صندلیِ صدفیرنگِ اتاقم را اندکی جابهجا کردم و با آرامشی کاذب بر آن نشستم. عطرِ خاصِ «۲۱۲» که میدانستم چه تأثیری بر حواسِ مردان دارد را بر نقاط نبضدارِ بدنم نشاندیم. بندهای مویم را باز کردم و با تسلطی که حاصلِ سالها تمرین بود، خطچشمی تیره و کشیده برای چشمانِ گربهایام ترسیم کردم. ریمل و رژِ مسیرنگ، چهرهام را از همیشه گیراتر و نافذتر کرده بود. نگاهی به لباسِ مشکیِ روی تخت انداختم؛ لباسی که نویدِ یک برخوردِ نفسگیر و پرالتهاب را میداد. آن را به تن کردم و در آینه به خودم نگریستم؛ ترکیبِ چرم، توری و بندهای متقاطع، همان چیزی بود که تصور میکردم.
با پوشیدنِ مانتو و روسری، نقابِ ظاهریام را زدم و وقتی صدای بوقِ ماشین آمد، بیدرنگ راهی شدم. در خانهاش که نشستیم، مانتو را بر تن نگه داشتم تا رازِ پوششِ زیرینم پنهان بماند. وقتی شربتِ آلبالو را تعارف کرد، جرعهجرعه سرمایِ نوشیدنی را با حرارتِ درونیام پیوند زدم. پیشنهادِ بازدید از اتاق، آغازِ بازی بود. در اتاق، مانتو را رها کردم و در برابرِ نگاهِ خیرهی ارشام، بیپروا به تماشای محیط نشستم.
دانلود رمان میشه بخورمت
وقتی به سمتم آمد، سنگینیِ دستهایش بر گردنم و بوسههایی که آغاز شد، فضایِ اتاق را تغییر داد. برخلافِ حرکاتِ آرامِ او، من تشنهی خشونتی نهفته بودم؛ پس با فشردنِ دندان بر لبانش، او را به واکنش واداشتم. تعادلِ بازی تغییر کرد و او با شدتی که انتظارش را داشتم، پیش رفت. بندهای لباسم یکییکی گشوده شد و تنم در معرضِ چشمانِ خمارش قرار گرفت.
هر لمسِ او، جرقهای بود بر انبارِ باروتِ وجودم. کشمکشهای فیزیکی و نالههایی که از سرِ نیاز برمیخاست، مرزهایِ آرامش را در هم میشکست. ناخنهایم را در کتفش فرو برده بودم و گویی در آن لحظات، تنها صدایِ نفسهایِ تند و آمیخته به لذتِ ما بود که در اتاق طنین داشت.
اما پایانِ آن حادثه، آنگونه نبود که تشنهی آن بودم. او به مقصدِ خویش رسید، در حالی که من همچنان در عطشِ پایانِ این هیاهو باقی مانده بودم. با غمی آمیخته به خشم از جا برخاستم و در حالی که به او مینگریستم، با صدایی لرزان از خواسته ناتمامم گفتم. او از خستگی سخن میگفت و من، در جستجویِ رضایتی که هنوز در پیاش بودم، معترضانه ایستادم.
دانلود رمان میشه بخورمت