دانلود رمان سکوت تلخ

در شب‌هایی که هوا همچنان سرد و تاریک بود، نیکا در آستانه در خانه‌اش با تصویری وحشتناک روبه‌رو می‌شود؛ جسد خونین خواهرش روی زمین افتاده بود. دنیای نیکا از آن لحظه به بعد تغییر کرد. قلبش پر از درد و غم شد و در دلش شعله‌ای از انتقام روشن شد. تصمیم گرفت برای همیشه از زندگی‌ای که می‌شناخت فاصله بگیرد و تنها به یک هدف فکر کند: گرفتن انتقام.

این داستان درباره‌ی دختری است که در دلش آتشی از کینه و انتقام می‌سوزد. نیکا دیگر به هیچ چیز نمی‌اندیشید؛ برایش تفاوتی نداشت که راهی که می‌رود چقدر تاریک و خطرناک باشد. او آماده بود هر چیزی را فدای هدفش کند و حتی زندگی خودش را قربانی کند. هیچ ترسی در دلش نبود، فقط یک آرزو داشت: گرفتن انتقام از آنچه که از دست داده بود.

دانلود رمان سکوت تلخ

رایگان

دانلود رمان سکوت تلخ

رایگان

رمان های رایگان

درباره لحظات پایانی زندگی دو نفر است که روح هایشان در یک شب طولانی با ...

این روایت، قصه‌ی سرنوشت سه دختر جوان است؛ سه روح متفاوت که با قدم گذاشتن ...

درباره دختری به نام شرار است که از چیزی که بدش میاد سرش میاد ، ...

ماهرو، تنها دختر خانواده‌ اعلایی، دختری مذهبی با چاشنی شور و شیطنت، زیبا و دلفریب، ...

درباره دختری به نام آمین است که پدر و مادرش از هم طلاق گرفتن و ...

درباره خانم مهندسی به نام شایسته مجد است که قرار است برای انجام یک پروژه ...

داستان درباره مروارید سپهری است؛ سروان ۲۲ ساله و پلیس جوانی که والدین و خانواده‌ی ...

سایه‌ی فقر بر زندگی خانواده‌ی هیلدا، او را به سمت تصمیمی تلخ سوق می‌دهد. در ...

امیر برای نجات کامیار از چنگالِ تغییراتِ هولناک و مرموزِ شخصیتش، دست به کار می‌شود، ...

درباره زنی تحصیل کرده است که از وضعیت کنونی اش راضی نیست و دلش نمیخواد ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

جاوید اصلانی، فرزند والدینی که از رده‌های بالای یک گروه تروریستی هستند، به دنبال انتقام ...

کاسه صبر «هدیه» پس از سال‌ها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز می‌شود. او در پی ...

دختری نوجوان به نام صنم، که در خانواده‌ای مرفه بزرگ شده است، روزی عکسی کهنه ...

دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...

آریا رستگار، استادی مغرور و جدی که پس از سال‌ها سکونت در آلمان به ایران ...

دانلود رمان سکوت تلخ

ادامه ...

دست‌هایم از شدت عصبانیت به شقیقه‌ام فشار می‌آوردند. سردردی شدید تمام ذهنم را درگیر کرده بود. روزنامه‌ای که بر روی میز افتاده بود، تیتر صفحه اولش مثل ضربه‌ای به سرم می‌زد و این درد را تشدید می‌کرد. عصبی از جالم بلند شدم و روزنامه را به سمت اتاقم بردم. با قیچی تیتر را بریدم و آن را در کشو انداختم، کنار سایر بریده‌های روزنامه‌های قدیمی. نمی‌توانستم از آنچه که در ذهنم می‌گذشت فرار کنم؛ هر کلمه، هر جمله‌ای که در ذهنم تکرار می‌شد، به شعله‌های خشم دامن می‌زد.

حس می‌کردم تنم از حرارتِ درونی‌ام می‌سوزد و هیچ چیزی آرامم نمی‌کند. به سرعت خود را به حمام رساندم. بدون حتی فکر کردن به درآوردن لباس‌هایم، دوش آب سرد را باز کردم و با همان لباس‌ها زیر آب سرد رفتم. لحظه‌ای احساس کردم که بدنم از شدت سرمای آب می‌لرزد و دمای بدنم کم‌کم پایین می‌آید. فک‌هایم به هم می‌خوردند و دندان‌هایم به لرزه افتاده بودند. چشم‌هایم را بستم و سعی کردم این سرما را با تمام وجود حس کنم.

ناگهان صدای رعد و برق و بارش باران در ذهنم طنین‌انداز شد. به یکباره دوش آب سرد را بستم و با بدن یخ‌زده بیرون آمدم. حوله‌ای به دور بدنم پیچیدم و به آشپزخانه رفتم. لیوانی پر از آب کردم و دو قرص مسکن خوردم. بعد فنجانی از قهوه داغ درست کردم و به روی کاناپه دراز کشیدم. عطر قهوه، کمی آرامم کرد، گرمای بخار آن از صورت من عبور می‌کرد. یک جرعه نوشیدم و احساس تلخی در دهانم داشت به غم و اندوهی که در قلبم بود، افزوده می‌شد.

بی‌میلی، به موبایلم نگاه کردم. اسم نادیا روی صفحه روشن شد و با بی‌حوصلگی جواب دادم:

چیه؟

سلامتی؟ باز مثل همیشه بداخلاق و خشک!

سلام، چه خبر؟

خوبی؟ اصلاً چرا اینقدر حالمو می‌پرسی؟ همه چی عالیه، منم خوبم.

زنگ زدی که لودگی کنی؟

نه، زنگ زدم که به تو بگم که خیلی خری که دو ساعت منو تو این سرما گذاشتی و نیومدی.

یادآوری قرارمان باعث شد تا سرم کمی سنگین‌تر بشود. گفتم:

یادم رفت.

همین؟ این‌طوری از تو انتظار نداشتم. یک عذرخواهی نمی‌کنی؟

زنگ زدی که من عذرخواهی کنم؟

نیکا، چت شده؟ چرا این‌طوری شدی؟

صدای نادیا، پر از نگرانی بود.

هیچ چیز.

معلومه! دوباره روزنامه خواندی، عصبی شدی، غمگین شدی، و منو اینجا گذاشتی.

صدای فریاد من بلند شد:

چطور می‌تونی درکم کنی؟ مگه مثل من عزیزت رو از دست دادی؟ مگه مثل من اون صحنه رو دیدی؟ هر وقت چشمامو می‌بندم، همون تصویر جلوی چشمانم می‌آد. چطور می‌تونی درکم کنی؟

نادیا ساکت شد.

خوب، وقتی نمی‌تونی درکم کنی، بی‌خیال شو. ولی باید بی‌خیال این همه دردی بشی که داری توی خودت می‌کشی.

با صدای بلند گفتم:

هر چی بیشتر نگه دارم، راحت‌تر می‌توانم خودم رو آماده کنم.

آماده برای چی؟

بعداً می‌فهمی، الان حوصله ندارم.

بعد از کمی سکوت، نادیا گفت:

فردا بیا پیشم، خواهش می‌کنم.

باشه.

مثل امروز قالم نمی‌زاری؟

نه، قول می‌دم.

بدون خداحافظی گوشی را قطع کردم. به فنجان قهوه‌ام نگاه کردم و باز صدای درونی‌ام که با گله می‌گفت:

مگه هزار بار نگفتم فنجانتو رو میز نذار؟ همینجا لکه می‌مونه، نمی‌بینی؟

چشم‌هایم را بستم و گفتم:

خدایا، کی این خاطرات تموم می‌شه؟

ساعاتی بعد، در خیابان قدم می‌زدم، هوا ابری بود و نسیم سردی می‌وزید. یادم رفته بود چتر بیاورم. دست‌هایم را در جیب بارانی مشکی‌ام فرو کردم و یقه‌اش را بالا کشیدم. به دنبال چیزی بودم که شاید بتواند گرمایی به من بدهد، اما سردی بیشتر در آغوشم گرفت.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.