غزال پس از یک تصادف، دچار فراموشی میشود و ناگهان در میان قبیلهٔ عشایری بیدار میگردد. ناآشنایی او با این قبیله موجب مشکلاتی میشود که هم برای خودش خجالتآور است و هم برای بقیه مردم سرگرمیساز. خان رضا، رهبر قبیلهٔ عشایری، شش فرزند دارد؛ دو نفر از پسرانش در شهر زندگی میکنند و داستان اصلی از همان لحظه آغاز میشود که این دو برای شرکت در یک عروسی، از شهر به قبیله میآیند.
دانلود رمان ییلاق دلپذیر
- بدون دیدگاه
- 17 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : اسماء کرمی پور
- دسته : ایرانی , رایگان , عاشقانه
- کشور : ایران
- صفحات : 2194
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان ییلاق دلپذیر
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان ییلاق دلپذیر
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
روایت زندگی مینا، دختری با چشمان زیبا که عاشق معلم ادبیات همسایهشان – کاوه – ...
درباره دختری که از نه سالگی اونو برای پسرعموی نوزده سالش کیان میخواستند و زمانی ...
درباره دختری به نام ویولت است که اصالتا ایرانی و مسیحی است که اخیرا از ...
درباره پریناز دختری که گذشته تلخی داشته و حتی برای گذران زندگی مجبور به کارایی ...
روایت داستان عاشقانه دختری به نام صنم میباشد که …
...درباره دختر و پسری به نام های سامان و سمیرا میباشد که برای منافع شخصی ...
درباه دختری قد و مغرور است که برای خونخواهی مادرش وارد یک شرکتی میشود ولی ...
داستان واقعی درباره ازدواج دختری کم سن و سال به نام نیکو با یه دندانپزشک ...
درباره دختری بی پناه که از روی نیاز مالی مجبور به کار کردن در عمارتی ...
درباره مردی زخمی به نام بهراد که آتش انتقام در وجودش شعله ور است اما ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
در جهان تیره و تارِ آکنده از فساد و جنایت، لارا بر سر دوراهی دردناکی ...
این داستان درباره دختری به نام افسون است که درگیری عشقی عمیق و دوجانبهای با ...
غزال پس از یک تصادف، دچار فراموشی میشود و ناگهان در میان قبیلهٔ عشایری بیدار ...
شهرزاد دختری پرشور و لبریز از نشاط است که اشتیاقی عمیق به نویسندگی دارد. او ...
رویا برای سپری کردن دوره دو ساله طرح پرستاریاش، تبریز را رها کرده و عازم ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان ییلاق دلپذیر
چشمانم به او دوخته شد؛ پایش را بکشیدم و محکم نگه داشتم. همان لحظه، تاریکی عمیقی که پیشتر فقط در ذهنم میدرخشید، بهصورت واضحی در اطرافم پخش شد. صدایهای عجیبی از دور میآمدند که هنوز نمیدانستم چه معنایی دارند، اما حس عجیبی درونم میلرزاند. گوشم بهسرعت به آن صداها کشیده شد و توانستم در میان این هرج و مرج، یک نغمهی ناآشنا را تشخیص دهم.
از بالا، بادی سرد و سنگین بهمن مینواخت؛ حس میکردم که تمام بدنم در برابر حملهای نامرئی میلرزد. توانستم تمام وجودم را جمع کنم و فریاد زدم، ولی صدای من در آن فضا گم شد.
صداها بهتدریج نزدیکتر میشدند و دستهای نامرئی بهدستهایم چسبیدند. دستم بهسرعت به مچم رسید؛ انگشتانم سفت و محکم بههم چسبیدند. حس ترس و اضطراب در هر سلول بدنم جاری شد؛ هر لحظه گویی میخواستم فریاد بزنم اما صدایی که میآمد، در گوشم میچسبید و مانع میشد.
چشمانم بهسختی میدیدند؛ پردهای نازک از پارچههای تاریک روی چشمهایم افتاده بود. اما با یک تکان ناگهانی، توانستم آن را از چشمهایم برمیدارم و اطرافم را مینگرم. در میان آنها، زنی پوشیده در لباسهای عجیب و رنگارنگ میدیدم که چشمانش همچون دو ستاره سیاهمیدرخشید. لباسی که بر تنش کشیده بود، پر از جزئیات بود؛ دامنهای پر از گلهای سرخ و پارچهای که در نور خورشید میدرخشید.
تمامی حضورها بههم پیوسته بودند؛ لبخندی خفیف بر لبانشان مینشست و صدای آرامی میآمد که گویی میخواست بگوید: «ما اینجا هستیم، تو تنها نیستی». احساس سردرگمی و ترس در من عمیق میشد، اما در همان لحظه، صدای دیگری از دور بهمن میرسید: صدای مردی که بهظاهر آرام و خونسرد بود، اما نگاهش پر از خشونت و خشم بود. چهرهاش در سایهها پنهان بود؛ شلوار سیاه، پیراهن گشاد و یک شال که دور کمرش پیچیده بود، همهچیزش نشان از قدرتی سنگین میداد.
او با صدای بلند فریاد زد: «آه! تو کی هستی؟! چه میخواهی از من بگیری؟!» صدای او در فضا میپیچید و من حس میکردم که در دل این تاریکی، یک نیروی عظیم در حال حرکت است. من نیز فریاد زدم: «من نمیفهمم! من نمیدانم!»
مرد با سبیلی که بهدستش کشیده بود، بهمن نزدیک شد و گفت: «صداهای تو را میشنوم، ولی تو هنوز نمیدانی که اینجا چه اتفاقی میافتد». سپس با لحنی ملایم، اما پر از تهدید، گفت: «بیا اینجا، بیا به من بگو چه میخواهی، تا شاید بتوانیم این کابوس را پایان دهیم.»
در همین حین، زن دیگری که پشت من ایستاده بود، از پشتش دستش را بهسوی من دراز کرد؛ او سعی کرد من را از این وضعیت نجات دهد، اما دستهایش هم بهسرعت در میان تاریکی ناپدید شد. من هنوز در حس ترس و اضطراب بهدنبال راهی برای فرار میگشتم، در حالی که صدای فریادهای دیگران در فضا میپیچید و همهچیز بهنظر میرسید در یک چرخهٔ بیپایان از تاریکی و نور میچرخد.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






