این رمان سرگذشت دو زن به نامهای لیلی و نیلوفر را روایت میکند؛ اولی در چنگال خاطرات گذشتهاش اسیر شده و دومی درگیر عشقی بیسرانجام است. داستان در کنار به تصویر کشیدن این دو زندگی که سرنوشتشان به یکدیگر گره میخورد، به بررسی ابعاد اختلال مازوخیسم (که در باور عمومی به عنوان خودآزاری شناخته میشود) میپردازد و آگاهیهایی درباره این بیماری روانی به مخاطب ارائه میدهد.
دانلود رمان مازوخیسم
- بدون دیدگاه
- 13 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : گالیور
- دسته : ایرانی , رایگان , عاشقانه
- کشور : ایران
- صفحات : 74
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان مازوخیسم
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان مازوخیسم
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختری به نام شهرزاده که بعد از اینکه فارغ التحصیل میشه در رشته پزشکی ...
شاداب، دانشجوی ترم سوم مهندسی عمران دانشگاه تهران، در خانوادهای با شرایط مالی سخت زندگی ...
داستان دربارهی آواست؛ دختری که درست در شب خواستگاری، با خیانتِ تلخِ کسی که دوستش ...
درباره دختری به نام آیناز که نه پولداره و نه قیافه ی خیلی خوبی داره ...
درباره غنچه دختری که متهم به قتل میشه اونم قتل خواهرزاده یه تاجر پولدار و ...
داستان دربارهی دختری به نام مهراز است که بار مسئولیت و تامین هزینههای زندگی را ...
درباره یه دختر شیطونه که یه دفعه گرفتار یه عشق میشه و …
...در سالهای اولیهٔ زندگیاش، مرجان شاهد بود که والدینش بهصورت پیشبینیشده در یک تصادف جان ...
داستانی عاشقانه درباره هلیا که ملقب به هکر قلب است و با پسری که ملقب ...
درباره دختری که برای نجات پدرش به ازدواج با پسری که دوسش نداره تن میده ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
داستان شاهدخت مغرور و پرجلوهای که به اسیریِ شاهزادهی جذابِ کینهتوزترین دشمنشان درمیآید؛ مردی که ...
عشق پنهانماندنی نبود و نشانههای روشنی داشت. مگر عاشقی هم هست که مبتلای این نشانهها ...
این رمان سرگذشت دو زن به نامهای لیلی و نیلوفر را روایت میکند؛ اولی در ...
این داستان روایتگر زندگی «بهناز» است که پس از دوریِ سه ساله، جهت برطرف کردن ...
در زبان کردی، پرندهای را که راه آشیانهاش را گم کرده «لانه واز» مینامند؛ چرا ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان مازوخیسم
۲
نخهای خطرناک ناخنها بر دیوارهای گچی، صدای مشتهای توی دیوار میپیچد… نالههای دیوانهوار که فضا را میپوشانند. اتاقهای خراب که از غبار میپوشند و انفرادیهای پر از صدای جیغ و فریاد، خندههای بلند که در دلشان میپیچد. دخترانی که در باغ میدوند، با خود بازی میکنند، ولی سنگینترین نقطه این تیمارستان، آخرین سلول انفرادی است؛ جایی که هرگز صدایی نشنیدم و حتی خودم جرأت نداشتم قرصهای دیوانهوارش را برایش بیاورم یا همانند بیماران دیگر، او را به خوردن آنها مجبور کنم.
یک روز پس از کار، دمدر شدم و نگاه خستگیزدهای به پنجرهٔ آن سلول انداختم. چیزی نفهمیدم جز دختری که در کنار پنجره، لباسی شبیه عروس پوشیده بود و انگار منتظر میماند. من هم همانطور که میگفتم، هیچ چیزی درک نکرده بودم…
حیرتانگیز بود. فکری درهم به سمت در خروجی قدم برداشتم و ذهنم همچنان حول آن دختر میچرخید. کنجکاوی مثل خرهای به جانم چنگ انداخته بود. سوار دو صد و شش نقرهای رنگ شدم. به ذهنم خطور کرد که هیچکس برای دیدنش نیامده بود. عجیب! استارت زدم و ماشین را با سرعتی ملایم به حرکت درآوردم.
به آپارتمان کوچک هفتاد و پنج متریام رسیدم. خانهٔ بینقاب من در تاریکی فرو رفته بود. باز هم همان تنهایی شبانه، یک فنجان قهوه در سکوت مطلق…
سکوت، سکوت، سکوت… آنقدر که گوشهایم از حجم بیپایانش زنگ میزد. این تنهایی بهگونهای به من عادت کرده بود که شاید من هم به تدریج به دیوانگی میرسیدم. گاهی صدای «لیلی»های مهرداد در گوشم میپیچید. به سمت قابعکسی که بر دیوار نصب شده بود میایستم؛ یادم میآید که همیشه میگفت: «تو لیلی منی، برای من دیوانهام، پس چرا رفتی؟» بارها از خودم پرسیدم و جواب میدادم: نمیدانم…
واقعا نمیدانستم. نگاهم را از چهرهٔ شاد عکسی دور میکردم. قدمهای من به سمت اتاق خواب میرفت. دلم کمی به آرامش خوابآلود میخواست، بدون کابوس و هیاهو. آدمی که مسیر تنهایی را میآموزد و در راه خود قدم میگذارد، دیگر نمیخواهد جز کشف جزیرهٔ مرموز انسانها بماند. من هم این مسیر را بهخوبی یاد گرفته بودم؛ مثل دستورات اجباری دوران دبستان. سختیاش زیاد بود، شبها بیدار میماندم، گاهی گریه میکردم، اما در نهایت آموختم. دلم برای صدای مامان و گفتوگوهای آریان پسرم تنگ شد، خیلی تنگ…
۳
شاید این روزها از خدایم دلگیر شده بودم، نمیدانم، اما بارها آرزو کردم که ای کاش در آن تصادف لعنتی میمردم. این روزها هوس مرگ هم میکشم؛ زندگی تمام نیست، مردن است…
لباس راحتی میپوشم؛ بلوز و شلوار مشکی که بهنظر میرسد به تنم میچسبد. دلم برای روزهایی که رنگ به رنگ، مدل به مدل لباس میخریدم و برای مهرداد میپوشیدم تنگ شده. اما روح آن روزهای گمشده هنوز شاد است…
در تخت گرم و نرمام مینوشیم. هنوز تصویر همان دخترک منتظر در تیمارستان، پیش چشمانم زنده میشود. آهی میکشم و میگویم: شاید ما هم شبیه هم باشیم؛ یکی چشم به مرگ دوخته، دیگری هنوز نمیداند، نمیداند…
با افکار ضد و نقیض، چشمهایم به آرامی گرم میشود. کاش میخوابیدم و به خواب ابد میرفتم. پشت میز صبحانه مینشینم. روزی به خودم آمدم و دیدم که از آدم قبلیام فقط قطعهای سنگی مانده. نشستم پشت میز، گویی هزاران سال است که قاشق را در فنجان چای میچرخانم. آدمها تقصیری ندارند؛ رسالتشان تکرار و تکرار است…
آدمها ناگهان سنگ میشوند. از یک نقطه به بعد… حتی پس از یک حادثه…
در جلوی آینه میایستم و به خودم نگاه میکنم. همانطور که همیشه، لباسهای مشکی. مشکی را دوست دارم. حس میکنم در این روزگار تاریک، بهتدریج غرق میشوم. این غرق شدن آهسته را دوست دارم. شاید دیوانهام و خودم نمیدانم. کلید را از قفل برمیدارم، کیف را روی شانه میاندازم و پلهها را یکبهیک میپرم. باد سردی صورتم را نوازش میکند. لباسی گرم ندارم؛ این سرما در برابر سرمای روحی که چیزی جز خنک نیست، کم است. امروز را نادیده میگیرم، کمی پیادهروی میکنم؛ شاید برای تنوع بد نباشد. نگاهی به آسمان میاندازم؛ ابریست…
امسال پاییز زودتر لباس سردی بر تن کرده است. به چپ و راست خیابان مینگرم؛ ماشینها بهتدریج عبور میکنند. آرام آرام به راه میافتم. گاهی صدای خشخش برگها زیر پایم میآید. میگفتند پاییز فصل دو نفره است؛ زیر باران دست در دست هم قدم بزنید، دست در جیبتان بگذارید تا دستان سرخ شده از سرما گرم شوند. اما حالا که هوا دو نفره میشود، فقط خودتان هستید؛ همه چیز جز کسی که باید باشد، نیست. اینقدر که بوق و کرنهای پاییز میپیچد که تنهایی به این شکل میچرخد. شاید روزی ما هم عاشقانهای آرام داشتیم؛ زیر باران قدم زدیم، دست در جیب یکدیگر کردیم.
۴
خاطرات خوش در ذهن جاودانه میشوند، ولی گاهی دل بهطرز عجیبی خالی میشود. دل کمی عشق با طعم محبت میخواهد. حالا به هر دری که بزنید، عشق نیست که نباشد. رطوبت را روی صورتم حس میکنم؛ دست میکشم روی گونههای سردم. این بار هم بیآنکه بفهمم اشک ریخت. حالا میفهمم کسی که در خیابان گریه میکند، روزش دردناکتر است از صدایی که در گورستان مینالد.
با دو دستم، دست میکشم روی صورتم. صدای بوق مداوم ماشینی میشنوم. مینگرم؛ جوانی در ماشین لوکسی نشسته. چشمهایم به او میخورد و میگوید:
— «براتنست، خانومی؟»
نمیدانم بخندم یا گریه کنم یا از حال مردمی که عشق را در گوشه و کنار خیابان میجستوجو میکنند، تاسف بخورم. اما این عشق نیست؛ بیشتر شبیه به یک هوس زودگذر است.
***
به بیمار دستوپا بسته که بر تخت مینشیند نگاه میکنم. خودش را اینجا و آنجا میکوبد تا رهایی یابد. دیوانهها دنیای عجیبی دارند؛ برای دل خودشان میزیند. با تزریق آرامبخشی که به او دادم، کمی آرام میشود و چشمانش کمکم میبندد. امروز برای اولین بار قدم در این سلول گذاشتم.
به دیوانهای که برایم مرموز بود، بیشتر از او میترسیدم؛ آرامبخش تزریق کرده بودم. کنجکاو بودم؛ از پزشک پرسیدم بیماریاش چیست؟ گفت: مازوخیسم، یعنی خودآزاری. عجیب بود؛ آیا آدم میتواند خود را آزار دهد؟ آیا میتواند از درد لذت ببرد؟ آیا این خودزنیها درد ندارند؟
به دیوار تکیه میدهم و به صورت خفتهاش نگاه میکنم. صورتش بسیار سفید است؛ ردهای سرخ ناخن روی پوستش منظرهای زشت خلق کرده. از ظاهرش پیداست که هنوز جوان است، ولی لباس عروسیاش بهظاهر عجیب و غریب است.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






