درباره زنی بیوه که پدربزرگش از ترس بدنامی برای او تصمیمی میگیرد که …
دانلود رمان زخمی سنت
- بدون دیدگاه
- 3,111 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : هاله نژاد صاحبی
- دسته : عاشقانه , ایرانی , رایگان
- کشور : ایران
- صفحات : 477
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان زخمی سنت
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان زخمی سنت
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختری تنها و بیگناه که در دادگاه قضاوت های دیگران گناهکار است تا اینکه ...
درباره دختری به نام قاصدک است که پایبند مردی پر تکبر به نام باربد است ...
کوشا افشارجم، پسر مغرور و آقازادهای که به خاطر درگیریهای خانوادگی از خانه میرود، در ...
درباره دختری به نام دلارا ایلیاتی است که با فرار از بند اسارت خود را ...
درباره دختری که از نه سالگی اونو برای پسرعموی نوزده سالش کیان میخواستند و زمانی ...
رمان عشق نامشروع داستان زنی به نام لیلا را روایت میکند که پس از یک ...
درباره یه دختر باهوش و جوان به نام ماهور است که بطور اتفاقی وارد دنیای ...
درباره خواهر و برادر خوانده ای به نامهای جاوید و شکوفه است که همیشه با ...
درباره دختری به نام پریا است که فریب اربابش یاسین را میخورد و با او ...
این رمان درباره زندگی دختریه شبیه به تمام دخترای اطرافمون، شاید حتی خیلی نزدیک و ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
کاسه صبر «هدیه» پس از سالها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز میشود. او در پی ...
دختری نوجوان به نام صنم، که در خانوادهای مرفه بزرگ شده است، روزی عکسی کهنه ...
دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...
بهار دختری است که پس از فوت پدرش، همراه خانوادهای گرفتار مشکلات مالی، روزهای سختی ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان زخمی سنت
# بخش یک
او پشت در اتاق نشست و زانوهایش را در آغوش گرفت. سرگیجه به حدی او را فرا گرفته بود که انگار کره زمین از جا خارج شده و جاذبه از بین رفته است. پلکهای خشک و خستهاش را فشرده و سرش را به در چوبی اتاقش تکیه داد. تنش همیشه سرد بود، اما این بار سرما به وضوح حس میشد و معدهاش از گرسنگی درد میکرد. اما برای او همه اینها اهمیتی نداشت. درد روحیاش به حدی بود که دیگر درد جسمی برایش مهم نبود. آب تلخ دهانش را فرو بلعید و گوش سپرده بود به گفتگوی مردانی که قصد داشتند برای او تصمیم بگیرند. همیشه همین بود.
دربزرگش باور داشت که بجوشن نامناسبی ایجاد میکند و به هیچ عنوان به زنان خانواده اجازه نمیدهد که بعد از درگذشت همسرانشان مجرد بمانند. اکنون سرنوشت بدبختی بار دیگر بر سر او آمده بود. او که همسرش را از دست داده بود، اینبار به جای اینکه تسلی مخصوصا از طرف زنان فامیل دریافت کند، با درد بزرگتری مواجه شده بود. رسوم و رسومات تعریف شده بودند و حالا قصد تحریک و تحقیر او را داشتند. زیرا اوقتی همسرش درگذشته بود، حال آنها فکر میکردند که نام و جایگاه آنها در جامعه به خطر افتاده است. لبهایش را گزید و دستش را به دلش گذاشت، قلبی که همیشه جای همسر جوان و عزیزش را خواهد داشت. همسری که تنها چند ماه فرصت داشت که عشق را یاد بگیرد و در کنارش عاشقانه زندگی کند.
#پارت دو
#زخــــمیسنت
هنوز تازه عروس میثاق بود ولی…
به شکلی که هیچ تصوری نمیشد، باید بزودی عروس مرد دیگری میشد.
مردی که حتی نمیدانست کدام یک از عموزادههایش است.
اگرچه اگر میدانست، فرقی نمیکرد.
زنان خانوادهاش مجبور بودند این واقعیت را بپذیرند!
به موهای بلندش کشید و با دلتنگی فراوان اظهار کرد:
_ من قرار است عروس میشوم، میثاق!
عروسی که حتی نمیدانست کدام مرد قرار است به عنوان همسرش انتخاب کند!
دلش نمیخواست که گوش بده، اما صدای کُلفتش خیلی بلند بود، تا حتی به گوشش هم میرسید.
“اصلاً اولین چیزی که اشتباه کردی، داداش اسدالله، داداش این بود که دختر دست گلتو به غریبه دادی! اصلاً نبود واسه دادن، مگه تو فامیل پسر خوب کم داشتیم؟ پسر من چی کم داشت از اون تحفه غریب؟”
“آره، خب داداش، خیلیم خوبیت نداره، بهتره مجرد بمونه. راستشو بخواین در و همسایهها میگن اگه عیب و ایراد نداشت، یه خودی عقدش میکرد، نه یه بابای غریب!”
“حق با توعه پسرعمو… پریماه عین دختر خودم. والله اگه با خودی ازدواج نکنه، خیلی ناچار میشه! باید بره جای دور!”
“به هر حال، زن بیوهای عین برگ گل پاکم که باشه، مگس هرز دورش نشینه. شوهر چادُر سر زنه، آبروشه!” دستهایش روی گوشهایش فشرد و با حرص زمین خورد.
“آرام باشید! خفه نشید همه!”
صدای ضربهای که به در اتاقش خورد، او را تکان داد.
#پارتسه
#زخــــمیسنت
با کرختی از پشت در بلند شد و با دستی پلکهای خیس خود را پاک کرد. اگرچه هیچکس را ندید، اما میدانست کسی جز خودش نمیتواند پشت در این اتاق باشد.
همدردش…
زن عمویی که سالها پیش بعد از مرگ عمویش، همسر دوم پدرش شده بود تا تنها نماند! شخصی که این روزها همراهش بود و به دلدردش گوش میکرد.
او در را باز کرد و به سمت پنجرهی کوچک اتاق رفت.
پنجرههای آنقدر کوچک بودند که به جای اینکه دلتان را باز کنند، قفس را برایتان تداعی میکردند.
او یک لبخند تلخ زد.
باید به خاطر داشت که پدرش زمانی که این خانه را ساخت، اصرار داشت تا اتاقها پنجره نداشته باشند، تا اجازه ندهد کسی به ناحق به دلوجود آنها نگاه کند. او به شدت التماس کرد و حالا این پنجره چند سانتیمتری، تنها منبع ناراحتی برای خانوادهاش شده بود. بدون اینکه به عقب نگاه کند، با خالص خندهاش سخن گفت: “مزایده است دیگر…”
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






