دانلود رمان دسیسه

این داستان روایتگر زندگی «بهناز» است که پس از دوریِ سه ساله، جهت برطرف کردن بحران خانوادگی خواهرش دوباره به مشهد بازمی‌گردد. اما در کمال غافلگیری درمی‌یابد که حضور و یاد خود او، علت اصلی کشمکش میان خواهر و همسرش بوده است. با اعترافِ شوهرخواهرش، بهروز، به این علاقه پنهان، مسیر ماجرا پیچیده‌تر می‌شود؛ این در حالی است که بهناز نیز نقشه‌ی دیگری در سر می‌پروراند و…

دانلود رمان دسیسه

رایگان

دانلود رمان دسیسه

رایگان

رمان های رایگان

درباره دختری به نام مینو که همه چیز از یه سلفی گرفتن با یه بازیکن ...

درباره یک دختر و پسر روستایی که ماجراهای عاشقانه خاصی بینشون هست . نازپری دختر ...

درباره دختری شیطون به نام آیلین که با پسرهای جور و واجور آشنا میشه تا ...

درباره مردی به نام سالار است که زنش اونو ترک میکنه و در ادامه با ...

دختر تنهایی حاج محراب توتونچی که پس از مرگ پدر، سرپرست قانونی‌اش عمویش شد. مالک ...

درباره دختری به نام آیلین که با اهورا پسر یک خان بزرگ ازدواج میکند تا ...

«سوگل در حصارِ خاطراتی محبوس است که از نگاهش تنها بغض‌های ناگفته و فریادهای فروخورده ...

آریا رستگار، استادی مغرور و جدی که پس از سال‌ها سکونت در آلمان به ایران ...

درباره دو دانشجو به نام سودا و رادمان است که سودا عاشق رادمان میشه ولی ...

درباره دختری که شب عروسیش فرار میکنه چون بخاطر پول و به اصرار پدرش میخواسته ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

این داستان روایتگر زندگی «بهناز» است که پس از دوریِ سه ساله، جهت برطرف کردن ...

در زبان کردی، پرنده‌ای را که راه آشیانه‌اش را گم کرده «لانه واز» می‌نامند؛ چرا ...

داستان «جاوید در من» روایتگر روزهای آرام دختری است که اداره یک کافه کتاب کوچک ...

طناز برای این‌که دل مادر و پدرش را نَشکند و همچنین از آن کسی که ...

ماه‌پری دختری ساده است که از همان دوران کودکی با دشواری‌های زندگی می‌جنگد. فقر، فقدان ...

دانلود رمان دسیسه

ادامه ...

4

خیلی ممنون، خدای من…

با سرعت به سمت خونه شدم، حتی قبل از اینکه وسایلمو جمع کنم، با یک آژانس مسافرتی تماس گرفتم و پروازم رو رزرو کردم. بعد از هماهنگی با دفتر وکالتم، یک بار دیگه برای خداحافظی زنگ زدم.

در هواپیما نشسته بودم، مسیری به مشهد داشتم؛ بعد از سه سال به شهرم می‌رفتم. خوشحالم؟ ناراحت؟ نمی‌دونم. یاد مهران برام می‌آمد. اشک‌های لعنتی تو چشمام جمع شد و دوباره سراغ فکرهای درهم و برهم شدم.

به بهناز گفتم: «عموها، آیا یادتون رفته که زنی هم هست؟» می‌گفتم مهران هنوز پشت سر تو بود، اما پس از این همه زمان فقط ساکت بود؛ ساکتی که به‌نظر می‌رسید مسخره باشه. حالا که سه سال می‌گذرد، دوباره یادت میاد.

بذار بقیه اشک‌هات رو هم بریزم؛ من بهت یادآوری می‌کنم. یک نفس عمیق کشیدم تا خاطره مهران رو از ذهنم پاک کنم. اما هنوز نشد. یک نفس دیگه کشیدم، سرفتم را تکان دادم؛ حس می‌کردم بهتر می‌شه.

یکی از مهم‌ترین عوامل آرامش و موفقیت در زندگی، صبر است. کتابی خوانده بودم، اسمش یادم نمی‌آید، فقط «هفت گام آرامش» بود.

حالا فقط باید به خواهرم، خانواده‌ام و مشکلی که پیش اومده فکر کنم. بهناز، باید اعتماد به نفس داشته باشی.

اعتماد به نفس = زندگی در اوج قدرت، بهناز! اینو تکرار کن. دوباره مرور کن تا راه حل پیدا کنی. از کجا؟ از تلفن مامان!

– سالم مامی جون، حالت چطوره؟
– تو خودت، بی‌وفا!
– دست پیش بگیری که نه‌خسته‌ام.
– قربونت برم، گل‌هات سر ماست، عروسی پسرمون. یادم رفت چی شد؟

– می‌خوام از دخترم بپرسم، بده؟ تازه دو ماهه که تهرا نیستیم.

– نه عزیزم، الان نمی‌خوای بگی چه شده؟ چرا صدات این‌قدر خسته و ناراحت؟

…بعد از این همه مدت، باید…

– مامان جون، اصلاً نگو، بگو حالت چیه با جو جوش؟

– بهناز، مامان

5

– مامان، چرا گریه می‌کنی؟ بگو تا دیگه نگه ندارم.

– باشه، گوش بده. خواهرت به کمکت نیاز داره.

– مامان، این‌جوری نمی‌شه که همیشه گریه کنی. من اصلاً نمی‌فهمم پدربزرگ نیست. توضیح بده تا بفهمم چی شده.

– سلام، سالم بابا جون، خوبید؟

– بابا، سالم بهناز جان، خوبی؟

– خدارو شکر، بگو بابا چی شده؟

– نمی‌دونم بابا، بهروز بی‌پولی که دلش نمی‌خواد اسمش رو بگه، مرد، همسر و پدر، مهناز رو طالق داده و از خونه بیرون کرد.

– بهروز؟ یعنی چه؟

– بی‌نهایت بی‌احترامی به خواهرت، مریضی روحی‌اش رو داره، داداش هم کمک‌اش می‌کنه. بهناز، خواهرت همان مهناز قبلی نیست. این دختر دو ماهه که ازش دور بوده، حالش دیوانه‌واره؛ همه چیز علیه‌مون است.

– وکیل؟

– ده تا پرونده گرفتم، بهروز و کی می‌شناسی؟

– الان چی می‌کنه؟

– تو اتاق خودشه و فقط با عکس‌ها و فیلم‌های دخترش صبح و شب را می‌گردونه. بابا، بهناز؟

– بله.

– میای نه؟

– می‌تونم نیام؟ مگه میشه؟

– بله بابا جون، حتما میام.

آره، بعد از سه سال می‌رفتم. این دنیا فقط خانواده‌ام بود. بابا یک بازاری‌دار خوشنام بود و مامان خونه‌دار. مهناز معلم ابتدایی بود و عاشق بچه‌ها.

ساعت چهار و نیم صبح بود که رسیدم. می‌دانستم بابا و مامان برای نماز صبح بیدارند؛ زنگ زدم. صدای بابا از آیفون می‌آمد.

– سالم بهناز جان، بابا چه خبر!

وارد حیاط شدم، انگار صد سال رفته بود؛ واقعا دلم تنگ شده بود. گل‌ها و درخت‌ها هم شاید دلم‌تنگی می‌کشیدند. با صدای مامان که منو صدا می‌کرد، به خودم آمدم. لحظه‌ای در بغل‌اش بودم؛ تنها صدای «بهناز» و اسم مهناز می‌آمد.

بابا گفت: «خانمت خفه کردی، بزار خسته نشی، بزار داخل بیاد». از مامان جدا شدم و سمت بابا رفتم.

– سالم بابا جون!

– سالم عزیزم، خوش اومدی!

پشت سرمون رفتیم.

– بابا جون، وسایلمو میارم.

نمی‌توانستم باور کنم؛ خواهرم همیشه به خاطر ضعف شدیدش تو بیمارستان بستری بود. تمام اطلاعات، حتی آدرس وکیل مهناز را از بابا گرفتم و برای کمی استراحت به اتاقم رفتم.

اتاق هنوز همون بود، فقط مرتب‌تری. صندوقی که گوشه‌اش باز کرده بودم، هیچ‌کس با خاطرات من کاری نداشت. صدای بهناز دوم که خودم اسمش را گذاشته بودم، در سرم می‌پیچید.

«بهناز، این انرژی رو برای چیزهای دیگه نگه دار، هدرش نده».

به حرفش گوش دادم، یک حرکت سریع در صندوق کردم، لباس‌هامو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم. نمی‌دانم کی خوابم برد؛ فقط با صدای مامان بیدار شدم. سریع نشستم و فکر می‌کردم خواب می‌بینم.

– مامان، بمیرم، ببخش!

ترسیدم.

– خدای نکنه نه، مامان، فکر کردم خواب دیدم. خیلی وقت بود که صدای تو را نشنیده بودم.

اشک‌ها تو چشم‌ها جمع شد.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

این داستان روایتگر زندگی «بهناز» است که پس از دوریِ سه ساله، جهت برطرف کردن ...

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.