دستهایم از شدت عصبانیت به شقیقهام فشار میآوردند. سردردی شدید تمام ذهنم را درگیر کرده بود. روزنامهای که بر روی میز افتاده بود، تیتر صفحه اولش مثل ضربهای به سرم میزد و این درد را تشدید میکرد. عصبی از جالم بلند شدم و روزنامه را به سمت اتاقم بردم. با قیچی تیتر را بریدم و آن را در کشو انداختم، کنار سایر بریدههای روزنامههای قدیمی. نمیتوانستم از آنچه که در ذهنم میگذشت فرار کنم؛ هر کلمه، هر جملهای که در ذهنم تکرار میشد، به شعلههای خشم دامن میزد.
حس میکردم تنم از حرارتِ درونیام میسوزد و هیچ چیزی آرامم نمیکند. به سرعت خود را به حمام رساندم. بدون حتی فکر کردن به درآوردن لباسهایم، دوش آب سرد را باز کردم و با همان لباسها زیر آب سرد رفتم. لحظهای احساس کردم که بدنم از شدت سرمای آب میلرزد و دمای بدنم کمکم پایین میآید. فکهایم به هم میخوردند و دندانهایم به لرزه افتاده بودند. چشمهایم را بستم و سعی کردم این سرما را با تمام وجود حس کنم.
ناگهان صدای رعد و برق و بارش باران در ذهنم طنینانداز شد. به یکباره دوش آب سرد را بستم و با بدن یخزده بیرون آمدم. حولهای به دور بدنم پیچیدم و به آشپزخانه رفتم. لیوانی پر از آب کردم و دو قرص مسکن خوردم. بعد فنجانی از قهوه داغ درست کردم و به روی کاناپه دراز کشیدم. عطر قهوه، کمی آرامم کرد، گرمای بخار آن از صورت من عبور میکرد. یک جرعه نوشیدم و احساس تلخی در دهانم داشت به غم و اندوهی که در قلبم بود، افزوده میشد.
بیمیلی، به موبایلم نگاه کردم. اسم نادیا روی صفحه روشن شد و با بیحوصلگی جواب دادم:
چیه؟
سلامتی؟ باز مثل همیشه بداخلاق و خشک!
سلام، چه خبر؟
خوبی؟ اصلاً چرا اینقدر حالمو میپرسی؟ همه چی عالیه، منم خوبم.
زنگ زدی که لودگی کنی؟
نه، زنگ زدم که به تو بگم که خیلی خری که دو ساعت منو تو این سرما گذاشتی و نیومدی.
یادآوری قرارمان باعث شد تا سرم کمی سنگینتر بشود. گفتم:
یادم رفت.
همین؟ اینطوری از تو انتظار نداشتم. یک عذرخواهی نمیکنی؟
زنگ زدی که من عذرخواهی کنم؟
نیکا، چت شده؟ چرا اینطوری شدی؟
صدای نادیا، پر از نگرانی بود.
هیچ چیز.
معلومه! دوباره روزنامه خواندی، عصبی شدی، غمگین شدی، و منو اینجا گذاشتی.
صدای فریاد من بلند شد:
چطور میتونی درکم کنی؟ مگه مثل من عزیزت رو از دست دادی؟ مگه مثل من اون صحنه رو دیدی؟ هر وقت چشمامو میبندم، همون تصویر جلوی چشمانم میآد. چطور میتونی درکم کنی؟
نادیا ساکت شد.
خوب، وقتی نمیتونی درکم کنی، بیخیال شو. ولی باید بیخیال این همه دردی بشی که داری توی خودت میکشی.
با صدای بلند گفتم:
هر چی بیشتر نگه دارم، راحتتر میتوانم خودم رو آماده کنم.
آماده برای چی؟
بعداً میفهمی، الان حوصله ندارم.
بعد از کمی سکوت، نادیا گفت:
فردا بیا پیشم، خواهش میکنم.
باشه.
مثل امروز قالم نمیزاری؟
نه، قول میدم.
بدون خداحافظی گوشی را قطع کردم. به فنجان قهوهام نگاه کردم و باز صدای درونیام که با گله میگفت:
مگه هزار بار نگفتم فنجانتو رو میز نذار؟ همینجا لکه میمونه، نمیبینی؟
چشمهایم را بستم و گفتم:
خدایا، کی این خاطرات تموم میشه؟
ساعاتی بعد، در خیابان قدم میزدم، هوا ابری بود و نسیم سردی میوزید. یادم رفته بود چتر بیاورم. دستهایم را در جیب بارانی مشکیام فرو کردم و یقهاش را بالا کشیدم. به دنبال چیزی بودم که شاید بتواند گرمایی به من بدهد، اما سردی بیشتر در آغوشم گرفت.