دنیای آلاء میثاقی، دانشجوی پزشکی، با یک اتفاق پیشبینینشده در خانوادهاش زیر و رو میشود. این تغییر اجباری، او را به محلهای بازمیگرداند که سایهی سنگینِ حضور “حاتم سلطانزاده” در آن دیده میشود. آیا این بازگشت، آغازی بر یک چالش تازه است یا فصلی جدید در زندگی آلاء؟
دانلود رمان دانشجوی پزشکی
- بدون دیدگاه
- 8,806 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : نونیم
- دسته : عاشقانه , ایرانی , رایگان
- کشور : ایران
- صفحات : 2045
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان دانشجوی پزشکی
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان دانشجوی پزشکی
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره زندگی یه دختر و پسر است که زندگی معمولی دارن . از قضا روزگار ...
درباره دختری بی پناه که از روی نیاز مالی مجبور به کار کردن در عمارتی ...
درباره دختر کوچک آقای کرمانی است که بسیار شیرین و مربان است . او آرزوی ...
درباره دختری کم سن و سال که تو یک امارت اربابی کار پیدا میکنه اما ...
درباره مردی به نام یزدان کیانی که زنش به قتل رسیده و پسر عموش رو ...
درباره دختری به نام بهار است که عاشق بازیگری به نام امیرعلی است است و ...
درباره مهیا دختر یک جانباز جنگ که قدم در مسیری اشتباه میگذارد اما آشنایی او ...
درباره دختر و پسری به نام های سامان و سمیرا میباشد که برای منافع شخصی ...
درباره یه دختر باهوش و جوان به نام ماهور است که بطور اتفاقی وارد دنیای ...
درباره دختری جوان به نام بتسابه که میخواد کنکور بده و به دانشگاه بره اما ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
جاوید اصلانی، فرزند والدینی که از ردههای بالای یک گروه تروریستی هستند، به دنبال انتقام ...
کاسه صبر «هدیه» پس از سالها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز میشود. او در پی ...
دختری نوجوان به نام صنم، که در خانوادهای مرفه بزرگ شده است، روزی عکسی کهنه ...
دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان دانشجوی پزشکی
صدای پیجر در فضای بیمارستان پیچید: «دکتر آلاء میثاقی به بخش اطلاعات مراجعه کند…»
شنیدن عنوان «دکتر» برای اولین بار، موجی از هیجان و شعف را به قلبم سرازیر کرد. با دقت گیره کارتم را از مقنعه جدا کردم و برای لحظهای کوتاه، تصویرم را در آینه کوچک کمد چک کردم. درِ کمد آهنی را بستم و کلید کوچک را در جیب کیفم انداختم. حدود یک سالی از آن جشن باشکوه روپوش سفید میگذشت و حالا به پایان مسیرِ طولانی درس خواندن نزدیکتر شده بودم؛ تنها دو سال دیگر باقی مانده بود.
دو سالِ پرچالشِ کارورزی بالینی از همین امروز آغاز میشد. در حالی که دکمه آسانسور را میزدم تا به طبقه همکف بروم، دوباره نامم را پیج کردند. همزمان گوشیام در جیبم لرزید. وارد کابین آسانسور شدم و پیامک «نگار» را باز کردم: «اوه، چه اسم جذابی!»
لبخندی زدم؛ معلوم بود این پیج شدنِ دوباره، کارِ شیطنتآمیزِ اوست. نگار، صمیمیترین دوستم که سالهاست پا به پای هم بودیم.
آسانسور که ایستاد، از میان جمعیت گذشتم و بالاخره روی سنگفرشهای سرد بیمارستان قدم گذاشتم. نگار را دیدم که آراسته و شیک کنار میز اطلاعات ایستاده بود. با دیدن من، نگاهی به سر تا پایم انداخت و با لحنی کشدار گفت: «جون! دکتر خانم!»
چشمغرهای رفتم و مچ دستش را کشیدم: «دیوونه! فردا همه برام دست میگیرن، آبروم رو نبر.»
او بیخیال خندید و گفت: «غلط کردن!»
همراه هم از بیمارستان بیرون رفتیم. نفسی عمیق کشیدم و گفتم: «امروز فوقالعاده بود.»
او جیغ کوتاهی کشید: «آره، بالاخره دکتر شدیم!»
نیشگونی از بازویش گرفتم: «هیس! آبروریزی نکن، همه میفهمن چقدر ذوقزدهای.»
هر دو زدیم زیر خنده. واقعاً هم همینطور بود؛ بعد از پنج سال شببیداری و گذشتن از سد امتحانهای دشوار، بالاخره به چیزی که میخواستیم رسیدیم. مُهری که دیشب تحویل گرفته بودیم، امروز برای اولین بار پای یک پرونده نشست؛ پیشوندی که قرار بود تا آخر عمر همراهمان باشد.
وقتی به حیاط رسیدیم، پژوی ۲۰۶ سفید نگار خودنمایی میکرد. با خنده گفتم: «نمیخوای به افتخار خانم دکتر مهمونم کنی؟»
دزدگیر را زد و درِ شاگرد را باز کرد: «نچ… دلم میخواد زود برسم خونه.»
با حرص در را کوبید و شکلکی درآورد: «بچه ننه نباش!»
ضربه آرامی به شانهاش زدم که صدای جیغش بلند شد: «وحشی! دستت هرز شدهها.»
خندیدم و جواب دادم: «بچه ننه عمته! امشب داداشم میاد، باید برم به مامان کمک کنم.»
او چشمغرهای رفت: «اوه، خانداداش!»
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






