دانلود رمان اسطوره

شاداب، دانشجوی ترم سوم مهندسی عمران دانشگاه تهران، در خانواده‌ای با شرایط مالی سخت زندگی می‌کند و برای کمک به مادرش مجبور است دنبال کار نیمه‌وقت بگردد. دوستش تبسم او را برای منشی‌گری در یک شرکت تبلیغاتی معرفی می‌کند؛ شرکتی که صاحبش مردی به نام دیاکو است. اما ماجرا برای شاداب فقط یک شغل ساده نیست، چون او از همان روزهای اول دانشگاه، بی‌آنکه شناخته شود، دل به دیاکو باخته بود.

دانلود رمان اسطوره

رایگان

دانلود رمان اسطوره

رایگان

رمان های رایگان

داستان روایت عاشقانه پسری به نام پارسا است که …

...

درباره زنی تحصیل کرده است که از وضعیت کنونی اش راضی نیست و دلش نمیخواد ...

درباره لیا دختری که یه شب میزنه به دل شهر و ماجراجویی میکنه تا اینکه ...

درباره دختری که شب عروسیش فرار میکنه چون بخاطر پول و به اصرار پدرش میخواسته ...

درباره دختری که صدای نفس هایی در پشت سرش در اتاقش میشنوه و سپس دستی ...

داستان عاشقانه استادی به نام نیما و دانشجویی به نام آهو است که …

...

درباره شخصی معروف و پولدار که ظاهرا زندگی آرام و خوبی را سپری میکند اما ...

درباره دختر و پسری به نامهای پریماه و محمد میباشد . محمد که گذشته خوبی ...

درباره رابطه عاشقانه دختری به نام رویا و پسری به نام علی است که …

...

درباره دختری به نام موژان که عاشق پسر عموشه و برای همین عروسیش رو به ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

جاوید اصلانی، فرزند والدینی که از رده‌های بالای یک گروه تروریستی هستند، به دنبال انتقام ...

کاسه صبر «هدیه» پس از سال‌ها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز می‌شود. او در پی ...

دختری نوجوان به نام صنم، که در خانواده‌ای مرفه بزرگ شده است، روزی عکسی کهنه ...

دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...

آریا رستگار، استادی مغرور و جدی که پس از سال‌ها سکونت در آلمان به ایران ...

دانلود رمان اسطوره

ادامه ...

زیر باران ایستاده بودم؛ بارانی که انگار قصد آشتی نداشت و بی‌وقفه بر سرم می‌کوبید. چشم دوخته بودم به ردیف ماشین‌های رنگی که بی‌تفاوت از کنارم می‌گذشتند، با سرنشین‌هایی که در دنیای امن خودشان غرق بودند. انگشتانم را جایی گیر داده بودم تا نیفتم؛ حس می‌کردم اگر رها شوم، چیزی درونم برای همیشه خرد خواهد شد.

صدای بوق‌ها در گوشم می‌پیچید؛ نه، فقط صدا نبود… زخمی بود که لایه‌لایه روی روحم کشیده می‌شد. پیشانی‌ام را به همان تکیه‌گاه نامعلوم چسباندم. آب از موهایم سرازیر می‌شد، از روی صورتم می‌لغزید و بی‌آنکه بدانم کجا تمام می‌شود، پایین می‌رفت.

همهمه بیشتر شد. دهانم مزه تلخ گرفت. چشم‌هایم می‌سوخت و گلویم خشک‌تر از قبل شده بود. همان لحظه بود که ماشین مشکی توقف کرد. مشکی بود… یا شاید من فقط سیاهی می‌دیدم. سعی کردم نگاهش کنم، سعی کردم بپذیرم، شاید اگر خوب می‌دیدمش باورم می‌شد. خواستم تصویرش را برای همیشه در ذهنم نگه دارم، اما توانش را نداشتم.

در که باز شد، دیگر تاب نیاوردم. چرخیدم و پشتم را به تکیه‌گاه چسباندم. فکم می‌لرزید؛ نمی‌دانستم از گریه است یا سرمای خیسیِ لباس‌ها در هوای فروردین. دست‌هایم را دور خودم حلقه کردم و چشم بستم. چشم بستم به زشتی‌ها، به بی‌رحمی‌ها، به تمام این جهان.

انگار به انتهای مسیر رسیده بودم. همان نقطه‌ای که همیشه فکر می‌کنی هنوز خیلی دور است. همان لحظه‌ای که هیچ‌کس دلش نمی‌خواهد قبول کند وجود دارد. سوت پایان درست همین‌جا زده شد؛ جایی که من ایستاده بودم.
چون امروز، اسطوره‌ام فرو ریخت. مرد من، قهرمان من… دیگر نبود.

شاداب:

تبسم آرام دستم را فشرد و گفت:
– طوری حرف می‌زنی انگار از حال‌و‌روزت خبر ندارم. تو بیشتر از من به این کار نیاز داری. تعارف که نداریم. بالاخره برای من هم کاری پیدا می‌شود.

سرم را پایین انداختم.
– مسئله فقط تو نیستی. می‌دانی که نمی‌توانم آنجا کار کنم.

با کلافگی آهی کشید و بازویم را محکم‌تر گرفت.
– با این همه بدهی و قسط، هنوز به این چیزها فکر می‌کنی؟ شاداب، چرا نمی‌فهمی؟ مادرت دیگر توان این فشار را ندارد. اگر خدای نکرده زیر این بار کم بیاورد، چه کار می‌کنی؟

دلشوره مثل موجی سرد در دلم پیچید.
– می‌دانم سخت است. می‌دانم آن محیط اذیتت می‌کند. اما راه دیگری داری؟ هنوز دانشجویی، مدرکت کامل نشده، سابقه کارت هم که هیچ. همین منشی‌گری را هم از سر آشنایی بهت پیشنهاد داده‌اند.

نفس عمیقی کشیدم. صدایش نرم‌تر شد.
– نیمه‌وقته. هم درست را می‌خوانی، هم کمکی به خانه می‌کنی. به مادرت فکر کن، به شادی… به خودت که یک سال است آرزوی یک جفت کفش ساده را داری.

لب‌هایم لرزید.
– تو از دردی که توی سینه‌ام هست خبر نداری… هیچ‌کس نمی‌داند.

دستم از میان انگشتانش لغزید. ناامیدی در صدایش سنگینی می‌کرد.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.