شهرزاد دختری پرشور و لبریز از نشاط است که اشتیاقی عمیق به نویسندگی دارد. او برای ادامهی تحصیل و موفقیت در مسیر قلم، تصمیم میگیرد همراه برادرش محسن عازم تهران شود. محسن نیز در آرزوی دستیابی به ثروت است و هر دو امید دارند تا در دل این کلانشهر، آیندهای پرفروغ و موفق برای خود بسازند.
دانلود رمان به طعم شکلات
- بدون دیدگاه
- 50 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : حانیا بصیری
- دسته : اجتماعی , ایرانی , رایگان , عاشقانه
- کشور : ایران
- صفحات : 594
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان به طعم شکلات
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان به طعم شکلات
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
این داستان درباره دختری به اسم ماهی است؛ دختری بسیار شاد، پرنشاط و شیطون که ...
خوابها و کابوسها مثل پنجههایی تیز، مدام ذهن تاریک و پریشانم را خراش میدهند. پرسشها ...
گاهی در مسیر زندگی، به نقطهای میرسی که راهی جز انتخاب نداری. انتخابی که شاید ...
این روایت، قصهی سرنوشت سه دختر جوان است؛ سه روح متفاوت که با قدم گذاشتن ...
در کوران آتش کینهتوزی، روایتی از عشقی سوزان جان میگیرد. این قصه پر فراز و ...
یک داستان پلیسی و عاشقانه درباره یک ازدواج صوری که …
...درباره آیناز دختر شیطون قصه که همه خواستگارهاش رو جواب میکنه تا اینکه به اجبار ...
«در دنیایی که میراث هر خانواده، سلطه بر دیگران و تملک جان انسانهاست، نیلوفر با ...
درباره دختری سختی کشیده از خانواده ای طلاق که حال بهترین وکیل دادگستری شده و ...
این داستان درباره دختری به نام شکوفاست که تنها یک هفته پس از تولد، جلوی ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
در جهان تیره و تارِ آکنده از فساد و جنایت، لارا بر سر دوراهی دردناکی ...
این داستان درباره دختری به نام افسون است که درگیری عشقی عمیق و دوجانبهای با ...
غزال پس از یک تصادف، دچار فراموشی میشود و ناگهان در میان قبیلهٔ عشایری بیدار ...
شهرزاد دختری پرشور و لبریز از نشاط است که اشتیاقی عمیق به نویسندگی دارد. او ...
رویا برای سپری کردن دوره دو ساله طرح پرستاریاش، تبریز را رها کرده و عازم ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان به طعم شکلات
**متن بازنویسیشده**
— «آیا از این کار سخت خوشتان آمده؟» او گفت. «فقط یک میم کوچولو از ابتدا میتواند تمام مشکلاتتان را از بین ببرد؛ دنیا پر از شکلات است. ^_^ آمادهاید تا طعم شکلات را بچشید؟»
در لحظهای که خندهای از لبانش برمیآمد، یکی از حاضرین گفت: «کافی است، خدا رو شکر، اینجا چقدر زیباست!»
او به طرفش نگاهی کرد و گفت: «حالا که اینجا هستی، میخواهی دلم را خوشحال کنی؟»
در همان حین، نگاهی به خواهر عروس انداخت؛ چه زیباتر از عروس! لبخندش را با این حرفها همراه کرد: «مژده زدم، نکنه پسپشتش میگیره؟»
خواهرش پاسخ داد: «اگر همه مثل من آزاد بودند، حتماً یک خواهر زیبا مثل تو برای خودش انتخاب میکردند. ولی زندگی من اینگونه نبود.»
چشمانش پر از اشک شد؛ او سعی کرد آنها را در دل خود نگه دارد، سپس با صدای خندهای فشارآور گفت: «خب، بس است. دیگر نگذارید هیاهو کنید، منتظر باشید.»
—
دخترک با اشکهای حلقهزده در چشمهایش، خود را کنترل کرد، لبخندی آرام زد و دامن عروس را گرفت. با یک چشمک گفت: «آرش، تو کجایی؟ من اینجا بودم، لحظهای هم نمیخواستم تو را از دست بدهم.»
وقتی اسم «ارش» را صدا زد، لبخندش بیشتر شد؛ سپس از دستش گرفت و گفت: «بیا، تا وقتی که بازگردی، اینجا بمان.»
چهرهاش سفت شد، اما گفت: «نکن که اینجا غمگین شود؛ خوشحالیمان نباید از دست برود.»
به سمت در رفت، در را باز کرد و به سهلی که با استرس ولی خوشحالی پشت در ایستاده بود، نگاه کرد. او گفت: «سالم، تمام شد؟»
سالم خجالتزده سر تکان داد. «بله، بفرما.»
پس از آن، با قدمهای آرام وارد سالن شد؛ دستهایش را به سمت صندلیهای کنار استاد کشید و نگاهش به مژده افتاد که دستهایش را بههم چسبانده و چشمهایش بسته بود. لبخندش بهتدریج از پشت سینهاش به جلو میرفت؛ دو دستش محکم دستهگل را میگرفت و حرکاتش واضح بود. مژده به آرامی به سمت او چرخید؛ دو گل از میان گلهایشان شکوفا شد.
«بالاخره این روز هم زیبا شد؛ قربانت برم!» او فریاد زد؛ آنها در هم آغوش گرفتند و چند لحظه همانجا ماندند. مژده دستهایش را دور گردن سهلی حلقه کرد و سپس به چشمهایش نگاه کرد و گفت: «همیشه با هم میمانیم.»
چهرهاش پر از غم شد؛ خواهرش پس از مدتی جدایی طولانی، به عشقش رسید و این صحنه زیباترین لحظهای بود که میتوانستند بهخاطر بسپارند. او سرش را بهطرف دیگری تکان داد، فکرهای مزاحم را از خود دور کرد. دو نفر در آغوش هم بودند، هیچ قصد جدایی نداشتند.
مژده سرانجام رضایت داد که از سهلی جدا شود؛ او آمد و گفت: «شهرزاد، سرِ این مسیر را میدانی؟»
او خندید و پاسخ داد: «با من میآیی؟ من میخواهم راننده باشم! اگر آرش هم دنبال من باشد، فکر نکن که مانعمان شود.»
شهرزاد سرش را تکان داد و گفت: «باشه، پس تا آخر در با هم بمانیم، حداقل بهعنوان خواهر بزرگتر و تنها خانوادهات.»
با لبخندی گرم دستهایش را گرفت و گفت: «نگران نباش، هنوز هم میتوانیم بهراحتی پیش برویم. حواسم است، بوسهات را روی لبهایم میگذارم.»
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






