دلارا مشفق، دختری ۱۸ ساله و مسئولیتپذیر، برای کمک به برادرش به دنبال شغل میگردد. جستوجوی او سرانجام به استخدام در شرکت ادنان ختم میشود؛ شرکتی که مدیرش مردی مغرور، جدی و سختگیر است. ورود دلارا به دنیای کاری ادنان، آغاز ماجراهایی تازه و اتفاقاتی پیشبینینشده است که میتواند زندگی هر دوی آنها را تحت تأثیر قرار دهد…
دانلود رمان تو فقط حق منی
- بدون دیدگاه
- 53 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : فاطمه حسنوند
- دسته : اجتماعی , ایرانی , بزرگسال , عاشقانه , ویژه
- کشور : ایران
- صفحات : 934
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان تو فقط حق منی
150.000 تومان
29.900 تومان
150 هزار تومان
29.900 تومان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان تو فقط حق منی
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
داستانی واقعی از دختری عاشق که در سال ۱۳۶۰ در روستایی از توابع بروجن اتفاق ...
درباره لحظات پایانی زندگی دو نفر است که روح هایشان در یک شب طولانی با ...
درباره دختری به نام سوگند است که پدرش راننده تاکسی است و مرتکب یک قتل ...
درباره دختری مهربان ، جذاب ، با غرور و لجباز به نام سایه است که ...
داستان واقعی درباره ازدواج دختری کم سن و سال به نام نیکو با یه دندانپزشک ...
درباره دختر و پسری به نامهای پریماه و محمد میباشد . محمد که گذشته خوبی ...
درباره دختری به نام اقلیما که در یک تالار عروسی مشغول به کار است . ...
درباره عشق و جذابیت یک شاگرد دختره که معلمش سعی در بدست آوردنش داره که ...
درباره دختری به نام دیاره که با دختر خالش زندگی میکنه و در یک شیرینی ...
درباره آیناز دختر شیطون قصه که همه خواستگارهاش رو جواب میکنه تا اینکه به اجبار ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
هاتفخان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سالها را به پژوهشهای تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...
قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان والاستریت است؛ مردی که هیچکس به سخنانش گوش ...
مردی خوشچهره و پر از عضله، که همراهیاش یک شوگر است و اصلاً علاقهای به ...
اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ میشود که هرگز نمیتواند به آنها برسد. پدرش او را ...
داستان از کشور آلمان آغاز میشود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبهرو شده ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان تو فقط حق منی
مامان:
— امیر کجاست؟
— رفته دنبال کاری که مادرش میگرده. اصلاً نمیدونه کجا. حتی سواد و حسابی هم نداره.
با ناراحتی، مامان سرفرازیاش را پایین آورد، سرش را به دیوار زد و نشست.
— چرا اینجوری توی شهرهای بزرگ زندگیمون اینقدر سخت میشه؟
بابا از پشت سر گفت: اگر این وضعیت ادامه داشته باشد، چطور میتونیم پیشرو باشیم؟
بابا که بزرگتر شده بود، میگفت: ای کاش تو پیشم بودی. دلم برای تو خیلی تنگ شده.
— حالا دیگه خوراکی نخور، مامان. بالاخره یه کاری پیدا میکنه.
— پس تو چه کار کردی؟ مدرکتو گرفتی؟
یادش آمد که دیپلمش را گرفته، بهسرعت بهسر مادر زد و گفت: «وای! مامان، با نمره ۱۹۷.۶۲، شدم!»
— ماشاالله، دخترم، خوشحالم که درد تو بهدستهات رسیده. امیدوارم همیشه موفق باشی.
کیف را برداشت، تمام وسایلش را داخلش گذاشت و به سمت مامان رفت.
— ببین مامان، الآن دیپلم دارم، میتونم به امیر کمک کنم و برم سر کار.
— بگو چند تا دلار میخوای، فکر کن از سرت بیرون بزن. بچهها چه کاری میکنن؟
— مامان، من کجا بودم؟ من ۱۸ سالم میشود دیگه!
— چهجور که میگویی، ۱۸ سال سن مادر نیست! اگر اجازه بدم امیر همچنان ادامه بده، نمیتونه کاری بکنه.
—
فقط صدای نالهام از دل بیرون میآمد. دستهایش را گرفته و گفتم:
— مامان، من هم میخوام کمکت کنم، بدون دلیل خاصی. داداش امیر هم نمیخواد کاری بکنه.
— نمیخواد کاری بکنه، ولی بگو چند بار. او میگوید باید درست پیش بره و ادامه بده در دانشگاه.
— این وضعیت درسی و دانشگاهی چهجوری به دردمان میخورد؟
— این حرفها را کنار بگذار، چای بخور، لباسهات را عوض کن. من دیگه میآیم ناهار را میگیرم. حتماً تو خیلی گرست.
— واو، مامان! گفتی که گرسنمه. بگو که نه.
— پس بخور و برو لباسهات را عوض کن تا ناهار بخورم.
بعد از آن، او به آشپزخانه رفت و بلند شد. من اصلاً نمیخواستم که مامان اذیت بشه؛ او و داداشم عزیزترین آدمهای دنیا هستند.
من شروع کردم به نوشیدن چای دارچین مامان. خیلی خوشمزه بود؛ مامان میدانست که من و امیر همدیگر را دوست داریم و همیشه وقتی از بیرون میآییم، برایمان غذا میپزد. او گفت: «خستگیات را دور کن.»
از بیرون آمدم، به سمت اتاق تنها رفتم. یک شلوارک و یک تیشرت پوشیدم، لباسهای کثیفام را در گوشهای گذاشتم تا بشویند. سپس به آشپزخانه برگشتم، جایی که مامان سفره میچید.
— مامان، بیا بنشین، من آن را میچینم.
— نه عزیزم، خستهای؟
— بابا نه، خسته بود کجا؟
او دیگر حرفی نزده و نشست. من شروع به چیدمان سفره کردم. در حین اینکه ماکارونی را روی سفره میچیدم، صدای در حیاط بلند شد. دویدم به سمت در تا مطمئن شوم امیر خیس نمیشود. در را باز کردم. خدا را شکر که او خیس نشده بود. او را بوسیدم.
— سالم، داداش، خسته نباشی.
— سالم، جوجو، بیا پایین، یخبرفبابا را بزن.
— خب بابا، میخوای مهربونی کنم؟
— نه، اصلاً.
با هم به سمت خانه رفتیم. مامان در را باز کرد و ما بهسر سفره نشستیم و منتظر آمدن امیر شدیم. وقتی او رسید، ناهار را شروع کردیم.
همینطور که غذا میخوردیم، جوجو زیر صداهای خندهام میپرست. او گفت: «گشنهام!»
— خندیدم. — بگو دلم برات سوخت، بیا بخور.
دخترم دیپلمش را گرفت. سرش گفت: «جوجو؟» من لبخند بزرگی زدم.
— آره، داداش.
او را در لپم کشید. بعد از ناهار، سفره را جمع کردم، ظرفها را شستم. سپس یک پتوی نرم برداشتم، روی خودم پوشیدم و بهسرعت به خواب رفتم.
صدای امیر از خواب بیدارم کرد.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






