دانلود رمان کی عاشقم شدی

یلدا دختر سی‌ساله‌ای است که به‌دلیل مانع‌پذیری عمو و پسر عمویش—به‌خاطر باغ ارثی که به اسم او نامیده شده—هم‌چنان مجرد است و در کنار پدر بیمارش در یک آپارتمان کوچک زندگی می‌کند. روایت از شبی آغاز می‌شود که یلدا برای تهیه داروی پدرش ناگزیر به داروخانه می‌رود؛ اما در آنجا با اتفاق تلخی مواجه می‌شود که تمام مسیر زندگی‌اش را دگرگون می‌کند و عامل این رخداد کیوان است.

دانلود رمان کی عاشقم شدی

تخفیف ویژه

150.000 تومان

29.900 تومان

150 هزار تومان

29.900 تومان

دانلود رمان کی عاشقم شدی

رایگان

رمان های رایگان

داستان درباره یکیه که عاشقه یه نفره که اونی که عاشقشه به یکی دیگه فکر ...

درباره رمانی تلخ با پایانی قشنگ , دختر سیزده ساله ای که زندگی کرد , ...

درباره دختری به نام نازلی با زندگی تلخی که داشته به یک مرد به نام ...

«در میان تلاطم شایعات و حسادت‌ها، گندم و آیین، دو پزشک جوان، در آستانه‌ی پیوندی ...

صحرا گذشته‌ای دارد پر از زخم‌هایی که کسی از آن‌ها خبر ندارد؛ خاطراتی تلخ و ...

درباره یه دختر و پسر به نام های رها و رادوینه که با هم همکلاسین ...

درباره یه دختر شیطون از خانواده اشرافی است که این دختر باید تو خونه رفتار ...

رمانی زیبا درباره زنان و چگونگی دوست داشتن اونها و باید و نباید رابطه که ...

درباره ازدواج اجباری با پسری مغرور و دل سنگ درحالی که دختر پر از بغض ...

داستان درباره مونا است؛ دختری ساده و اهل درس که دل در گرو عشق پسری ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

هاتف‌خان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سال‌ها را به پژوهش‌های تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...

قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان وال‌استریت است؛ مردی که هیچ‌کس به سخنانش گوش ...

مردی خوش‌چهره و پر از عضله، که همراهی‌اش یک شوگر است و اصلاً علاقه‌ای به ...

اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ می‌شود که هرگز نمی‌تواند به آن‌ها برسد. پدرش او را ...

داستان از کشور آلمان آغاز می‌شود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبه‌رو شده ...

دانلود رمان کی عاشقم شدی

ادامه ...

۴

سرعتش را بیشتر کردم؛ ترسی غلیظ در سینه‌ام جمع شد. شب تاریک و کوچه خلوت، برای دختری خیس از باران، به‌نظر می‌رسید که همه‌چیز در حال فروپاشی است. هنوز در دل‌ام ترس می‌لرزید که هنوز خانه‌ام تکمیل نشده بود، وقتی که ماشین از جلوی من عبور کرد و به سمتم خم شد. گمان می‌کردم همان خودرو سفید رنگ در خیابان است یا شاید اشتباه می‌دیدم. اسم ماشین‌ها را هرگز یاد نگرفته بودم؛ آن‌ها برایم بی‌اهمیت بودند، ولی حالا شاید این چیزها مهم شده‌اند. برای نخستین بار در زندگی‌ام واقعاً می‌ترسیدم؛ یا بهتر بگویم، تمام وجودم درنهایت خالی شد. وقتی می‌خواستم دور ماشین بروم، در همان لحظه چشم‌هایم به مردی که روی صندلی خونی نشسته بود خیره شد؛ دستانش برای گرفتن من دراز شده بود. جیغی بلند کشیدم، شروع به دویدن کردم، لیز خوردم و با شدت به دیوار برخورد کردم. روی زمین افتادم؛ درد شدید به‌دلیل برخورد با دیوار سخت حس می‌شد و سوزشی در دستانم پدیدار شد. سعی کردم بلند شوم اما دستپاچگی‌ام باعث شد پای راست را روی پای دیگر بگذارم و به دیوار پرت شوم. با هر بیچارگی‌ام از ماشین دور شدم، صدای روشن شدن آن را شنیدم. باید خودم را به خیابان می‌بردم؛ قلبم به سرعت می‌تپید. آرزو می‌کردم که این تپش‌ها بسازند، اما سرما و ترس دندان‌هایم را به‌هم می‌کوبید. ترس تمام وجودم را درگیر کرده بود. در میانه کوچه، ناگهان صدای جیغ بلندی از من بیرون آمد؛ شاید کسی بشنود و پناه بدهد، اما هیچ‌کس نبود. صدای زمزمه‌های باران اطراف پر بود؛ هیچ‌کس صدای رنجورم را نشنید. ناگهان از ماشین پیاده شد، گام‌هایش به سمت من سریع و قدرتمند بود؛ بازوانش مرا محکم درآغوش گرفت، درهای بی‌فایده‌ای را که باز بود، یکی را با دست آزادش باز کرد. من دوباره جیغ کشیدم: «خدایا، آیا ممکن است کسی حتی از این کوچه عبور نکند به خاطر فریادهای من؟» او من را به داخل خودرو پرت کرد؛ سرم به بالای صندلی خورد و درد شدیدی حس کردم. سعی کردم بلند شوم و دستگیره را بگیرم، اما نشد؛ با حرکت ماشین به‌سوی جلو پرت شدم. برای بار دوم سرم به صندلی ضربه خورد و گرمایی بر پوست سرم حس شد. تکان‌های ماشین مرا این‌طرف و آن‌طرف می‌کشید؛ انگار که مسیر درست نمی‌گیرد. دستم را به زیر صندلی برده و محکم گرفتیم تا شاید بتوانم سرم را بالا بکشم، شاید کسی مرا ببیند. شاید راهی برای نجات پیدا می‌شد، اما رانندگی بی‌پروای او این فرصت را از من سلب کرد. اشک‌های بی‌پناه به‌سوی پایین ریخت و درونم را به‌نمایش گذاشت. من، یلدا، هنوز در این شب تاریک گیر کرده‌ام.

۵

روزهای سی‌ساله‌ام را در اسارت کسی گذراندم که می‌دانستم پایانش خوشی برایم نخواهد بود. دل‌ام برای خودم سوخت؛ گاه تقدیر می‌نقشید بی‌آنکه بگیرد که کلید سرنوشت چه‌گاه می‌چرخد. چه‌قدر راندن آن ماشین ادامه داشت؟ نمی‌دانم. تنها می‌دانم که در تمام مسیر، در جهنمی بودم. شیشه‌های کف ماشین به‌سرعت می‌شکست و سرگیجه‌ام بدتر می‌شد. وقتی به خود آمدم، در باز شد و مردی دست‌هایش را به‌سوی من درآورد؛ من بر دستان او ایستادم، تمام وجودم خالی بود. ترس برای آن لحظات کلامی کافی نبود؛ سختی و درد به‌قدری شد که می‌توانستم بگویم «مردم». اما روح پاکم لحظه‌ای مرا به خود کشید؛ چشم‌هایم را گشاییدم و با تمام توان فریاد زدم، اما بدنه‌ام ضعیف بود و نتوانست با او مقابله کند. صدای او به گوشم رسید؛ بوی دهانش نشان می‌داد مست است. خوشبختی من با او نبود؛ او را درون یک ساختمان کشید و ورودم به آنجا تمام امیدهای من را از بین برد. فریادهای من تنها فضای ساکت خانه را می‌شکست؛ او نیز همان‌طور که می‌گوید «ارام باش، هیس لیال من که با تو کاری ندارم»، روحم را شکنجه می‌داد.

با ناله‌ای که از دل‌ام می‌آمد، جواب دادم: «آقا، من لیال نیستم، لطفاً بگذار بروم». فشار دست‌های او بیشتر شد و مرا در آغوش کشید. «لیالی سرکش من!» گفت و در اتاقی درب را باز کرد و من را بر روی تخت گذاشت. توانم به صفر رسیده بود؛ سرما تا عمیق‌ترین استخوان‌ها نفوذ کرده بود و لرز می‌لرزیدم. دستانش به‌طرفین صورتم رسید.

۶

بوی الکل سوزان به‌من می‌زد؛ باید می‌جنگیدم. با وجود مستی او، صدای او پرزور بود؛ شاید من هم توان نداشتم. او گفت: «لیال جان، دلت سرد است؛ من خودم گرم می‌کنم». سپس با لحنی عصبی فریاد زد: «امشب چه لباس عروسی‌ای می‌پوشی؟ تو چرا؟» گویی جنی شده بود. «تو توی دست‌های اون عوضی خوشحالی می‌کردی که می‌خواستی عوضش شوی!» او گفت. جرات گفتن از من گرفته بود؛ او من را با کسی دیگر اشتباه گرفته بود و مستی عقل را فاسد می‌کرد. ناگهان به خود آمدم؛ یک سیلی محکم به صورتم زد. در لحظه‌ای که درمانده‌تر از همیشه بودم، تصویر پدرم در ذهنم ظاهر شد؛ قلبم درد گرفت، اشک‌ها از چشمانم جاری شد. دردهای بی‌پایان من به‌ظاهر عمیق‌تر شد. در واژگانی که می‌جستیم، تنها درد باقی مانده بود؛ دستت را به سمتم دراز کن، من اینجا نشسته‌ام و تماماً دردی.

او گفت: «عزیزم، دردت گرفت» و به‌سوی من نزدیک شد، بوسه‌ای بر پیشانی‌ام زد؛ این بوسه تا استخوان‌هایم نفوذ کرد و روح مرا زخم کرد. مرگ به‌نظر می‌رسید تنها راه نجات باشد. اشک‌های من همچون باران ریخت. گویی مادرم را از دست داده‌ام؛ چشم‌هایم ورم کرده بود، سرم سوزان بود و تب تمام توانم را ربود. در گوشه‌ای از تخت، صدای نفس‌های او آزارم می‌داد؛ آن شب من‌هوس شد. صبح که آمد، حال من از تب و لرزش بدتر بود. صدای او را می‌شنیدم، اما این بار صدایش از ناباوری می‌نواخت. در خواب و بیداری، سایه مردی را می‌دیدم که در اتاق می‌چرخید و خود را تکرار می‌کرد؛ سوزشی در دستم می‌سوزید.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.