زور به خانه ی یک پسر بچه کشاند .
دلاوری از درد به خود می پیچید :
ارسلان حریصانه مچ دست او را فشرد .
” آیا نمی خواهید برای خوابیدن زیر این ماده سگ بجنگید ? TGMN_EM”
* دلواری: وی پی
بخش 39 ⁇
دلاوری فریاد زد :
دلار
… اشتباه کردم خدا پشت و پناهتون
آرسالو پشت گردنش را محکم فشرد؛
چی نشنیدم؟ !! !! !! !!
این بار تمام حرص و اندوه خود را جمع کرد
با همه نیروی خویش فریاد میزد:
اشتباه میکردم، فکر میکردم یه مرده
من اشتباه کردم، اومدم
من در مورد کلمات کسانی که تو رو تبدیل به یه شیطان کردند اشتباه میکردم
گوش ندادم
برو کنار “آلویا آرسینی شیهان” گم شو
ارسلان با حالتی عصبی دندانهایش را به هم فشرد
۷۰
روی دخترک بلند شد، بازوی او را گرفت
از کوره در رفت؛
دهنت رو ببند
خشمگین، دخترک را با خود و با تمسخر نگاه میداشت،
خندید و گفت:
میدانی از آخرین تماس چند شب گذشته؟
دلار سرخ شد
وقتی رنگ سرخ چهرهاش را دید ابروها را بالا برد
آن را رها کرد و خندید:
خجالت میکشی؟
کمی مکث کرد و بعد شدیدتر خندید.
۷۱
دلار
: بزن
انگار تو چند سال گذشته … توی ایران نبودم
خیلی چیزها عوض شده، به خصوص دخترهای ایرانی!
خودت مثال بزن! تو با کلاه و شال به خو نهی من اومدی.
به این فکر میکردم که چند روز پیش
آخرین رابطه من مثل لبهای قرمزه
طبیعیه؟ !! !! !! !!
نه، اما رفتارت طبیعی است! یه پسر ایرانی یه جایی تو کره
حتی اگه خاکه شبیه تووائه
دیوونه، توهم زده و
۷۲
دلار
او ویژگیهای بد دیگری برای ادامه دادن جملهاش میخواست.
اما هرچه میاندیشید کلمهای به خاطرش نمیرسید
نیامد
و با حرص و ولع سر را خم کرد
سرسرای پارکت پوش خیره شده بود.
لب خود را به دندان گرفت
در تمام عمرش هرگز این کلمه را بر زبان نیاورده و این شرم را بر زبان نیاورده بود و هرگز به آن فکر نخواهد کرد.
گفت
انتظار داشت که آرسالا دوباره به او حمله کند
فصل هفتاد و سوم
دلار
این بار مهمان بیش از پیش او را به باد کتک خواهد گرفت
از خونسردی خود ابرو در هم کشید،
ارسلان به خاطر خونسردی خود دهانش را باز کرد
فهمید
نوع دیگری از حمله را انتخاب کرده بود!
به جای حرف زدن، جواب بده، دختر.
میدونی چند شب بود که با کسی ارتباط برقرار نکردم؟ !! !! !! !!
دالی کلمهای بر زبان نیاورد،
ارسلان صدا بلند کرد و گفت:
من با تو هستم
بی آن که خود متوجه باشد، از جا جست و زیر لب گفت:
دلار
نه!
من هم نمیدانم، اما تو هم بی آن که چیز زیادی بدانی همین را میدانی.
وقتش است.
چند قدمی پیش رفت و چون فاصلهای میان آن دو بود،
آنها فقط چند سانتیمتر با هم فاصله داشتند
همینطور هم شد.
پس نمیتوانم از هیچ راهی راضی باشم.
میخواهم با تو باشم وگرنه با یاس و ناامیدی تو را نمیفرستادم
یه شب، داشتم کور میشدم و تو چطوری؟
حاضرم!
دلاره با حرص و طمع روی سینهاش افتاد
دلار
آلپ ارسلان ناگهان خندید
او این بازی را بدون اینکه دستش باشد دوست دارد .
آمده بود , اما کافی بود .
تمام نقشه هایش به هم ریخته بود
دستش را دور شانه دختر حلقه کرد و او را بلند کرد .
در را باز کرد و فریاد زد :
من دیگر تو را این طور نخواهم دید , جوجه ی بینی !
فهمیدی ?
صرف نظر از شال و روسری دخترانه در خانه
آش در را بسته است .
باد سردی می وزید
76
دلار
دل آرا با نفرت روی پله ها خم شد که ناگهان
پشتش به گلدان غول پیکر وسط راهرو خورد و گلدان با صدای بلندی روی او پرید .
بوی کود بینی اش را پر کرده بود و سرفه می کرد .
در حالی که گریه می کرد خود و دستش را در آغوش گرفت
در خانه ارسلان را زد .
در را باز کن
ارسلان صدای او را می شنید اما جایش را نمی داد .
دلارای هق هق کنان گفت :
در را باز کن … نمی توانم به خانه برگردم …
حاج خانوم شک می کنه … هوا داره تاریک می شه …
77
دلار
چطور برگردم ?
ارسلان سوت زنان را از بطری نوشابه برداشت و
لم جلوی تلویزیون
* اگر خانواده ام را می شناسید… به دایی ام شک نکنید.
آن ها پدرم را می برند … توروخودا آلپ ارسلان
تا صفحه 62…
گلدان با صدای بدی واژگون شد.
بوی کود مشامش را پر کرد و شروع به سرفه کرد.
در حالی که گریه میکرد، خودش را بغل کرد و به در اتاق ارسلان کوبید:
“در را باز کن.”
ارسلان صدایش را میشنید، اما نرفت.
دلارا هق هق کنان گفت:
“در را باز کن… نمیتوانم به خانه برگردم… حاج خانم به من مشکوک است… هوا تاریک شده…”
77
دلارا
“چطور میتوانم برگردم؟” ارسلان سوت زد، بطری را برداشت و جلوی تلویزیون گذاشت.
“میدانی خانوادهام… عموهایم شک میکنند.
پدرم را میبرند… خدا نکند، آلپ ارسلان.”
دانلود رمان دلارای
“آروم باش، ارسلان، چرا ول نمیکنی؟” «تخمی نارسه، علیرضا را فرستاد و پوزخندی زد.
صدای دلارای دوباره بلند شد:
«در را باز کن، عوضی کثیف… بگذار امشب را اینجا بگذرانم… خانوادهام به چیزی شک نمیکنند… صبح زود میروم…»
۷۸ دلارای کثیف است.
ارسلان چشمانش را چرخاند:
«علیرضا، عوضی کثیف.»
هق هقهای دلارای بلندتر شد:
«ای عوضی کثیف، من با تو هستم.»
این بار با التماس ناله کرد:
«حداقل لباسهایم را بده.» یک دقیقه سکوت کرد و سپس دوباره در زد.
این بار فریاد زد:
«در را باز کن… لباسهایم را بده… چطور میتوانی…؟ من دارم میروم خانه؟
لخت!”
79 دلارای
مثل یک کودک بلندتر فریاد زد:
“باز کن… باز کن… باز کن.” تلفن خانه زنگ خورد. منشی گوشی را به گوشش چسباند و طلبکار… گفت:
“بله؟”
“سلام، آقای ملک شاهان… خودتان را خسته نکنید، آقا… ببخشید مزاحم شدیم، اما انگار در آپارتمان خودتان هستید…”
دانلود رمان دلارای
کارمند وسط جمله پرید:
“من درستش میکنم.”
80 دلارای
با نگرانی گوشی را قطع کرد و به سمت در رفت.
دختر روی پلهها نشسته بود، سر و وضعش کثیف بود.
و قلبش به شدت میتپید.
با عصبانیت غرید:
“چه غلطی کردی؟!” اینجا چه خبره؟”
دلارای سرش را بلند کرد، اشک در چشمانش حلقه زده بود:
“گلدانت شکست.”
“تو شکستی، یا کس دیگری؟”
“جای اشتباهی گذاشتیش!”
“دست و پا چلفتی بودی… چرا داد می زدی؟”
دلارای شانه بالا انداخت:
81 دلارای
“شب شده و من باید اینجا بمانم.”
“بوی کود می دهی!”
“حداقل لباس هایم را بده… امشب اینجا می نشینم!”
دانلود رمان دلارای
با حرص ادامه داد:
_ لعنت به تو.
ارسلان گوشش را گرفت و محکم فشار داد:
_ گم شو، برو داخل… با من حرف نزن وگرنه کتکت می زنم!
دختر در را پشت سرش بست:
_ کجا؟
دلارای، مظلوم، به او نگاه کرد:
82 دلارای
_ من روی مبل می خوابم.
آلپ ارسلان با اخم به راهرو اشاره کرد:
_ درست توی حمام… بوی … می دهی کود و کثافت.
دلارای به او خیره شد.
آیا او سادیست بود؟
آیا این تحقیر قلبش را سخت میکرد؟ همانطور که دستش را به دیوار تکیه داده بود و با سرگرمی تمسخرآمیزی به او نگاه میکرد، چشمانش را تنگ کرد و ناخودآگاه لبش را گاز گرفت:
_ یک عقده
83
دانلود رمان دلارای
دلارای
ارسلان با تظاهر سرش را به داخل خم کرد و با تهدید پرسید:
_ نشنیدم؟!
سرش را کج کرد:
_ حمام؟
ارسلان ابروهایش را بالا انداخت و چیزی نگفت.
دلارای با دندانهای به هم فشرده پرسید:
حمام کجاست؟
در انتهای راهرو سمت راست… به حولههای من دست نزن! نمیدانم… خودت را با شالت خشک کن.
دلارای وقت نداشت دستورات تحقیرآمیز او را بشنود.
84.
دلارای وارد حمام شد و در را محکم به هم کوبید.
چانهاش لرزید.
به چه فکر میکرد و چه اتفاقی افتاده؟
در ذهنش، یک توالت دوتایی را دید…
دهانش را با دستش پوشاند و با خودش غرغر کرد:
این اتفاقی است که برای اشتباهی که مرتکب شدی، برایت افتاده.
آن کسی که اینطور تحقیرت میکند کیست؟
و تو میخواهی خفه شوی، احمق؟
عصبانی شد و محکم به خودش سیلی زد:
85
_خاک بر صورت نادانت
_احمق شیرده
_بدنش تمیز بود
_فقط برای چند دقیقه داخل آب رفت تا بوی کود از بین برود
_و سپس آب را بست
_دستهایش را روی سرش گذاشت و فکر کرد:
_چیکار میکردم؟!
_آیا همه چیز را فراموش میکردم؟
_انگار ارسلانی هرگز وجود نداشته است؟
_آیا به زندگی قبلی و غیرقابل تحملم برمیگشتم؟
دانلود رمان دلارای
_پیشانیاش
تا کی میتوانست تحقیر، تمسخر و آزار و اذیت او را تحمل کند؟ آیا بالاخره همه چیز تمام میشد؟ نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد. او امشب به همه چیز پایان میداد. امشب یا هرگز! عمداً خودش را خشک نکرد و بیتوجه به حرفهای ارسلان، خودش را در کوتاهترین حوله حمام پیچید، اما نتوانست تحمل کند. نمیتوانست تحمل کند. نمیتوانست… نه تا این حد. خجالت میکشید! لباسهایش را پوشید و دوباره خودش را در حوله پیچید. وقتی از حمام بیرون آمد، ارسلان رو به او کرد. “مگر نگفتم خودت را با شالت خشک کنی؟! حوله را دور کمرم پیچیدی؟” دلارای با تنش نزدیک شد.
با قدمهای حسابشده،
88
دلارای
سعی کرد مثل دختری راه برود که
هر روز در مورد یکی از دوستانش در مدرسه صحبت میکند.
ارسلان ابرویی بالا انداخت و زد زیر خنده.
“دختری عصبی، و شاید کمی بامزه!” او از رفتار اغواگرانه دختر هفده ساله متعجب شد.
دلارای ابرویش را بالا انداخت:
“امشب قرار است کجا بخوابم؟”
“هر جا که بتوانی جایی پیدا کنی! اما در دید من نباش.”
چهرهاش تیره شد:
“میخواهی بروی؟”
ارسلان به او خیره شد.
89
دلارای
قطرات آب از صورتش سرازیر شد و لبهایش کمی از هم باز شد.
“میگذارم امشب اینجا بمانی، به شرطی که مزاحم نباشی.”
دلارای در یک لحظه تصمیمش را گرفت.
حولهای را که دورش پیچیده بود، برداشت و چشمانش را بست.
حوله روی پایش افتاد.
تنها دختر حاج فرهمند نیمهبرهنه بود تا این مرد را عقب نگه دارد!
ارسلان جلو رفت، با نوک انگشتانش سینه زن جوان را نوازش کرد و او را بوسید.
دلارای:
“چند نفر دیگر مثل این به تو تقدیم شدهاند؟” دولارای چشمانش را باز کرد و با گستاخی پاسخ داد:
“من هرگز عاشق مردی غیر از تو نبودهام، اما
بستگی دارد که دلش چه بخواهد!
مثلاً، چیزی که دلت میخواهد بین پاهایت باشد!
همه میدانند که پسر حاج ملک شاهان به دختری از سیرمونی علاقهای ندارد!” امیر بازویش را گرفت:
“بله، اما نه همه دخترها.”
دولارای نفس عمیقی کشید و بالاخره کاری را انجام داد که
91 دولارایروزی هرگز جرات نمیکرد حتی به انجام آن فکر کند، کاری که باعث میشد از شرم بمیرد.
دستش را روی زانوی آلپ ارسلان گذاشت و او را بلند کرد.
دستهایش میلرزید.
استرس و ترس او را فلج کرده بود، اما انگار دیگر کنترلی روی خودش نداشت.
رانش را بالا آورد و به جلو خم شد.
صدایش میلرزید:
“من میتوانم… هر چیزی که تو میخواهی باشم.”
آلپ ارسلان نگاهش را از صورتش گرفت و به
۹۲ جسد دولارای خیره شد.
نگاهش میسوخت.
دست دولارای که هنوز به کشاله ران او نرسیده بود.
_فردا صبح که بیدار شدی اگر من خواستم هر
اتفاقی اینجا افتاد رو فراموش میکنی!
هرجا من هستم پیدات نمیشه ،تا زمانی که
ایرانم نه اطراف من و نه اطراف خانوادم نبینمت
94
دلارای
فهمیدی؟
دلارای پوزخند زد :
_ خدارو چه دیدی؟ شایدم خودت خواستی
دوباره ببینیم!
باالی سرش که ایستاد دلارای ناخوداگاه خودش را
در آغوش گرفت
می ترسید!
ارسلان خونسرد خندید :
_ ریلکس باش …کاریو تکرار میکنیم که قبال زیاد
انجامش دادی دختر حاجی!
_ مزخرف نگو!95
دلارای
_ ارتباطمون یک شبست پس قانون نمیذارم اما چه
تو تخت ،چه تو خونم چه بیرون ازینجا منو دیدی
حچاست باشه دخترحاجی
چانه اش را چنگ زد و ادامه داد :
_ مودب باش!
_ من نامرد نیستم که میگی کاری که قبال زیاد
انجامش دادی!
_ زیاد حرف میزنی
_ اینم قانون منه! با من مثل دخترای بدکاره رفتار
نکن
بی توجه دستش را روی قفسه سینه دلارای
96دلارای
گذاشت و عقب هلش داد :
_ دراز بکش
دکمه های پیراهن مردانه اش را باز کرد و دستش
سمت کمربند شلوارش رفت
دلارای رو تختی را مشت کرد
بدنش میلرزید
شاید هم از سرما بود!
تمام تنش منقبض شد و دندان هایش را بهم فشرد
آلپ ارسلان با لباس شخصی باالی سر دخترک
ایستاد
دلارای از شدت ترس به نفس نفس افتاد
97
دلارای
زیرلب برای خودش تکرار کرد
” نترس چیزی نیستباالخره که باید انجامش میدادی
فکر کن شوهرته!
بعد از امشب میمونه!
وقتی باور کنه اولین مرد زندگیته دیگه ترکت
نمیکنه!
االن باورت نداره
نمیبینی با چه پوزخندی از اولین بارت حرف
میزنه؟!
چون بهت شک داره
98
دلارای
بفهمه پاکی دلش نرم میشه”
ارسلان گونه اش را نوازش کرد
_صدات در نیاد!
ترس و عذاب وجدان چنان بر دلارای چیره شده بود که گویی در آستانه از دست دادن هوشیاری است. ناگهان حصار بغضش شکست و هقهق گریهاش فضای اتاق را پر کرد. ارسلان با لحنی تند و سرشار از تحقیر، دندانهایش را به هم سایید و فریاد زد: «کافیه! مگه قرار نبود این کار رو با جان خودت نکنی؟»
دلارای لرزان، در حالی که اشک از چشمانش جاری بود، با صدایی ضعیف گفت: «ولی… قبلش باید صیغه بخونیم!»
ارسلان از شدت خشم و ناباوری، خندهای تلخ سر داد. دلارای درمانده، با التماسی لرزان او را خواست، اما ارسلان در پاسخ، فشار دستش را بر بازوی او چنان زیاد کرد که نالهی دردآلود دلارای بلند شد.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه

126 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان دلارای»
بهترین رمان دنیا
بهترین رمانی که خوندم
چطوری دانلودش کنم