دانلود رمان آواره عشق

این داستان درباره دختری به نام افسون است که درگیری عشقی عمیق و دوجانبه‌ای با پسرعمویش، علی، دارد. اما جریان این عشق به همین‌جا ختم نمی‌شود و رویدادها کاملاً پیچیده می‌گردند؛ از یک‌سو افسانه، خواهر افسون، دل‌بسته علی شده و از سوی دیگر، مانی که برادر بزرگ‌تر علی است، شیفته افسون می‌شود. در فرهنگ این خانواده، سنتِ رعایت تقدم سنی برای ازدواج حاکم است و فرزندان بزرگ‌تر باید زودتر از کوچک‌ترها تشکیل خانواده دهند. همین رسم باعث می‌شود مانی به‌واسطه سن بالاترش نسبت به علی، به خواستگاری افسون بیاید و او را در وضعیتی…

دانلود رمان آواره عشق

رایگان

دانلود رمان آواره عشق

رایگان

رمان های رایگان

درباره خترین تنها و مستقل به نام نگارین جوان شیر است که به تنهایی بار ...

درباره دختری به نام قاصدک است که پایبند مردی پر تکبر به نام باربد است ...

درباره پسری به نام کیارش که تو راه مسافرت دختری رو میبینه که به زمین ...

غزال پس از یک تصادف، دچار فراموشی می‌شود و ناگهان در میان قبیلهٔ عشایری بیدار ...

درباره سرنوشت عاشقانه دختری است که زندگی معمولی دارد ولی به طور ناگهانی در یک ...

درباره یه دختر خدمتکار که اتفاقای بدی براش میوفته و …

...

درباره دختری دبیرستانی به نام نسیم سرخوش که بی ادبو شیطونه و تو دبیرستانی که ...

درباره یه ژنرال جدی و سختگیر که فکرشم نمیکنه که یه روز عاشق یه دختر ...

«در دنیایی که میراث هر خانواده، سلطه بر دیگران و تملک جان انسان‌هاست، نیلوفر با ...

درباره رابطه عاشقانه دختری به نام میگل است که …

...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

در جهان تیره و تارِ آکنده از فساد و جنایت، لارا بر سر دوراهی دردناکی ...

این داستان درباره دختری به نام افسون است که درگیری عشقی عمیق و دوجانبه‌ای با ...

غزال پس از یک تصادف، دچار فراموشی می‌شود و ناگهان در میان قبیلهٔ عشایری بیدار ...

شهرزاد دختری پرشور و لبریز از نشاط است که اشتیاقی عمیق به نویسندگی دارد. او ...

رویا برای سپری کردن دوره دو ساله طرح پرستاری‌اش، تبریز را رها کرده و عازم ...

دانلود رمان آواره عشق

ادامه ...

۳

«درس بخون، تکلیف من اینه؛ دیپلم گرفتم و الآن دل‌ام نمی‌خواهد سر کلاس بپیوندم. مگر باید بمونم تا موهایم مثل دندون‌هایم سفید بشه؟!»
— خدا، این هم‌چنان مرگ است!

«آه، این حرف‌ها چی هستن، افسانه! از جلوی چشم‌هام دور شو، دخترِ چشم‌سفید!» افسانه با ناراحتی از در رفت. حق با افسانه بود؛ در فامیل‌مان می‌گفتند که ابتدا باید بچه‌های بزرگ‌تر ازدواج کنند، سپس کوچکترها. مادر با ناامیدی روی صندلی نشست و گفت:

«چه‌دوره‌ای شده این زمان…؟ ماجراهای ماکسی جرات می‌کرد از این حرف‌ها بگیره!»

«اشکالی نداره مامان، او هم حرف دلش را زد. نگران نباشید، ناراحت نشینید.»

«آخه دیدی؟»

«بهت گفتم، مامان خوشگلم، ناراحت نشو… بعد ناهارمان رو می‌خوریم. من کاری دارم تا وقتی علی می‌آید تمام کنم؛ پس بهتره تو هم لبخند بزن و برای ما غذا آماده کن.» سپس بوسیدم.

روزی قرار بود علی، پسر عمو عباس، به خانه‌مان بیاید تا در آماده‌سازی کنکور کمکم کند. علی پسری کوچک‌تر از عمو عباس بود؛ عمو هم یک پسر و یک دختر داشت. ما پنج نفر از کودکی با هم بزرگ شدیم. خانواده‌مان رابطه‌ای صمیمی داشت؛ بیشتر وقت‌ها مسافرت‌ها و مهمانی‌ها را با هم می‌گذراندیم. وقتی که با هم بودیم، همیشه سر و صدا می‌کردیم. این صداها باعث شد تا احساس محبت عمیق‌تری نسبت به علی پیدا کنم، بدون اینکه کسی از دل‌پذیرهای من باخبر شود، حتی مینا که مثل دو خواهر بود. مانی، برادر بزرگ‌تر علی، دو سال از من بزرگتر بود؛ ما دو دل بودیم. مادر همه‌وقت می‌گفت، گاهی شوخی می‌کردیم اما احترام را همیشه حفظ می‌کردیم.

خانواده عمو عموماً تحصیل‌کرده بود؛ مادر عمو معلم آموزش و پرورش بود و فوق‌لیسانس روانشناسی داشت، شوهرش هم مدرس بود. به‌دلیل تحصیلاتشان دیر ازدواج کرده بودند. مانی تا لیسانس ادامه تحصیل داد، علی هم فوق‌لیسانس ارتباطات داشت. همه‌ی آن‌ها افراد مودب، خونگرم، جذاب و دل‌نشینی بودند که دیگران به ایده‌ها و نظراتشان احترام می‌گذاشتند. ما پنج نفر از نظر ظاهر تقریباً زیبا بودیم؛ موهامان را از مادر بزرگمان به ارث برده بودیم؛ اما فقط من چشم‌های آبی مادربزرگ را داشتم، چشمانی که در جوانی‌اشان بسیار زیبا بود، اگر امروز هم به دقیق‌ترین جزئیات نگاه کنید، هنوز زیبایی‌اش را می‌بینید.

علی ترم قبل فوق‌لیسانسش را گرفت و خیلی زود در یک شرکت معتبر استخدام شد. سال پیش وقتی شنید که من دوباره توی کنکور قبول نشدم، گفت:

«اگر جدی بخوای درس بخونی، من هم سعی می‌کنم کمکت کنم.»

من این حرف را جدی نگرفتم تا اینکه هفته پیش، در عروسی مینا، خواهرش، وقتی او را دیدم به سمتم آمد و گفت:

«سلام علی، خوش اومدی. عروسی‌تون مبارک باشه.»

چشمانش را نگاه کردم و گفت:

«تبریک… عروسی‌تون چه زیباست!»

با خجالت گفتم: «متشکرم. اگر یک چیز بگویم، ناراحت نمی‌شوی؟»

او لبخند زد و گفت: «خواهش می‌کنم.»

«امشب خیلی خوشگل شدی؛ گونه‌هام قرمز شد، سرم را پایین انداختم و گفتم: متشکرم، ولی فکر نمی‌کنم این‌طوری باشد بهتر؛ بهتر است خودت را در آینه نگاه کنی.» او خوشحال لبخند زد و من گفتم:

«حالا اگر اجازه بدهی می‌روم.»

«نه، صبر کن افسون.» برگشتم و پرسید:

«امسال هم برای کنکور شرکت می‌کنی؟»

«بله، اما فکر نمی‌کنم قبول شوم.»

«چرا؟»

«در دو سال گذشته هم همین‌طور درس می‌خواندم، اما قبول نشدم؛ بابام هم اجازه نمی‌دهد بروم بیرون.»

«می‌خواهی کمکت کنم؟»

«چطور؟»

«من می‌توانم در دروس‌ات کمک کنم؛ تو هم چندتا کتابی که بهت می‌گویم تهیه کن، تا با هم کار کنیم.»

«آیا فایده‌اش هست؟»

«البته، فقط باید کمی بیشتر تلاش کنی.»

«قول می‌دهم تمام تلاشم را بکنم.»

«حالا دو ماه فرصت داری تا خودت را برای کنکور آماده کنی.» نگاهی سپاس‌گرانه به او انداختم و گفتم:

«متشکرم، پسر عمو.»

«می‌تونم تو را علی صدا بزنم؟» خندیدم و گفتم: «باشه، پسر عمو.»

او خندید و گفت: «قرار نیست بدجنس بشی!» خندیدم و از آنجا دور شدم، به سمت مهمانان دیگر رفتم. چند دقیقه بعد، نوه خاله مینا، دختربچه‌ای کوچک، به من نزدیک شد و گفت:

«آفسان خانم، عروس خانم کار دارید؟»

نزدیک مینا شدم و پرسیدم:

«کاری داری؟»

او گفت: «چرا این‌قدر زیبا هستی و خودتو این‌قدر خوشگل می‌کنی؟» با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «من چه کاری نکردم! فقط موهام را در آرایشگاه درست کردم و کمی رنگ زدم. حتی آرایشگر هم موهای من را دست نخورده باقی گذاشت. پس چرا این‌قدر به من طعنه می‌زنید؟»

مینا گفت: «من هم می‌خواهم مثل عروسی مهرداد، عمه‌ام، مزاحمت نشو. تو برای دیوانه‌کردن کسی نیازی به آرایش نداری؛ این لباس و اندام خوش‌تراشت کافی است که از هرجایی رد شوی. پس این‌جور رفتار نکن!»

من هم خندیدم و گفتم: «دکتر، فکر می‌کنید از ترس برادرهای جنابعالی نمی‌تواهم کاری انجام دهم؟»

او گفت: «اگر دوست داری بمانم، می‌توانم یک وعده شام بگیرم و برگردم.» خندید و دستم را گرفت و گفت: «ناراحت نشو، شوخی کردم؛ دختر خوب، تو می‌دانی چقدر تو را دوست دارم. بهتر است اینجا بمانی، چرا که اگر این‌جا نایستی، شاید کسانی که پشت سرت می‌کشند را ندیده‌ای!»

نگران به پشت سرم نگاه کردم؛ فقط درختان باغ بودند. برگشتم، دیدم که او با لبخند به من نگاه می‌کند. گفتم: «مینا، بگو دیگه خودت…»

او گفت: «تا وقتی نگو، من نمی‌رم.»

«لطفاً همین‌جا بمون، دیگه زیاد سؤال نپرس.»

مینا گفت: «چرا این‌قدر اذیت می‌کنی؟»

من گفتم: «چون جایی که ایستادی، یک نفر سرپای تو را می‌داد و دیگری هم به‌دنبالش عصبانیت داشت.»

«مثال کی؟» پرسید.

«آقای ارمان، پسر دوست بابا.»

«حالا کی این‌قدر عصبی شده؟»

«اگر به صورتش نگاه کنی می‌فهمی.»

ناگهان سرتاسر سرم را بلند کردم و به جلو نگاه کردم؛ مانی با ابروهای گره‌خورده به من نگاه می‌کرد. هم ترسیدم هم خجالت‌کشیدم، دستانم را به مینا گرم کردم و به خودم گفتم: «خدایا، من که هیچ خطایی نکرده‌ام، چرا این‌قدر به من نگاه می‌کنی؟»

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.