نیکا، دختری از یک خانواده مرفه که پدرش مالک چندین شرکت بزرگ است، در چرخشی ناگهانی توسط سرنوشت، بخش عمدهای از ثروت خود را از دست میدهد. این اتفاق آغازگر چالشهای غیرمنتظرهای برای دختر پرشور و جسور داستان ماست…
دانلود رمان عقد اجباری
- 3 دیدگاه
- 9,935 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : نونیم
- دسته : عاشقانه , ایرانی , رایگان
- کشور : ایران
- صفحات : 337
- بازنشر : دانلود رمان
- در حال پخش
دانلود رمان عقد اجباری
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان عقد اجباری
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
داستان درباره مونا است؛ دختری ساده و اهل درس که دل در گرو عشق پسری ...
درباره خانم مهندسی به نام شایسته مجد است که قرار است برای انجام یک پروژه ...
درباره فردیست که با افکار پوسیده مردمی که در کنارش هستند احاطه شده است و ...
درباره ملورین ، یه دختر ساده اما خیلی شیطون که به دنبال علت مرگ خانواده ...
نفس، دختری خاص و عکاس است که بهدلیل جرم بزرگش با یک افسر جوان و ...
درباره دختری است که در کودکی پدر و مادرش رو از دست داده و در ...
آتنا به قصد دستیابی به استقلال و فاصله گرفتن از خانواده، تصمیم میگیرد به اصفهان ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...«الهه شرقی» روایتگر سفر کیمیا به دانشگاه سوربن پس از جدایی از همسرش است؛ جایی ...
داستان از آنجا آغاز میشود مردی که تاکسی دارد دختری را سوار میکند و …
...رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
کاسه صبر «هدیه» پس از سالها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز میشود. او در پی ...
دختری نوجوان به نام صنم، که در خانوادهای مرفه بزرگ شده است، روزی عکسی کهنه ...
دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...
بهار دختری است که پس از فوت پدرش، همراه خانوادهای گرفتار مشکلات مالی، روزهای سختی ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان عقد اجباری
با عصبانیت زیر لب غرولند کردم: «نفرین به این استاد خشک و بداخلاق! انگار طلبکارِ ارث و میراثش از منه.» النا سری به نشانه تأسف تکان داد و ضربه آرامی به سرم زد: «دختر، تو واقعاً شورش رو درآوردی! وسط کلاس کاریکاتور اون رو میکشی و آدامس باد میکنی، چه انتظاری داری؟»
شانه ای بالا انداختم: «حقشه! از روز اول با همه سر جنگ داشت، منم تلافی کردم. بیخیال، بدو بریم که دیر شد.»
سوار بر بیامو سفیدم شدیم و در حالی که سر به سر هم میگذاشتیم، راه افتادیم. ضبط را روشن کردم و غرق در ملایمتِ یک آهنگ بیکلام شدم. نگاهم به النا گره خورد: «چی شده؟ باز تو فکر فرو رفتی؟»
گونههایش را باد کرد و آهی کشید: «دنبال یه شغل پارهوقت میگردم. نمیخوام بیشتر از این به بابا فشار بیاد.»
کنجکاو پرسیدم: «درسته، ولی دقیقاً دنبال چه جور کاری هستی؟»
با تردید جواب داد: «هنوز دقیق نمیدونم، فقط میدونم باید خیلی سریع یه درآمدی داشته باشم.»
برای اینکه جو سنگین بینمان را عوض کنم، با خنده گفتم: «حالا غصه نخور، پاشو بریم پاتوق همیشگی یه چیزی بخوریم.» اما او با بیحوصلگی به منظره بیرون خیره ماند: «نه، الان اصلاً مودش رو ندارم. بذار برای یه وقت دیگه، اگه میشه همینجا منو برسون خونه.»
وقتی النا پیاده شد، به سمت خانه برگشتم. او دختری بود که در عین سادگی، بسیار باوقار و مهربان بود. پدرش، بازنشسته اداره پست بود و با حقوق ناچیز، هزینههای تحصیل سه فرزندش را به سختی تأمین میکرد. از اینکه میدیدم النا چطور نگرانِ بارِ مالیِ دوشِ پدرش است، قلبم فشرده میشد. کاش میشد کمکی کنم. با خودم فکر کردم: «امروز با بابا صحبت میکنم، شاید بتونه یه کارِ سبک توی شرکت برای النا جور کنه.»
با همین مشغلههای ذهنی به خانه رسیدم و ماشین را در حیاط پارک کردم. با همان انرژی و شیطنت همیشگی وارد خانه شدم و فریاد زدم: «کسی خونه نیست؟ سارا جون! عشقم؟ کجایی که عزیز دردانهات اومد!»
کمی که دیدم خبری نیست، دوباره صدا زدم: «سارای من؟ مامان؟ الو… هستین؟»
صدای مادرم از دور آمد: «چته دختر؟ هنوز نرسیدی خونه رو گذاشتی رو سرت؟ زلزله!»
به سمتش دویدم و برای اینکه دلبری کنم، دستهایم را دور گردنش حلقه کردم و گونهاش را بوسیدم: «مامان جون، خب سلام کردم! کجایی؟»
مشخص بود که به زور جلوی خندهاش را گرفته. او هم گونهام را بوسید و گفت: «بسه دیگه، خودتو لوس نکن. بدو برو لباست رو عوض کن که کلی کار داریم.»
با تعجب و اخمی ساختگی لب و لوچهام را آویزان کردم: «کار داریم؟ چه کاری؟»
او در حالی که به سمت آشپزخانه میرفت، گفت: «آقای مهدوی و خانمش…»
شانه بالا انداختم و با بیخیالی از پلههای مارپیچ ساختمان بالا رفتم. زیر لب گفتم: «ای بابا، انگار کی قراره بیاد! اینا که همیشه اینجا هستن.»
وارد اتاقم شدم و کیفم را روی تختی که با روتختیِ گلدارِ سرخابی پوشانده شده بود، پرت کردم. بعد از عوض کردن لباسهایم، روی تخت ولو شدم…
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه







3 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان عقد اجباری»
ادامه اش چرا نیومده؟ چند روزه
عالی
مان عقد اجباری