دانلود رمان دکتر شیطون من

«مسیح، با قلبی که سال‌ها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین رکنِ بیمارستان، بازگشته تا با مهره‌هایی که خود چیده، مانیا را در شطرنجِ بی‌رحمانه‌ی گذشته‌اش به زانو درآورد.»

دانلود رمان دکتر شیطون من

تخفیف ویژه

150.000 تومان

29.900 تومان

150 هزار تومان

29.900 تومان

دانلود رمان دکتر شیطون من

رایگان

رمان های رایگان

درباره خواهر و برادر خوانده ای به نامهای جاوید و شکوفه است که همیشه با ...

درباره ی دختری شاد و خوشحال که برحسب اتفاق موقع برگشت از کنکور با پسری ...

درباره مردی به نام علی که همسرش رو از دست میده و قاتل همسرش فردی ...

مصطفی، پسر کم‌درآمد محلهٔ پایین، دل به دختر دکتر رحیمی، نازنین، بسته است و عشق ...

شبنم هنوز در مرز هفده سالگی بود که رویاهایش با برخورد به حقیقتِ سخت، از ...

درباره دختری به نام آیلین که با اهورا پسر یک خان بزرگ ازدواج میکند تا ...

درباره ی دختری که تو یه یتیم خونه عاشق یه گرگ میشه ولی نمیدونه که ...

درباره دختری به نام برکه است که عاشق پسر عمویش میباشد و دوست دارد به ...

درباره رابطه عاشقانه باران و پیمان که وقتی میفهمن واقعا عاشق همدیگه هستن با هم ...

دختری که تمام ویژگی‌های زنان را در خود دارد… ناخواسته در مسیری قدم می‌گذارد که ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

جاوید اصلانی، فرزند والدینی که از رده‌های بالای یک گروه تروریستی هستند، به دنبال انتقام ...

کاسه صبر «هدیه» پس از سال‌ها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز می‌شود. او در پی ...

دختری نوجوان به نام صنم، که در خانواده‌ای مرفه بزرگ شده است، روزی عکسی کهنه ...

دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...

آریا رستگار، استادی مغرور و جدی که پس از سال‌ها سکونت در آلمان به ایران ...

دانلود رمان دکتر شیطون من

ادامه ...

دوستم با چشم‌هایی که از شدتِ اشتیاق می‌درخشد، داشت از «خدایِ جدیدِ» بیمارستان می‌گفت؛ مردی که نیمی از سهامِ عمارتِ درمانیِ ما را خریده بود و حالا با قدرتِ مطلق، نبضِ همه چیز را در دست داشت. او بی‌وقفه از ابهت، کاریزما و زیباییِ خیره‌کننده‌اش حرف می‌زد. من، با بی‌حوصلگیِ تمام، به فنجانِ قهوه‌ام خیره شدم.

— «انگار داری از یک بت حرف می‌زنی. برای من فرقی نمی‌کند چقدر خوش‌تیپ باشد؛ از این صنف مدیرها حالم به هم می‌خورد. حتماً یکی دیگر از آن‌دست آدم‌های عقده‌ای است که لذتِ زندگی‌شان، آویزان کردنِ خونِ بقیه از سقف است.»

او با لحنی که بویِ شیطنت می‌داد، ابروهایش را بالا انداخت: «مطمئنم اگر ببینیش، تمامِ این گاردِ لعنتی‌ات فرو می‌ریزد.»

پوزخندی تلخ روی لب‌هایم نشست؛ طعمی شبیه به زهر. گفتم: «من سهمِ عاشقی‌ام را یک‌جا خرج کرده‌ام. یک بار کافی بود تا بفهمم عشق، فقط یک سرابِ مسموم است. آن شب که زیرِ بارِ تور و ساتنِ لباسِ عروس، دامادِ گریزانم ترکم کرد، فهمیدم که مردها فقط بلدند حفره‌های عمیق در روحِ آدم بکنند. دیگر جایی برای امتحانِ دوباره ندارم.»

او خواست چیزی بگوید، اما ناگهان نگاهش روی چیزی پشتِ سرِ من قفل شد. چهره‌اش در کسری از ثانیه رنگ باخت و وحشت، جایِ آن هیجانِ کاذب را گرفت. مدام با چشم و ابرو اشاره می‌کرد که ساکت شوم.

— «چرا شبیه ماهیِ توی تُنگ می‌کنی؟ حرفت را بزن!»

صدا، صدایی نبود که انتظارش را داشتم. سرد، بُرنده و آشنا؛ صدایی که سال‌ها پیش، ضرب‌آهنگِ زندگی‌ام را از کار انداخته بود:

«پس معتقدی که من، این‌جا خونِ همه را توی شیشه می‌کنم، دکتر؟»

یخ زدم. زمان در همان نقطه متوقف شد. چرخیدم؛ و او آنجا بود. همان مسیحِ همیشگی، با همان نگاهِ یخ‌زده که حالا لایه‌ای از اقتدارِ بی‌‌رحمانه هم روی آن نشسته بود. پوزخندی که روی صورتش نقش بسته بود، تأییدی بر تمامِ کابوس‌هایم بود. او فقط یک رئیسِ جدید نبود؛ او، تمامِ آن چیزی بود که من سال‌ها با فرار از آن، زنده مانده بودم.

بعد از رفتنش، وقتی که هیاهویِ سنگینِ حضورش کمی فروکش کرد، دوستم با لرزشی در صدا گفت: «این… این واقعاً مسیح بود؟»

پاسخ ندادم. دردِ گلویم اجازه نمی‌داد. او همان بود؛ با همان زخمِ کهنه که حالا جایش را با موقعیتِ شغلی‌اش عوض کرده بود.

دوستم دستم را گرفت و به اتاقِ دنجی کشاند. صدایش می‌لرزید: «باید بروی. هر طور شده باید استعفا بدهی.»

اما نگاهش به نگاهِ نگرانِ من گره خورد. هر دو هم‌زمان به حقیقتِ تلخِ ماجرا فکر کردیم: «قرارداد.»

مادرم، چکاپ‌هایِ حیاتیِ او، و تمامِ هزینه‌هایی که این بیمارستان تأمین‌کننده‌اش بود؛ زنجیرهایی که مرا به این عمارت و به این مردِ انتقام‌جو پیوند می‌زد. من نه راهِ پس داشتم و نه راهِ پیش. مسیح بازگشته بود، و این بار، بازی در زمینی بود که او قوانینش را می‌نوشت.

دوستم، با لحنی که سعی می‌کرد منطقی باشد اما بویِ ناامیدی می‌داد، گفت: «مانیا، فعلاً فقط روی کارت تمرکز کن. اگر راهی برای رفتن پیدا کنی، برو؛ اما می‌دانی که این قرارداد، مثل یک بندِ محکم، راهِ فرار را از تو می‌گیرد.»

حرفش را می‌دانستم، اما شنیدنش، مثل فرو رفتنِ یک خنجرِ سرد در گوشتِ روانی‌ام بود. نمی‌دانستم چطور قرار است در یک فضایِ بسته، با سایه‌یِ سنگینِ مسیح روبرو شوم. اما یک چیز را با قطعیت می‌دانستم: حضورِ او، شروعِ طوفانی بود که آرامشِ باقی‌مانده از زندگی‌ام را هم از بین می‌برد.

صدایِ زنگِ گوشی، مثل یک تکه یخ، رشته‌ی افکارم را پاره کرد.

— «بله؟»

صدایِ لرزان و کودکانه مینا، خواهر کوچکم، از پشتِ خط آمد: «آبجی، کی میای؟ مامان حالش خوب نیست… قرص‌هاش تموم شده، یادت نره بخری.»

لبخندی که روی لب‌هایم نشست، بیشتر شبیه به یک بی‌حسی بود تا لبخند. «می‌آیم عزیزم، چند ساعت دیگه پیشِت هستم.»

گوشی را که قطع کردم، خلأِ بزرگی در وجودم احساس کردم. از کجا به کجا رسیده بودیم؟ ما زمانی در اوجِ خوشبختی و رفاه بودیم؛ خانواده‌ای که دنیا در کفِ دستشان بود. اما مسیح، با آن رفتنِ بی‌رحمانه‌اش در شبِ عقد، تمامِ آن ساختارِ محکم را ویران کرد. پدرم، که مردی عاشق‌پیشه بود، با رفتنِ او، انگار قطعه‌ای از وجودش را گم کرد و به مردی دیگر پناه برد. او نه تنها ما را، که تمامِ معنایِ زندگی‌مان را هم رها کرد.

سرم را به شدت تکان دادم. نمی‌خواستم در گودالِ خاطراتِ تلخ غرق شوم. با تمامِ توانم، خودم را در کار غرق کردم تا ساعتِ پایانِ شیفت برسد. وقتی وسایلم را جمع کردم، هوا در حالِ سرد شدن بود. ایستاده در ایستگاهِ اتوبوس، به کیفِ کهنه و جیب‌های خالی‌ام فکر کردم. پالتوی جدیدی که لازم داشتم، در میانِ هزینه‌هایِ درمانِ مادرم، مثلِ یک رؤیایِ دور و دست‌نیافتنی بود.

وقتی به خانه رسیدم، بویِ دارو و خستگی، فضایِ خانه را پر کرده بود. به سمتِ تختِ مادرم رفتم و پیشانی‌اش را بوسیدم.

— «جان و دلِ من، چرا اینقدر دیر کردی؟» صدایِ ضعیفش، قلبم را فشرد.

— «در داروخانه شلوغ بود مامان جان، نگران نباش.»

چشمانش از غمِ دیدنِ من، پر از اشک شد: «من فقط باعثِ دردسرم…»

دستم را روی لب‌هایش گذاشتم تا جلویِ اشک‌هایش را بگیرم. «هیس! تو تنها دلیلِ مایهٔ افتخارِ منی. وظیفه‌یِ من این است که از تو مراقبت کنم.»

او با نگاهی که پر از انتظار بود، پرسید: «پس مینا و محمد کجاست؟»

— «خسته بودند، خوابشان برد.»

سکوتِ سنگینی میانمان حاکم شد. ناگهان، با صدایی که انگار از اعماقِ یک زخمِ قدیمی می‌آمد، پرسید: «مانیا… از پدرت خبری نداری؟»

خشکم زد. می‌دانستم هنوز در انتظارِ بازگشتِ اوست؛ هنوز آن امیدِ واهی، مثلِ یک زخمِ باز، در قلبِ مادرم می‌تپد. او هنوز طلاق نگرفته بود، چون تهِ دلش به آن عشقِ ویران‌شده چنگ زده بود.

به سمتش رفتم، چشم‌هایم در چشم‌هایِ خسته و امیدوارِ او گره خورد.

— «مامان…»

او با نگاهی که انگار می‌خواست تمامِ حقیقت را از من بیرون بکشد، پرسید: …

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.