دانلود رمان بهشت تو بمالم

درباره دختری است که به اجبار پدر و برای منفعت شخصی، به عقد پسر یکی از شرکایش، درمی‌آید و از همان ابتدا درگیر زندگی‌ای می‌شود که هیچ‌گاه انتخابش نکرده بود تا …

دانلود رمان بهشت تو بمالم

تخفیف ویژه

150.000 تومان

69.900 تومان

150 هزار تومان

29.900 تومان

دانلود رمان بهشت تو بمالم

رایگان

رمان های رایگان

درباره دختری به نام پرستو در شهر کاشان میباشد که یک کارگاه قالی بافی دارد ...

درباره گتا و خواهرانش که پس از مرگ مادرشان نامه ای از پسرعموی مادرشان دریافت ...

درباره امید شایگان بازیگر معروف که با ساره دختر خشایار تهیه کننده معروف رابطه داره ...

درباره دختری ناخواسته به نام نفیسا از یک خانواده اصیل میباشد که پدر و مادرش ...

درباره عشق و جذابیت یک شاگرد دختره که معلمش سعی در بدست آوردنش داره که ...

داستان عاشقانه استادی به نام نیما و دانشجویی به نام آهو است که …

...

درباره دختری زخم خورده از خانواده احتشام که حال قصد گرفتن انتقام دارد و …

...

داستان از آنجا آغاز میشود مردی که تاکسی دارد دختری را سوار میکند و …

...

درباره مردی که به یه زن تجاوز میکنه و میوفته زندان و اون زن هم ...

درباره دختری به نام نیهانه که میخواد پسر داییش رو عاشق خودش کنه که …

...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره قهرمان اصلی داستان که برای گرفتن انتقام از خواهرش وارد رابطه‌ای می‌شود که به ...

درباره زنی متعلقه به نام محیا که به همراه فرزند خردسالش هستی پا به خانه ...

درباره یه پسر جذاب و جوون که از یه دختر خفن و خوش تیپ خوشش ...

درباره دختر و پسری است که اتفافی با هم آشنا شده و علاقه ای بینشان ...

درباره دختری زیبا و جذاب که این خوشگلی او باعث شده بود که از خودش ...

رمان های جدید

هاتف، مردی با گذشته‌ای تاریک و پرونده‌ای پر از جرم، خشن و بی‌رحم است. او ...

«مسیح، با قلبی که سال‌ها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...

«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...

درباره دختری به نام رومیسا که مادرش اونو مقصر غرق شدن خواهرش میدونه و اونو ...

درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...

دانلود رمان بهشت تو بمالم

ادامه ...

دانلود رمان بهشت تو بمالم

طبق قراری که داشتیم، قرار بود برای رسیدگی به پروژه‌ی جدید، با جت شخصی آریا راهی آلمان شویم و ده روزی میهمان خانه‌اش باشم. این روزها سخت‌گیری‌های پلیس بین‌الملل چنان بالا گرفته بود که تردد میان کشورها برایم به کابوسی تبدیل شده بود؛ همین شد که پرواز با جت اختصاصیِ پسرِ یکی از مقامات، امن‌ترین راه برای فرار از نظارت‌ها به نظر می‌رسید.

وقتی به باند رسیدم، هم‌زمان با ماشین‌های اسکورتِ آریا از راه رسیدم. به محض پیاده شدن، خطوطِ اخمِ درهم‌تنیده‌اش جای خود را به لبخندی سرد داد و با قدم‌های بلند به سمتم آمد: «خوشحالم که بالاخره رسیدی. اصلاً دلم نمی‌خواست این پروازِ لعنتی رو تنهایی بگذرونم.»

فقط با تکانِ سر پاسخ دادم و دوشادوش او به سمت هواپیما حرکت کردیم. همسرش کنار ماشین ایستاده بود و با نگاهی منتظر ما را زیر نظر داشت. آریا حتی نیم‌نگاهی هم به او نینداخت؛ من هم ترجیح دادم با بی‌اعتنایی از کنارشان بگذرم و از پله‌های هواپیما بالا بروم.

لحظاتی بعد، همسر آریا به همراه بادیگارد وارد شدند. دخترک به‌وضوح معذب بود و شرمِ آزاردهنده‌ای در چشمانش موج می‌زد؛ بغضی که در گلویش نشسته بود، حتی از چند قدمی هم به چشم می‌آمد. رابطه‌ی سرد و عجیبشان کنجکاوی‌ام را تحریک کرد، اما برای حفظ احترام ترجیح دادم در مسائل خصوصی‌شان دخالت نکنم و نگاهم را به منظره‌ی بیرون از پنجره دوختم.

ناگهان غرشِ آریا سکوتِ کابین را در هم شکست: «چیه؟ منتظر دعوتی؟ گمشو برو یه گوشه بشین و جلوی چشمم آفتابی نشو!»

منتظر بودم دختر با واکنشی تند پاسخِ این تحقیر را بدهد، اما او بدونِ کوچک‌ترین صدایی، سرش را پایین انداخت و به انتهای کابین پناه برد. نگاهی به آریا انداختم که بی‌خیال، سرش را در گوشی‌اش فرو برده بود. شاید میانشان عشقی نبود، اما خرد کردن غرور یک زن در حضورِ غریبه، به‌نظرم رفتاری دور از شأن بود.

 

با بلند شدن هواپیما از باند، نگاهم بی‌اختیار روی دخترک قفل شد؛ در صندلی‌اش مچاله شده بود و بی‌صدا اشک می‌ریخت. صورتش آرایش چندانی نداشت، اما لب‌هایش به‌طرز عجیبی متورم و سرخ بود و سرخیِ نوک بینی‌اش، چهره‌اش را معصوم‌تر نشان می‌داد. همان‌جا بود که فهمیدم این سفر، قرار است آرامشِ اعصابم را به بازی بگیرد.
دانلود رمان بهشت تو بمالم

آریا لیوانی نوشیدنی به سمتم گرفت و با شیطنتی خاص، به سمت خدمه اشاره کرد: «اینجا خدماتِ ویژه‌ای هم داریم؛ هر کدوم رو که می‌خوای انتخاب کن.»

نوشیدنی را یک‌نفس سر کشیدم و از جایم برخاستم. روبه‌روی دو زنِ خدمه ایستادم. زنی که موهای بلوند و پوستی برنزه داشت، با صدایی نازک پرسید: «قربان، چه خدمتی می‌توانیم ارائه دهیم؟»

بی‌آنکه پاسخی بدهم، انگشتم را در دستمال‌گردنِ زنی که موهای فندقی و پوستی شفاف داشت، حلقه کردم و او را به سمت خود کشیدم. برای محک زدن شرایط، نیازی به کلام نبود؛ لب‌های قلوه‌ای و درشتش را به دندان گرفتم. زن، لرزان و مطیع، با من همراه شد. دستمال‌گردنش را در دستم فشردم و او را به سمت کابینِ استراحت هدایت کردم.

صدای آریا از پشت سرم شنیده شد که با خنده‌ای کوتاه و چشمکی معنادار گفت: «خوش بگذره رفیق!»

روی شن ها دراز کشیده بود و سیگاری گوشه لبش بود. برای عکس رم، صدای امواج اقیانوس و پرندگان دریایی موسیقی متن فوق العاده ای را ساخته است. هارمونی چشمگیر! عینک آفتابی ام را برداشتم تا بوم روبه رویم واضح تر ببینم. او یک مایو دو تکه مشکی پوشیده بود که تضاد جذابی با رنگ پوستش داشت، در حدود ده قدمی من ایستاده بود و در حین تقلید از مدل ها، ژست های تحریک آمیزی مانند سلفی گرفتن و قصه گویی می گرفت. با لذت به بدن ملکوتی و جذابش خیره شدم و لبخند زدم.
– چه عکس زیبایی
سرش را برگرداند و با تعجب به من نگاه کرد.
– اون؟ -من
به پشت سرش اشاره کردم.
– گفتم امواج دریا.

خیلی زود عصبانی شد و اخم کرد.
– نمیشه یه بار بهم بزنی؟

با میون سیاه و سفیدم دستی به موهای کسی کشیدم و مثل اکثر مواقع که لحنم جدی بود به مایو تنش اشاره کردم.

-به جای اینطور حرف زدن برو یه لباس مناسب بپوش. نمی بینی یک نفر هست؟

به محض اینکه اخم کرد، اخم هایش به زودی گشاد شد. اینطوری بود. روحیه ام عوض می شد. لبخند شیطونی زد و گفت:
– اوه لالا! نگو داری به من حسودی میکنی باورم نمیشه

از نشستن خسته شدم از جام بلند شدم و شن های شورتم را کنار زدم. سیگاری که تقریباً به فیلتر رسیده بود را روی زمین انداختم و به سمت ویلا راه افتادم.

– کار خوبی می کنی.
دانلود رمان بهشت تو بمالم

دنبالم آمد و مثل کوالا به من چسبید. من از اخلاقش خوشم میاد ولی همیشه اخم میکردم که بزرگ نشه. – من مخلصم؟!
آلتم از لحن تنش و صدایی که با لطافت کودکی نازک شد، زیر شورتش می لرزید. درسا کارش را خوب بلد بود. هزارمین بار بود که به این نتیجه می رسید.
– هوم؟
– قراره بمیری؟
پوزخندی زدم و با تمسخر گفتم:
– زندگی من!
خندید و گونه اش را روی بازوی حجیم من مالید.
-میدونستی خیلی احمقی؟
به ویلا می رسیم. لب پایینم را بیرون آوردم:
– من به نظر شما احترام می گذارم.
-خالی را دوست دارم صدیق اما تو مرا دوست نداری.
صحبت بد… وسط پاسیو و روی سنگریزه های کف محوطه ایستادم و پلک هایم را محکم فشار دادم. آخه امان به خاطر حرفای بی دقتش که با اینکه میدونستم داره دروغ میگه تحت هر شرایطی من رو شاخ کرده. ناامیدانه سرم رو تکون دادم و گفتم:
– درسا عزیز، چهل دقیقه پیش با هم در رختخواب بسته بودیم. این به اندازه کافی جدی نبود که می خواستی دوباره من را تحریک کنی؟ دوبار اومدی
لبخند شیطنت آمیز و مفرح خود را تکرار کرد و پاسخ داد:
– در ضمن از وقتی اومدم دارم خامه میدم. اما شما طوری رفتار می کنید که انگار از او متنفر هستید. خسته ای پیرمرد؟
دستش را درست روی نقطه ضعف من گذاشت. او می دانست که من چقدر از این کلمه متنفرم و مرا پیر خطاب کرد. همش یه بازی بود خودم میدونستم ولی میخواستم تنهایی بازی کنم! برای چند لحظه به دو تیله سبز بزرگ در چشمان کشیده اش نگاه کردم و لب هایم را بوسیدم:
– ببین، پرسیدی!
جیغ بلندش باعث خنده ام شد که با دو دست بلندش کردم. در آستانه چهل و پنج سالگی، شش هفت سال کوچکتر بودم، چه از نظر چهره و چه از نظر اندام، اما نمی توانستم این حقیقت تلخ و مسموم را کتمان کنم که دارم پیر می شوم. این ناامید کننده بود. تقریباً به هر چیزی که در زندگی ام می خواستم رسیدم و مهمترین چیز پول بود. من تاجر بودم و پولم در حال افزایش بود. درسته من با یه دختر زیبای بیست و چهار ساله رابطه داشتم و اخیرا به امثال من میگفتن تو جوک هستی! من اصلا از این کلمه خوشم نمیاد احساس می کردم به من توهین می کنند.

تاریخچه رمان به صورت رمزی اصلاً این کار را نمی کنند، چرا ما را که به اندازه کافی بزرگ بودیم و دوست بودیم، اما به افرادی هم سن و سالی که با بزرگتر از آنها در ارتباط بودند، اسمش را نمی گذاشتند که مربوط به آنهاست؟ بالاخره آنها هم سود می کنند! همه کاسه ها و کوزه های سر ما را می شکنند. چون چون به کمک پول با دختر و پسرهای جوان به اصطلاح گردش می کردیم و این واقعا مسخره بود. او به من حق می داد که بالاخره بعد از این همه سگ، بهشت ​​را ببینم و به آرامش برسم. مسیر منتهی به ویلا و راه پله و در نهایت اتاق خواب مشترکمون خیلی سریع طی شد و درست وسط اتاق، بدن لاغر درسا رو روی زمین گذاشتم. خیلی هیجان زده بود، صورتش قرمز و موهای برنزه اش ژولیده بود. سه قدم دورتر از او ایستادم و دستانم روی سینه ام بود و فقط نگاه می کردم. چرا باید خودم را از این اثر هنری که خدا آفریده محروم کنم؟ وقتی من راضی هستم و او راضی است، پس لق ناراضی است! سینه های بزرگ او به دلیل فشار سینه بند، فرم گرد جذابی ایجاد کرده بود، اگرچه بدون s به اندازه کافی گرد بود.
سوتین شکم صاف، پهلوهای فرورفته و پاهای خوش فرم، به علاوه پوستی نرم و گندمگون که با چند خال ریز در سراسر بدنش تزئین شده بود. این دختر به معنای واقعی کلمه همه چیز بود. وقتی نگاهم را حس کرد وارد کانالی شد که در آن خیلی خوب بود، اس لوندی! هارمن هاینای با ساعد دست راست موهایش را بالا زد و در همان حال با لبخندی مست کننده نوک انگشت اشاره دست مقابلش را گاز گرفت. تمام این حرکات در حالی انجام می شد که او کمی، فقط کمی، باسن خوش فرم خود را به عقب می کشید. صورتش هنوز قرمز بود و به طرز وحشتناکی تحریک کننده بود. من آگاهانه اجازه دادم دیوار مقاومتم صد در صد خراب شود و فاصله بینمان را پر کنم. وقتی دستام دور کمرش رفت سرشو انداخت عقب و مستانه خندید. خنده اش قشنگ بود می خواستم لبخندش را لمس کنم.
دانلود رمان بهشت تو بمالم
دهانم را روی لب های باز شده اش گذاشتم و با خشونت بوسیدمش. با سومین بوسه لباش قفل شد و شروع کرد به بوسیدن من. با دو دستش باسنش را گرفتم و محکم فشارش دادم. حس نرمی پوستش و گرد بودن باسنش تو انگشتام فوق العاده بود. از خنده جیغ زد
و با مشت کوچکی به سرم زد. این دفعه که گفتم “جان” شوخی نکردم، جدی گفتم! او را روی تخت کشیدم و به پشت دراز کشیدم. سرش را محکم بین دستانم گرفتم و با تمام عشق و احساسی که به او داشتم و به ندرت ابراز می کردم، به زور لب هایش را که عمداً بیرون زده و برجسته شده بود، بوسیدم. یک «آه» کوتاه و ضخیم از لبانش خارج شد. دست هایم از بدنش بیرون نمی رفت. لای موهای حجیم و برنزه زیبایش دویدم و کف دستم را روی گردن باریک و استخوان های ترقوه ظریفش کشیدم. به چشمان سبزش نگاه کردم و لبخند زدم.
دانلود رمان بهشت تو بمالم
لحظه ای روی سینه های باشکوهش مکث کردم و از نرمی فوق العاده آنها لذت بردم. رفتم پایین شکم صافش را نوازش کردم و در نهایت انگشتان هر دو دستم به مایو مشکی او بسته شد. مایو را پایین آوردم و درهای طبقه هفتم بهشت ​​به رویم باز شد. یک خط عمودی صورتی تمیز، نرم و شگفت انگیز! در تمام مدتی که با درسا در ارتباط بودم، هرگز ندیدم واژن او یک تار مو داشته باشد. او همیشه هوشیار و آماده بود، و خوب، من آن را دوست داشتم! حتما احمقی بودم که با لبهایم به آن واژن طلایی دست نزدم. وگرنه حتما مشکل داشت و باید پیش یک روانشناس خوب میرفت.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

2 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان بهشت تو بمالم»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.