دانلود رمان دوستی دردسر ساز

ترنج دختر جوانی است که بر اثر یک بی‌احتیاطی و از روی ناآگاهی، با مصرف قرص روان‌گردان درگیر رابطه‌ای با دوست‌پسرش، پوریا، می‌شود. اما بعد از آن شب، پوریا شانه از زیر بار مسئولیت خالی کرده و همه‌چیز را انکار می‌کند. حالا ترنج که آبرو و آینده‌اش را در خطر می‌بیند، ناچار می‌شود دست نیاز به سوی امیرحافظ، مدل مطرح و سرشناس، دراز کند و…

دانلود رمان دوستی دردسر ساز

رایگان

دانلود رمان دوستی دردسر ساز

رایگان

رمان های رایگان

درباره دختر و پسری تنها است که مسیر زندگی این دو را سر راه هم ...

درباره ی دختری که تو یه یتیم خونه عاشق یه گرگ میشه ولی نمیدونه که ...

درباره دختری به نام آمین است که پدر و مادرش از هم طلاق گرفتن و ...

​رمان «قشاع» نوشته‌ی نیلوفر قائمی‌فر، داستانی عاشقانه و اجتماعی است که به زندگی دختری به ...

درباره رابطه عاشقانه رها و سورن که اتفاقاتی باعث میشه تا …

...

آراز سرگردی است که برای ساختن زندگیِ آرام در کنار نامزدش و بازگشت به وطن، ...

«در میان تلاطم شایعات و حسادت‌ها، گندم و آیین، دو پزشک جوان، در آستانه‌ی پیوندی ...

«سوگل در حصارِ خاطراتی محبوس است که از نگاهش تنها بغض‌های ناگفته و فریادهای فروخورده ...

درباره گتا و خواهرانش که پس از مرگ مادرشان نامه ای از پسرعموی مادرشان دریافت ...

درباره پسری عبوس و جدی ای که مدیر هتل های بین المللی که اتفاقی یک ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

این داستان درباره‌ی دو نفره؛ دو نفر که تمام تلاششون رو به کار گرفتن تا ...

ترنج دختر جوانی است که بر اثر یک بی‌احتیاطی و از روی ناآگاهی، با مصرف ...

طناز و طنین خواهرانی دوقلو هستند. طناز شدیداً دلباخته‌ی پسرعمویش، مهراب است؛ اما مهراب احساسات ...

این رمان روایت‌گر دختری خوش‌چهره به نام نگین است؛ دختری که همچون دیگر دختران، جذابیت‌های ...

من به عنوان یه وکیل سرشناس و موفق، وقتم رو پای روابط شخصی و غیرکاری ...

دانلود رمان دوستی دردسر ساز

ادامه ...

جلوی یک قهوه‌خانه بزرگ و باصفا در فضای باز خارج از شهر ترمز کرد. نگاهی به طبیعت و سرسبزی اطراف انداختم و با شوق گفتم:
ـ وای پوریا، اینجا چقدر قشنگه!

در ماشین را باز کرد و رو به من گفت:
ـ اینکه چیزی نیست بانو! جاهایی ببرمت که از زیبایی‌ش غافلگیر بشی.

با ذوق پیاده شدم. پوریا ماشین را قفل کرد و به طرفم آمد. بی‌توجه به اطراف، مرا محکم در آغوش کشید. با لحنی معترضانه گفتم:
ـ پوریا چیکار می‌کنی؟ وسط خیابون زشته!

خم شد و کنار گوشم زمزمه کرد:
ـ من همه‌جا خانوممو بغل می‌گیرم، از همین الان باید عادت کنی عزیزم.

صاحب قهوه‌خانه تا چشمش به پوریا افتاد، دستش را بالا برد و با صمیمیت گفت:
ـ چطوری داداش؟

پوریا هم با همان لحن خاکی جواب داد:
ـ مخلصم! میریم روی همون تخت همیشگی، خودت زحمتش رو بکش.

پسر سرش را به نشانه تایید تکان داد. تخت ما آخری بود؛ یک گوشه دنج که دور تا دورش را با پلاستیک پوشانده بودند. کفش‌هایمان را درآوردیم و نشستیم. پوریا بلافاصله نخ سیگاری از پاکت بیرون کشید و گفت:
ـ اجازه هست بانو؟

نگاهی به سیگارش انداختم و صداش زدم:
ـ پوریا…
ـ جان دلم قند عسل؟

از طرز صحبتش قند در دلم آب شد. لبخندی زدم و پرسیدم:
ـ سیگار کشیدن چه حسی داره؟

نگاهم کرد و با صدایی کشدار گفت:
ـ می‌خوای امتحان کنی؟

راستش بدم نمی‌آمد؛ در خانواده ما حتی کشیدن قلیان هم جرمی بزرگ به حساب می‌آمد، چه برسد به سیگار. وقتی تردیدم را دید، سیگاری برداشت، با خونسردی گوشه لبم گذاشت و با فندک رو شن‌اش کرد.

به محض اینکه پک کوچکی زدم، گلویم بشدت سوخت و به سرفه افتادم. پوریا با دیدن حالم به خنده افتاد، مرا با محبت در آغوش کشید و گفت:
ـ آخه جوجه، تو رو چه به این حرفا؟

با حرص گفتم:
ـ اصلاً هم جوجه نیستم!

این‌بار پک عمیق‌تری زدم که باز هم به سرفه افتادم. پوریا سیگار خودش را گوشه لبش گذاشت و آن را با آتش سیگار من روشن کرد. پکی محکم زد و دودش را صاف تو صورت من فوت کرد. در کمال تعجب، حتی بوی سیگارش هم به دلم می‌نشست!

دستش را بالا آورد و روی گردنم گذاشت. با نگاهی خاص زل زد به گردنم و با صدایی گیرا گفت:
ـ ترنج، تو چرا این‌قدر خواستنی هستی؟

سیگار را از لبم جدا کردم و گفتم:
ـ هیچ حس خاصی نداشت، فقط گلو مو سوزوند. تو هم نکش دیگه.

سیگار را از کنج لبش کشیدم بیرون و هر دو را درون نعلبکی خاموش کردم. با شیفتگی نگاهم کرد و گفت:
ـ چشم، نمی‌کشم. تو فقط بگو بمیر، من برات می‌میرم ترنج!

شنیدن این جملات عاشقانه که تا به حال از کسی نشنیده بودم، وجودم را پر از شادی کرد. طوری با عشق به من زل زده بود که احساس می‌کردم خوشبخت‌ترین دختر دنیا هستم.

صورتش آرام‌آرام به صورتم نزدیک می‌شد که ناگهان پرده پلاستیکی کنار رفت و صاحب قهوه‌خانه با سینی چای، قلیان و مخلفات وارد شد. با خنده نگاهش کردم، اما درست پشت سر او، کمی آن‌طرف‌تر روی یک تخت بزرگ، چشمم به امیرخان افتاد. در یک لحظه تمام لبخندم خشک شد و خون در رگ‌هایم منجمد شد!

او همسایه روبروی ما بود؛ بس که بدعنق و سخت‌گیر بود، همه «امیرخان» صداش می‌کردند. اگر مرا اینجا می‌دید و به گوش بابام می‌رساند، کارم تمام بود! با وحشت شالم را جلو کشیدم و گفتم:
ـ پوریا… امیرخان اینجاست!

پوریا نگاهم کرد و پرسید:
ـ امیرخان دیگه کیه؟
ـ همسایه روبرومونه! اگه ما رو ببینه بدبخت می‌شم!

پسر کافه‌دار نگاهی به پشت سرش انداخت و گفت:
ـ منظورتون آقای نامداره؟ اون همسایه‌تونه؟

سر تکان دادم. پسرک با هیجان ادامه داد:
ـ دمت گرم پوریا! می‌دونی این کیه؟ تو استانبول و ترکیه حرف اول رو تو مدلینگ می‌زنه، اونجا آژانس مدلینگ داره. تو اینستاگرام دنبالش می‌کنم، واسه خودش غولیه!

اخم‌های پوریا درهم رفت:
ـ بس کن سعید! اینا رو چرا به ما میگی؟ سفارشا رو که گذاشتی، بزن به چاک!

سعید زیر لب «باشه بابا»یی گفت و پرده را انداخت. نفس راحتی کشیدم و گفتم:
ـ وای پوریا، قلبم داشت می‌ایستاد!

با پشت دست گونه‌ام را نوازش کرد و گفت:
ـ مگه قلبت بی‌اجازه من حق داره بایسته خانم‌گلم؟ بیا بغلم ببینم.

آغوشش را گشود… خودم را در بغلش جای دادم و همان‌طور که با موهای دستش بازی می‌کردم گفتم:
ـ خسته شدم پوریا… از اینکه هرجا میرم باید با ترس و لرز اطرافم رو بپام که مبادا آشنایی ببینه.

پشت دستم را بوسید و گفت:
ـ قربونت برم، برای منم سخته ازت دور باشم. دلم می‌خواد زودتر مال خودم بشی، ولی بدون اجازه پدر مادرم نمیشه. چیزی نمانده خانومم، خیلی کم مونده.

سرم را بالا آوردم و آرام زیر گلویش را بوسیدم. بی‌تاب شد و سرش را جلو آورد تا لب‌هایم را ببوسد، اما سریع خودم را عقب کشیدم و گفتم:
ـ نمی‌خوای برام چای بریزی؟

اخم کرد. می‌دانستم به غرورش برگشته، اما نمی‌خواستم دوباره مثل دفعه قبل پیش برویم. بار گذشته پوریا زیاده‌روی کرد و وقتی با مخالفت من روبرو شد، کارمان به دعوا کشید و یک هفته با هم قهر بودیم.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

این داستان درباره‌ی دو نفره؛ دو نفر که تمام تلاششون رو به کار گرفتن تا ...

ترنج دختر جوانی است که بر اثر یک بی‌احتیاطی و از روی ناآگاهی، با مصرف ...

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.