داستان دربارهی دختری است که برای پرداخت بدهی پدرش، ناخواسته مجبور میشود با پسر خان ازدواج کند. اما این ازدواج آغاز یک زندگی رویایی نیست؛ بلکه شروع مسیری پر از اجبار، راز و سختی است. با ورود او به حرمسرا و آشنا شدن با آدمهای تازه، سرنوشتش وارد گردابی از اتفاقات پیشبینینشده میشود.
دانلود رمان دلبرک ارباب ( جلد 1 و 2 )
- بدون دیدگاه
- 1,113 بازدید
دانلود رمان دلبرک ارباب ( جلد 1 و 2 )
150.000 تومان
69.900 تومان
150 هزار تومان
29.900 تومان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان دلبرک ارباب ( جلد 1 و 2 )
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره اتفاقاتی در گذشته که تاثیراتش را بر اتفاقات آینده یه رابطه عاشقانه میگذارد و ...
درباره یه دختر شمالی که دانشجوی یه دانشگاه تو شیراز و با معلم هندسه ش ...
درباره دختری به نام ریحانه و معشوقه اش به نام حافظ است که …
...دستهای خستهی آوا، زنی تنها و سیساله که تا به حال تنها به تنهایی به ...
درباره دختری به نام یگانه میباشد که پدر و مادرش را از دست داده و ...
درباره دختری به نام اقلیما که در یک تالار عروسی مشغول به کار است . ...
درباره دختری شیطون به نام پریناز است که عاشق دوست برادرش میشه ولی برادرش رو ...
درباره پسری به نام کیارش که تو راه مسافرت دختری رو میبینه که به زمین ...
رمان جواهر بخش ای ( Ang Mutya ng Section E )درباره جی جی ، دانشآموز ...
درباره دختری به نام نازلی با زندگی تلخی که داشته به یک مرد به نام ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
کاسه صبر «هدیه» پس از سالها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز میشود. او در پی ...
دختری نوجوان به نام صنم، که در خانوادهای مرفه بزرگ شده است، روزی عکسی کهنه ...
دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...
بهار دختری است که پس از فوت پدرش، همراه خانوادهای گرفتار مشکلات مالی، روزهای سختی ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان دلبرک ارباب ( جلد 1 و 2 )
دستم را با زور گرفت و به سمت جلو کشید. با گریه گفتم:
«آقاجان، به خدا ولم کن… من نمیخواهم زن ارباب بشوم.»
نگاه تندی به من انداخت.
«بشی! خفه شو. باید زن ارباب بشی.»
با هقهق روی زمین نشستم تا نتواند مرا ببرد. خودم را سنگین کرده بودم شاید منصرف شود. دستم را از دستش کشیدم و با التماس گفتم:
«نه آقاجان، من نمیخواهم زن ارباب بشوم… او به سن پدرم است. من میخواهم درس بخوانم…»
حرفم نیمهتمام ماند؛ سیلی محکمی به صورتم زد. سرم گیج رفت. بعد موهایم را چنگ زد و مرا جلو کشید.
«دخترهی سرکش! برای من شاخ شدهای؟ وقتی میگویم باید زن ارباب بشوی، یعنی باید بشوی. من پول ندارم شکم تو را سیر کنم. هنوز هفت بچهی دیگر دارم.»
بعد هم کشانکشان مرا به سمت در حیاط برد.
یاد مادرم افتادم و با صدای بلند فریاد زدم:
«خانومجان! به خدا کمکم کنید… نگذارید آقاجان بدبختم کند.»
دانلود رمان دلبرک ارباب ( جلد 1 و 2 )
ناگهان جلوی در پرت شدم و حرفم قطع شد. پهلویم محکم به سنگی که همیشه کنار در بود خورد. درد شدیدی در تمام بدنم پیچید و از دهانم جیغی بیرون آمد.
آقاجان با عصبانیت گفت:
«جیغ نزن دخترهی بیآبرو! اگر صدایت دربیاید بدتر باهات رفتار میکنم.»
از درد به خودم میپیچیدم که همان لحظه در باز شد و سایهی مردی روی زمین افتاد. با چشمان اشکآلود سر بلند کردم.
با دیدنش ترس تمام وجودم را گرفت. با آن ابروهای پرپشت و نگاه سنگینش خیره به من نگاه میکرد. دستش را روی سبیلش کشید.
قرار بود زن این مرد بشوم؟
خودم را کمی عقب کشیدم. نگاهش برق عجیبی داشت و فکر اینکه باید همسر او شوم حالم را به هم میزد.
مرد چند قدم جلو آمد، نگاهی به آقاجان انداخت و آرام پرسید:
«همینه؟»
آقاجان سریع سر تکان داد و با لحنی چاپلوسانه گفت:
«بله ارباب کوچک، دختر خودم است.»
با چشمانی پر از التماس به آقاجان نگاه کردم.
مرد پرسید:
«چند سالش است ابراهیم؟ عادت ماهیانه شده؟»
آقاجان کمی دستپاچه شد اما گفت:
«هفده سال دارد ارباب… چند ماهی میشود از مادرش پرسیدهام.»
لبخند کجی روی لبهای مرد نشست.
«خوبه.»
بعد ادامه داد:
«بدهیات بخشیده شد. فقط از امروز فراموش کن چنین دختری داشتهای. انگار مرده. فهمیدی ابراهیم؟»
آقاجان جلو رفت، روی زمین نشست و پای ارباب را بوسید.
«تا آخر عمر ممنون شما هستم ارباب… فراموشش میکنم.»
قلبم فشرده شد. یعنی مرا فروخته بود؟
دانلود رمان دلبرک ارباب ( جلد 1 و 2 )
هقهقم بلندتر شد. باورم نمیشد آقاجان اینقدر بیرحم باشد.
ارباب به سمت من آمد. دستم را گرفت و بلندم کرد. تقلا کردم و گفتم:
«ولم کن! من نمیخواهم ازدواج کنم… هنوز بچهام.»
با خشم نگاهم کرد و مچ دستم را آنقدر فشار داد که از درد ناله کردم.
«تو رعیت زیادی حرف میزنی. ادب شدنت با من.»
دستم را کشید و به دنبال خودش برد. آخرین توانم را جمع کردم و شروع به جیغ زدن کردم.
«آقاجان! خانومجان! کمک کنید…»
التماس میکردم اما هیچکس به دادم نرسید.
ارباب درِ ماشین را باز کرد و مرا داخل پرت کرد. خواستم بیرون بیایم که محکم به صورتم کوبید.
«دخترهی عوضی! ساکت شو و همانجا بنشین.»
صدایش آنقدر بلند بود که بدنم لرزید. خودم را به گوشهای کشیدم. اشک از چشمانم جاری شد. این حق من نبود… واقعاً نبود.
آرام شروع کردم به گریه کردن.
ارباب پشت فرمان نشست، پایش را روی گاز گذاشت و ماشین به حرکت افتاد.
زن آرایشگر نگاهی به صورتم انداخت و گفت:
«چقدر زیبایی! ارباب کوچک حسابی ازت خوشش میآید.»
ارباب کوچک؟
دانلود رمان دلبرک ارباب ( جلد 1 و 2 )
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






