دانلود رمان هویدا

عشق پنهان‌ماندنی نبود و نشانه‌های روشنی داشت. مگر عاشقی هم هست که مبتلای این نشانه‌ها نشده باشد؟

دانلود رمان هویدا

ویژه
۱۵۰,۰۰۰ تومان۲۹,۹۰۰ تومان۸۰٪ تخفیف

دانلود رمان هویدا

رایگان

رمان های رایگان

درباره مردی ۷۰ ساله به نام زرنگار است که ۴ فرزند دارد که دختر دومش ...

درباره دختری به نام پریا است که فریب اربابش یاسین را میخورد و با او ...

جاناتان، جوانی زاده لندن، پس از پایان تحصیلاتش به ایران بازمی‌گردد. در همان شب نخست، ...

درباره دختری قوی و مصمم به نام آناشید که به دلیل حفظ جونشون مجبور میشه ...

درباره دختری همیشه تنها و مهربون که شرایط زندگیش جوری بوده که همیشه غرورش له ...

ماجرای اروند عزیزی روایت می‌شود؛ پسری که در عرصهٔ مستندسازی مشغول به کار است و ...

درباره یه مرد ثروتمنده که به بیماری سرطان مبتلا است و کسی اینو نمیدونه و ...

درباه دختری قد و مغرور است که برای خونخواهی مادرش وارد یک شرکتی میشود ولی ...

داستان یخبندان با حضور یک دانشجوی جوان پزشکی آغاز می‌شود؛ راوی بی‌نامی که زندگی آرامش ...

الناز دختری بود پرانرژی، شوخ‌طبع و همیشه خندان؛ زندگی براش مثل یک بازی شیرین می‌گذشت. ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

داستان شاهدخت مغرور و پرجلوه‌ای که به اسیریِ شاهزاده‌ی جذابِ کینه‌توزترین دشمنشان درمی‌آید؛ مردی که ...

عشق پنهان‌ماندنی نبود و نشانه‌های روشنی داشت. مگر عاشقی هم هست که مبتلای این نشانه‌ها ...

این رمان سرگذشت دو زن به نام‌های لیلی و نیلوفر را روایت می‌کند؛ اولی در ...

این داستان روایتگر زندگی «بهناز» است که پس از دوریِ سه ساله، جهت برطرف کردن ...

در زبان کردی، پرنده‌ای را که راه آشیانه‌اش را گم کرده «لانه واز» می‌نامند؛ چرا ...

دانلود رمان هویدا

ادامه ...

#هو دا ی
#part1

خستگی از هر سلول و هر پیوند بدنش ساکن شد، اما نه در همان لحظه‌ای که دلبر دلنشینش را از دست داد. خستگی و تمام احساسات به‌سراغ او آمد؛ دنیا از چشم‌هایش رنگی دیگر گرفت.

در آشپزخانه بود. در دل این فضای آرام، مردی با دستان مهربان خود مشغول ریختن چای در فنجان‌های سفید بود. ناگهان لبخندی ناخواسته بر لبانش نقش بست. کت‌اش را برداشت و روی یک صندلی مبل نشست.

آیلی که از ورود مسیحا باخبر شده بود، صدای خفیف ماشین‌نشینی را که از داخل حیاط می‌آمد، شنید. او دستش را از همان‌جا بالا برد و همان‌گونه که پشتش به مسیحا بود، با صدای بلند و سرحال فریاد زد.

مسیحا با خنده‌ای کوتاه پاسخ داد و مهربانی‌اش را به گونه‌ای نشان داد که آیلا نتوانست در برابر آن مقاومت کند. او از مبل پرید و پاهایش را در عسل کشیده شده دراز کرد. سپس یک فنجان چای را از روی مبل برداشت و روی میز گذاشت.

آیلی قدم به جلو رفت تا روی مبل تک‌نفره‌ای که کنار دیوار بود بنشیند، اما مسیحا دست او را گرفت، او را روی صندلی نشاند و بوسه‌ای بر گونه‌اش گذاشت.

حالا دیگر عادت کرده بود به این لحظه‌های نشستن، درآغوش گرفتن و بوسه‌ها. سرش را روی شانهٔ مسیحا گذاشت.
آیلی پرسید: «امروز تو شرکت حالت خوب بود؟»
مسیحا با صدایی سرشار از خوشحالی گفت: «آره».

سکوتی کوتاه در فضا پدید آمد؛ مسیحا می‌خواست دوباره صدای دلنشین آیلا را بشنود.

مسیحا پرسید: «دانشگاه چطور بود؟»
آیلی پاسخ داد: «بد نبود، امتحان دادم؛ فکر می‌کنم نمره‌ام خوب می‌شود». مسیحا لبخند زد. «شب‌ گذشته تا سحر بیدار بودیم، ولی همه چیز خوب پیش رفت».

آیلی سر شانهٔ مسیحا را سرازیر کرد و خم شد تا فنجان چای را بردارد. فنجان را به دست مسیحا داد.

آیلی گفت: «چای‌ات را بخور، شاید سرد شود».

مسیحا فنجان را گرفت، لب‌هایش را به آن نزدیک کرد، دستش را دور کمر آیلا گذاشت و محکم به خودش فشار داد. آیلا از رفتارهای عجیب و غرور سرکوب‌نشده‌اش تعجب کرد، اما مسیحا به این عادت کرده بود.

#هو دا ی
#part2

پس از اینکه ناهار را تمام کرد، آیلا صدای مسیحا را صدا زد تا شام را بچینند. او به سمت صندلی‌اش رفت و کنار او نشست. آیلا ابتدا ظرف مسیحا را برداشت و برایش غذا کشید.

مسیحا گفت: «دست‌ات درد نکنه، خیلی زحمت کشیدی».

آیلی با خنده‌ای کوتاه پاسخ داد و دلش با هم‌نقش خندهٔ دلربا پر شد.

آیلی گفت: «این حرف‌ها چیه؟ … نوش جونت بخور».

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

داستان شاهدخت مغرور و پرجلوه‌ای که به اسیریِ شاهزاده‌ی جذابِ کینه‌توزترین دشمنشان درمی‌آید؛ مردی که ...

عشق پنهان‌ماندنی نبود و نشانه‌های روشنی داشت. مگر عاشقی هم هست که مبتلای این نشانه‌ها ...

این رمان سرگذشت دو زن به نام‌های لیلی و نیلوفر را روایت می‌کند؛ اولی در ...

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.