دانلود رمان زخمی سنت

درباره زنی بیوه که پدربزرگش از ترس بدنامی برای او تصمیمی میگیرد که …

دانلود رمان زخمی سنت

رایگان

دانلود رمان زخمی سنت

رایگان

رمان های رایگان

درباره پسری به اسم بهراد است که متوجه حضور نیروهای منفی در اطرافش میشه و ...

با مرگ هوشنگ وارسته شوک بزرگی به دو پسرش وارد میشود . او وصیت کرده ...

صحرا گذشته‌ای دارد پر از زخم‌هایی که کسی از آن‌ها خبر ندارد؛ خاطراتی تلخ و ...

اشک های من ، چشمان او ، خیال با او بودن، تنهایی ام در تاریکی ...

درباره تیام، دانش‌آموز سال سوم دبیرستان که دختری با ظاهر معمولی اما باطنی پرشور و ...

سایه‌ی فقر بر زندگی خانواده‌ی هیلدا، او را به سمت تصمیمی تلخ سوق می‌دهد. در ...

تمام ماجرای ما از یک سفر تفریحی ساده آغاز شد. این سفر با ناپدید شدن ...

درباره دختری به نام دلناز و دو برادرش است . این دو برادر یکی دوستدار ...

درباره ارغوان زن جوانی است که به تازگی همسرش رو از دست داده و با ...

دیانا، دختر یک خانواده زحمتکش، میان درسِ معماری و رویاهای بزرگش می‌خواهد ثابت کند برای ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

هاتف‌خان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سال‌ها را به پژوهش‌های تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...

قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان وال‌استریت است؛ مردی که هیچ‌کس به سخنانش گوش ...

مردی خوش‌چهره و پر از عضله، که همراهی‌اش یک شوگر است و اصلاً علاقه‌ای به ...

اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ می‌شود که هرگز نمی‌تواند به آن‌ها برسد. پدرش او را ...

داستان از کشور آلمان آغاز می‌شود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبه‌رو شده ...

دانلود رمان زخمی سنت

ادامه ...

# بخش یک
او پشت در اتاق نشست و زانوهایش را در آغوش گرفت. سرگیجه به حدی او را فرا گرفته بود که انگار کره زمین از جا خارج شده و جاذبه از بین رفته است. پلک‌های خشک و خسته‌اش را فشرده و سرش را به در چوبی اتاقش تکیه داد. تنش همیشه سرد بود، اما این بار سرما به وضوح حس می‌شد و معده‌اش از گرسنگی درد می‌کرد. اما برای او همه این‌ها اهمیتی نداشت. درد روحی‌اش به حدی بود که دیگر درد جسمی برایش مهم نبود. آب تلخ دهانش را فرو بلعید و گوش سپرده بود به گفتگوی مردانی که قصد داشتند برای او تصمیم بگیرند. همیشه همین بود.

دربزرگش باور داشت که بجوشن نامناسبی ایجاد می‌کند و به هیچ عنوان به زنان خانواده اجازه نمی‌دهد که بعد از درگذشت همسرانشان مجرد بمانند. اکنون سرنوشت بدبختی بار دیگر بر سر او آمده بود. او که همسرش را از دست داده بود، این‌بار به جای اینکه تسلی مخصوصا از طرف زنان فامیل دریافت کند، با درد بزرگتری مواجه شده بود. رسوم و رسومات تعریف شده بودند و حالا قصد تحریک و تحقیر او را داشتند. زیرا اوقتی همسرش درگذشته بود، حال آنها فکر می‌کردند که نام و جایگاه آن‌ها در جامعه به خطر افتاده است. لبهایش را گزید و دستش را به دلش گذاشت، قلبی که همیشه جای همسر جوان و عزیزش را خواهد داشت. همسری که تنها چند ماه فرصت داشت که عشق را یاد بگیرد و در کنارش عاشقانه زندگی کند.

#پارت دو
#زخــــمیسنت
هنوز تازه عروس میثاق بود ولی…
به شکلی که هیچ تصوری نمی‌شد، باید بزودی عروس مرد دیگری می‌شد.
مردی که حتی نمی‌دانست کدام یک از عموزاده‌هایش است.
اگرچه اگر می‌دانست، فرقی نمی‌کرد.
زنان خانواده‌اش مجبور بودند این واقعیت را بپذیرند!
به موهای بلندش کشید و با دلتنگی فراوان اظهار کرد:
_ من قرار است عروس میشوم، میثاق!
عروسی که حتی نمی‌دانست کدام مرد قرار است به عنوان همسرش انتخاب کند!

دلش نمی‌خواست که گوش بده، اما صدای کُلفتش خیلی بلند بود، تا حتی به گوشش هم می‌رسید.
“اصلاً اولین چیزی که اشتباه کردی، داداش اسدالله، داداش این بود که دختر دست گلتو به غریبه دادی! اصلاً نبود واسه دادن، مگه تو فامیل پسر خوب کم داشتیم؟ پسر من چی کم داشت از اون تحفه غریب؟”
“آره، خب داداش، خیلیم خوبیت نداره، بهتره مجرد بمونه. راستشو بخواین در و همسایه‌ها میگن اگه عیب و ایراد نداشت، یه‌ خودی عقدش میکرد، نه یه بابای غریب!”
“حق با توعه پسرعمو… پریماه عین دختر خودم. والله اگه با خودی ازدواج نکنه، خیلی ناچار میشه! باید بره جای دور!”
“به هر حال، زن بیوه‌ای عین برگ گل پاکم که باشه، مگس هرز دورش نشینه. شوهر چادُر سر زنه، آبروشه!” دستهایش روی گوشهایش فشرد و با حرص زمین خورد.

“آرام باشید! خفه نشید همه!”
صدای ضربه‌ای که به در اتاقش خورد، او را تکان داد.
#پارتسه
#زخــــمیسنت
با کرختی از پشت در بلند شد و با دستی پلک‌های خیس خود را پاک کرد. اگرچه هیچکس را ندید، اما می‌دانست کسی جز خودش نمی‌تواند پشت در این اتاق باشد.
هم‌دردش…
زن عمویی که سال‌ها پیش بعد از مرگ عمویش، همسر دوم پدرش شده بود تا تنها نماند! شخصی که این روزها همراهش بود و به دل‌دردش گوش می‌کرد.
او در را باز کرد و به سمت پنجره‌ی کوچک اتاق رفت.
پنجره‌های آنقدر کوچک بودند که به جای این‌که دلتان را باز کنند، قفس را برایتان تداعی می‌کردند.
او یک لبخند تلخ زد.

باید به خاطر داشت که پدرش زمانی که این خانه را ساخت، اصرار داشت تا اتاق‌ها پنجره نداشته باشند، تا اجازه ندهد کسی به ناحق به دل‌وجود آن‌ها نگاه کند. او به شدت التماس کرد و حالا این پنجره چند سانتی‌متری، تنها منبع ناراحتی برای خانواده‌اش شده بود. بدون اینکه به عقب نگاه کند، با خالص خنده‌اش سخن گفت: “مزایده است دیگر…”

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.