روایتی از زندگی دختری که ناخواسته به پسری وابسته میشود؛ وقتی به او میگوید که عاشق اوست، پسر او را تحقیر میکند. پس از مدتی در یک مهمانی، دوباره با هم روبهرو میشوند؛ این بار پسر اجازه نمیدهد او از او فاصله بگیرد و رابطهشان از سر میگیرد.
دانلود رمان مایدا
- بدون دیدگاه
- 85 بازدید
دانلود رمان مایدا
150.000 تومان
29.900 تومان
150 هزار تومان
29.900 تومان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان مایدا
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباه دختری قد و مغرور است که برای خونخواهی مادرش وارد یک شرکتی میشود ولی ...
درباره پسر جوانی به نام مرصاد که عاشق دختری به نام باران است اما برادرش ...
تمام ماجرای ما از یک سفر تفریحی ساده آغاز شد. این سفر با ناپدید شدن ...
پیروز سلطانی، مردی متمول و خودپسند، پس از پیوند کلیه، هر شب خوابهای غریبتری درباره ...
اروند، فوتبالیست مشهور و محبوبی که همه او را «مونتیگو» میشناسند، دلباختهی دخترعمویش نیلوفر میشود. ...
دختری که مدتها پیش دست از حرفهی سابقش کشیده بود، بر اثر یک اجبار دوباره ...
درباره مردی به نام علی که همسرش رو از دست میده و قاتل همسرش فردی ...
درباره دختری بی پناه که از روی نیاز مالی مجبور به کار کردن در عمارتی ...
درباره دختری دلربا به نام دیانا که رئیسش شهاب پارسا عاشق اون میشه و …
...سونا دختری جوان، زیبا و پر از استعداد است که به همراه مادرش، آیسان، روزگار ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
هاتفخان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سالها را به پژوهشهای تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...
قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان والاستریت است؛ مردی که هیچکس به سخنانش گوش ...
مردی خوشچهره و پر از عضله، که همراهیاش یک شوگر است و اصلاً علاقهای به ...
اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ میشود که هرگز نمیتواند به آنها برسد. پدرش او را ...
داستان از کشور آلمان آغاز میشود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبهرو شده ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان مایدا
دلم نمیخواست غرور کوچکی که درونم بود به باد برود، اما وقتی دستم را گرفت و مرا به آغوش کشید، تمام این احساسات به هم ریخت. لعنت به تو که هنوز عاشقت هستم؛ قلبم در سینهات گیر کرد و تمام چیزها فراموش شدم. فکر کردم که همهچیز همانجا مانده و من همان «مایدا»ام که یک روز بهدلیل احساسی نادرست تحقیر شدم.
میدانستم اگر یک دقیقه دیگر در آغوش او بمانم، اشکهایم جاری میشود، پس سعی کردم از بغلش بیرون بیایم. او به من گفت: «لطفاً نلرز، بگذار کمی آرام شوم». وقتی دیدم او به سینهام چسبیده و هیچچیزی به من نمیگوید، دیوانه شدم. دلمان نمیخواست کسی جز من او را بغل کند. فشار او به قدری شد که احساس کردم استخوانهایم خردهخرده میشود. نالهام بلندتر شد و فشارش هم بیشتر؛ حتی دندانهایم را در سینهاش فرو کردم و صدایی نالهآمیز از درونم بلند شد. او دستش را روی جایی گذاشت، من نفسنفسزدم و نگاهش را به چشمانم خیره کرد. سپس دندانهایش را فشار داد و گفت: «یک دقیقه فرصت دارم تا فرار کنی، وگرنه…»
من از شتاب رفتنام به سمت در پرهیز نکردم، چون میدانستم که اگر یک لحظه دیگر بمانم، ممکن است او مرا از بین ببرد. لباسهایم را از خدمه برداشتم و بدون اینکه به سوما بگویم، به سمت ماشین دویدم. کفشهای دهسانتیمتریام مثل سگ دنبال من میدویدند.
در حین نشستن پشت فرمان، اشکها بهسختی جاری شد؛ از خودم، از دلدردم و از عقلام خسته شده بودم. چرا باید عاشق کسی باشم که برای او من یک ذره هم مهم نیست؟ مردی که فقط وقتی نیاز جسمیاش رفع شد، من را رها کرد؛ مردی که از چشم من سقوط کرد چون من فقط یک ابزار بودم. اما من هنوز به او دل بسته بودم. تا نیمه شب در خیابانها پرسه زدم و در نهایت به خانه برگشتم. سوما تماس گرفت، ولی من جواب ندادم. او پیام داد و گفت فرام بهش گفته که چرا او را به مهمانی بردی. فرام گفت از او متنفر است و نزدیک بود او را کتک بزند؛ من هم خندیدم، چون مطمئن بودم که کتک زدن از جانب فرام دور نیست. اما چرا این همهچیز برای من شیرین و دلپذیر بود؟ چرا فشار گلویم، کشیدن موهایم برایم جذاب بود؟
دستهریمو در پارکینگ باز کردم، ماشین را پارک کردم و بیرون آمدم. ناگهان صدایی از من فریاد زد: «مایدا!». بیحوصله بودم و بهسرعت میخواستم بخوابم؛ اما سپهر که هنوز سرگردان بود، من را میکشید. مایدا صدا میزد: «سوما کجاست؟ مگه با تو نرفت؟» شب تاریک و پر از ناامیدی بود.
سعی کردم آرامشام را حفظ کنم و به سمت آسانسور رفتم؛ اما سپهر دوباره جلویم پرش کرد، خون در چشمانم جمع شد و کیفم را محکم فشار دادم. فریاد زدم: «سوما کجاست!» او با صدای خشن گفت: «هی! حرفی ندارم، دستت را بگیر». سپس دکمهٔ چهار را فشار دادیم و منتظر ماندیم تا به طبقه دوم برسیم.
در طبقه دوم، همسایهها و مهمانانشان ظاهر شدند. من یک نگاه سوزان به آنها انداختم و از آسانسور خارج شدم تا با پلهها به طبقه سوم بروم. پس از قدمهای بیپایان، بالاخره رسیدم.
«کلیدم کجاست؟» دستم را در کیف جستجو کردم، اما پیداش نکردم. اشکهایم جاری شد، پاهایم را به زمین زدم، کیف را وارونه کردم، اما همچنان کلید پیدا نشد. اضطراب و بغض در سینهام چنگ انداخت، زانوهایم بههم میخورد و گریهام سرنوشتم شد.
«خدایا، چه بدبختیای دارم!» فریاد زدم. این زندگی، این عشق، این همسایهها، این شانس بد… همهچیز بر سرم سنگینی میکرد. سعی کردم خودم را دلداری دهم: «آرام باش، مایدا، هنوز چیزی برای فرام باقی مانده است.»
او گفت: «بگذار تو در آغوشم آرام شوم». سپهر که هنوز عصبانی نبود، به من گفت: «سوما همسایهٔ طبقه دوم است؛ هنوز هم بیدار است». من با دقت به کیفم نگاه کردم، ولی کلید هنوز گم شده بود. با اشکهای بیشتری سعی کردم فریاد بکشم، اما صدای من در ساختمان پیچیده شد.
در طبقه چهارم، سپهر با چهرهای نگران آمد و پرسید: «چرا گریه میکنی؟ اتفاقی برای سوما افتاده؟» دستم را در جیبم فرو بردم، کلید را پیدا کردم. وقتی که کیفم پر از وسایل پراکنده شد، متوجه شدم سپهر هنوز اینجاست و من بیحوصلهام که نتوانم همهچیز را جمع کنم.
بهظاهر خودم را مظلوم نشان دادم و دوباره شروع به گریه کردم. سپهر شگفتزده شد و گفت: «مایدا، چرا اینقدر میگری؟ کلید را پیدا کردی، پس دیگه چه کاری مانده؟» من با ناز گفتوگو کردم و از او پرسیدم که آیا میتواند وسایلم را جمع کند.
او روی زمین نشسته، یکیک وسایل را به دقت جمعآوری کرد: کیف آرایش، دستمال مرطوب، عطر، کیف پول، عینک، دفترچه. سپس همه را در کیف گذاشت و زیپش را بست.
«لعنت به سوما که اینجور پسرها عاشق میشوند!» گفتم. یادم نمیرفت که یکبار فرام هم چنین کاری به من کرده بود.
حالا میخواستم به سوما زنگ بزنم. گوشیام را درآوردم، شمارهاش را شمارهگذاری کردم؛ اولین بار پاسخی نداد، دومین بار هم، سومین بار هم؛ هر بار سعی کردم گوشی را در جیب بگذارم و بهسراغ خانه بروم، اما انگار هر تکان کوچکی کیفم را میریخت. در بار چهارم که زنگ زدم، هنوز پاسخی نداد؛ صدایی خالی و بینقش پخش شد.
پرسیدم: «کجایی، سوما؟» او گفت: «در راه».
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






